حکایات طنز قسمت چهاردهم ادامه سفرباز هم زدیم به دل جاده؛ البته با همان پیکان زبانبستهای که دیگر ش…
انتشار: 2026/08/24 17:55 UTCدریافت: 2026/08/28 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/28 00:05 UTC
حکایات طنز قسمت چهاردهم ادامه سفرباز هم زدیم به دل جاده؛ البته با همان پیکان زبانبستهای که دیگر شباهت چندانی به روز اولش نداشت. در این یکی دو شب، گلگیرهای قلمبه و کاپوت معوج، مثل مدالهای افتخار، نصیبش شده بود. هرکس ماشین را میدید، خیال میکرد از یک جنگ تمامعیار برگشته است؛ احمد هم دستکمی از ماشین نداشت. او هم انگار از میدان نبرد برگشته بود؛ دست و پایش را باندپیچی کرده و با همان وضع، پشت فرمان نشسته بود و پایش را روی گاز گذاشته بود. البته این بار نه به سمت ساری و بابلسر، بلکه در مسیر برگشت، به طرف جنگل گلستان.مدتی هر دو ساکت بودیم. اینکه سفر را نیمهکاره رها کرده بودیم، حالمان را گرفته بود. هیچکدام دل و دماغ حرف زدن نداشتیم. اما کمکم چشممان به مزارع سرسبز و کوههای زیبای اطراف افتاد و حال و هوایمان عوض شد. طبیعت، گاهی بدون اینکه چیزی بگوید، آدم را از فکر و خیال بیرون میکشد.پیش از رسیدن به جنگل گلستان، مقداری جوجه و گوشت خریدیم تا در دل جنگل بساط کباب راه بیندازیم و دستکم از این سفر نیمهتمام، چیزی برای تعریف کردن باقی بماند؛ در کنار جاده، تفرجگاهی بود که مسافران زیادی را در دل خود جا داده بود؛ آنقدر زیاد که برای پارک کردن، جای سوزن انداختن هم پیدا نمیشد. کنار تفرجگاه، جادهای خاکی و باریک با شیبی تند وجود داشت که بعضی مسافران از آن پایین میرفتند و در کنار رودخانه پارک میکردند؛ رودخانهای که فقط چند متر با تفرجگاه فاصله داشت و ظاهر آرامش اصلاً قابل اعتماد نبود.احمد هم پیکان زبانبسته را، بیآنکه نظر خودش را بپرسد، وارد آن جاده کرد و سرازیر شد. خوشبختانه جای مناسبی برای پارک پیدا کردیم و با خیال راحت بساط کباب را به راه انداختیم. گوشت را سیخ زدیم، آتش روشن کردیم و بعد از مدتی، شکمهایمان را از کباب پر کردیم؛ طوری که برای چند دقیقه، نه جاده یادمان بود، نه ماشینی که در دره پارک شده بودکمکم غروب نزدیک میشد. همصحبتی با مسافران هم برایمان لذتبخش بود. احمد هم که فرصت را مناسب دیده بود، تمام بلاهایی را که در مسیر بر سرش آمده بود با آبوتاب تعریف میکرد؛ کم کم مسافران یکییکی وسایلشان را جمع کردند و رفتند. ما هم بالاخره به سراغ پیکان رفتیم تا راه بیفتیم.سوئیچ را چرخاندم. هیچ اتفاقی نیفتاد.دوباره چرخاندم؛ این بار هم پیکان سکوت اختیار کرد. سکوتی سنگین، شبیه سکوت آدمی که میداند مقصر است اما حاضر نیست اعتراف کند.برای اینکه بفهمم مشکل از باتری است یا نه، بوق زدم. بوق با صدایی کاملاً عادی جواب داد؛ تفرجگاه با سیم خاردار محصور شده بود تا حیوانات وحشی وارد نشوند، اما ما بیرون حصار مانده بودیم؛ یعنی از یک طرف حیوانات وحشی تهدیدمان میکردند و از طرف دیگر، خود رودخانه هم چندان قابل اعتماد نبود. با یک بارندگی کوچک، آب بالا میآمد و میتوانست به ماشین برسد. آنوقت دیگر معلوم نبود اول باید پیکان را نجات بدهیم یا خودمان را.یکی دو مسافری که هنوز آن اطراف مانده بودند، لطف کردند و سعی کردند کمکمان کنند. باتری به باتری کردیم؛ نشد. چند بار هم در همان فضای تنگ و کوتاه، ماشین را جلو و عقب بردیم و هل دادیم تا شاید روشن شود؛ اما پیکان مثل مردی که تصمیم گرفته باشد قهر کند، تکان نخورد.من ماندم و احمد و ماشین.آن هم چه ماشینی!احمد با دست و پای باندپیچیشده کنار پیکان ایستاده بود و پیکان هم با گلگیرهای ورمکرده و کاپوت کج، به ما نگاه میکرد. سه موجود شکستخورده کنار رودخانه؛ فقط کم مانده بود برایمان موسیقی غمگین هم پخش شود.به تعمیرکار نیاز داشتیم؛ اما مسئله این بود که تعمیرکار را از کجا پیدا کنیم و اصلاً چطور خودمان را به او برسانیم؟مسافری که استارت را نگاه کرده بود ، بعد از کمی وارسی، با اطمینان گفت:ـ رله سوزانده!ما هم که از شنیدن این تشخیص فنی چیزی دستگیرمان نشده بود، تصمیم گرفتیم خودمان را به گلوگاه برسانیم. اگر مکانیکی پیدا کردیم، چه بهتر؛ اگر هم پیدا نکردیم، شب را همانجا سر میکردیم تا صبح برسد.البته خوب میدانستیم شب ماندن کنار رودخانه، بیرون از حصار حیوانات وحشی و با یک پیکان خاموش، اسمش سفر نیست ، آغاز یک مستند حیاتوحش است.ادامه دارد...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane

