یکی از بهترین کانالهای هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :))- @Honarrvareh- @Honarrvareh…
انتشار: 2026/07/18 14:08 UTC
یکی از بهترین کانالهای هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :))- @Honarrvareh- @Honarrvarehیکی از بهترین کانالهای هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :))- @Honarrvareh- @Honarrvareh
پستهای تلگرام — عباس پژمان
زندگی من هم مثل ماهی تو بود سانتیاگونمیدانم باید حرف سانتیاگوی پیرِ ماهیگیر دربارهٔ شکست را بپذیرم یا نپذیرم. سانتیاگو که در نبردِ سختش با کوسهها شکست خورده است و آنها صیدش را خوردهاند، حالا دارد خسته، بیخواب، دربوداغان، و صید از دست داده، از دریا بر میگردد. در این هنگام با خودش میگوید: «وقتی شکست خوردی دیگر آنقدرها هم سخت نیست. هیچ نمیدانستم اینقدر آسان باشد.»نمیدانم! اما من شکستهایم هیچ گاه برایم آسان نشد، سانتیاگو! زندگی من هم مثل ماهی تو بود، که کوسهها خوردندش.عباس پژمان۱۹ مرداد ۱۴۰۵@apjmn
زیبایی تا تنت را نلرزاند زیبایی نیستآندره برتون:«قبلاً دو یا سه بار اینجا دیده بودمش. هر بار هم یک لرزش وصفناپذیر آمدنش را اعلام میکرد، که از هر جفت شانه به جفت بعدی منتقل میشد تا از درِ کافه به شانههای من میرسید. این لرزش برای من، چه خود زندگی آن را ایجاد کند چه هنر، همیشه نشان از حضور زیبایی داشته است.»برتون این را در کتاب عشق دیوانه L'amour fou دربارهٔ همسرش ژاکلین لامبا میگوید. او قبلاً دربارهٔ زیبایی سوزان موزار هم این را گفته بود. او رمان نادیا را، که فصل سومش دربارهٔ همین سوزان موزار است، با چنین جملهای تمام کرد: زیبایی متشنج خواهد بود یا وجود نخواهد داشت. برتون نادیا را ده سال پیش از عشق دیوانه نوشته بود. و اما این زیبایی متشنج، یا زیبایی لرزان، در واقع در رد یکی از سخنان شارل بودلر دربارهٔ زیبایی هم بود. بودلر در هفدهمین شعر گلهای درد زیبایی را چیزی مثل رویا یا خوابی تصویر میکند که از جنس سنگ است؛ یا مثل رویایی که سنگ آن را میبیند:من زیبایم، ای میرندگان!مثل خوابِ سنگ هستم...نفرت دارم از حرکت که خطها را ایجاد میکند.تشبیه زیبایی به سنگ، یا به رویای سنگ، ظاهراً به این خاطر است که زیبایی هم مثل سنگ میتواند زخمهایی به انسان بزند. گذشته، از این، انسان فانی است، اما سنگ در مقایسه با انسان میتواند جاودانی به حساب بیاید. اما برتون فقط آن مفهوم بیحرکت بودنی که در سنگ هست مورد نظرش است.[توضیح- اسم کتاب برتون، عشق دیوانه، «صنعت تشخیص» در خود دارد. دیوانه در واقع صفت عشق است. عشق، در اسم آن کتاب، نقش یک موجود زنده را بازی میکند که دیوانه هم هست.]@apjmn
۳- داستان واقعیآثار چاپ نشدهٔ سنت-اگزوپری را هم بعد از مرگش یک زن دیگر برایش چاپ کرد، و بهترین بیوگرافی را برایش نوشت. البته این زن ماهیت واقعیاش را در این کتابها پنهان کرد. اسم واقعیاش اِلِن [نلی] ماری آنرییت دو وّگوئه بود، اما هم در آن بیوگرافی اسمش را پییر شُوْرییه نوشت، هم در آثار خود سنت-اگزوپری. الن قبلاً هم، وقتی که آنتوان هنوز زنده بود، رمان عاشقانهٔ زیبایی چاپ کرده بود که میشد تشخیص داد شخصیتهای اصلیاش آنتوان دو سنت-اگزوپری و خود الن هستند. اما با با اسمهای دیگری در رمان ظاهر میشدند. سنت-اگزوپری با اسم بارنار و الن با اسم بئاتریس.اینکه خانم دو وُگوئه در هیچ کدام از کتابهایش که به سنت-اگزوپری مربوط میشدند با اسم خودش ظاهر نشد، علتش حتماً این بود که راز عشقشان در سال ۱۹۳۸ از پرده بیرون افتاده بود. و این باعث شده بود سه چهار سالی زندگی آنتوان و کونسوئلو از هم بپاشد. آنها در این مدت حتی جدا از هم زندگی کردند. شاید آن بگومگویی که شازده کوچولو با گل میکند ترانسپوزیسیونِ بگومگویی باشد که آنتوان و کونسوئلو بعد از لو رفتن خیانت آنتوان با هم کردند. اما نامهای هم از آنتوان هست که او در آن به یک بگومگوی دیگر اشاره میکند که این بار بین او و الن اتفاق افتاده بود.شروع آشنایی آنتوان و الن در سال ۱۹۲۷ بود. در همان سالی که الن با ژان دو وُگوئه از اشراف پاریس و رهبر آیندهٔ مقاومت فرانسه در جنگ جهانی دوم ازدواج کرد. آنتوان و کونسوئلو چهار سال بعد، در سال ۱۹۳۱، با هم ازدواج کردند. کونسوئلو آرژانتینی بود، و سنت-اگزوپری شوهر دومش بود. شوهر اول کونسوئلو از دیپلماتهای سفارت آرژانتین در پاریس بوده است.کونسوئلو و شوهر اولش در ۱۹۲۷ از هم جدا شدند. و تصادف، در همان سال، رقیب و شوهر آیندهاش را هم با هم آشنا کرد. عین یک داستان میماند. سوررئالیستها فقط داستانهایی از این نوع را، که تصادفها آنها را خلق میکنند، قبول داشتند، و آنها را «داستانهای واقعی» میگفتند. آندره برتون این را با تأکید تمام در بیانیهٔ سوررئالیسم و نادیا اعلام میکند. سنت-اگزوپری هم جملهٔ اول شازده کوچولو را به این صورت مینویسد:وقتی که شش سالم بود، یک بار تصویر خیلی زیبایی دیدم که در کتابی دربارهٔ جنگل استوایی و به اسم «داستانهای واقعی» بود.کانتکستهای فراوانی در شازده کوچولو هست که نشان میدهد سنت-اگزوپری این کتابش را برای ادای احترام به آندره برتون و نادیا مینویسد. بنابراین، این «داستانهای واقعی» هم، که سنت-اگزوپری آن را داخل گیومه میگذارد، احتمالاً میگوید او هم در این کتابش یک داستان واقعی را به زبان سوررئالیستها نوشته است؛ داستان خودش و معشوقههایش. عباس پژمان ۳۰ جولای ۲۰۲۶@apjmn
۲- بیا با من بازی کن، خیلی غمگینم تکنیک دوم خوابها تکنیک ادغام است. در این تکنیک دو یا چند چیز در یک تصویر مشترک نشان داده میشوند. بنابراین ادغام در واقع عکس آن ترانسپوزیسیونی است که یک چیز را در قالب چند چیز ظاهر میکرد. به نظر میرسد گُلِ شازده کوچولو هم ادغام باشد؛ یعنی اینکه تصویری از دو یا حتی چند زن باشد! آخر آنتوان دو سنت اگزوپری هم مثل بعضی از نوابغ دیگر عشقهای رمانتیک متعددی را تجربه کرد. وقتی شازده کوچولو چاپ شد، دوستان و اطرافیان سنت اگزوپری فوراً اشخاص و اتفاقاتی از زندگی او و بعضی اطرافیانش را شناسایی کردند که با تغییر شکلهایی به این کتاب انتقال پیدا کرده بودند. مثلاً همان سیلویا همیلتون، که علاوه براینکه برای نقاشیهای روباه مدل میشد، یکی از تکیه کلامهایش هم از زبان روباه گفته میشود: «آدم تا با دل نبیند خوب نمیبیند.» یا خود سنت اگزوپری، که شناساییاش در قالب راوی و شازده کوچولو کار سختی برای دوستانش نبود. حتی مثلاً آن گنجی که خلبان صحبتی ازش میکند از واقعیت به این کتاب منتقل شده بود. گویا خانوادهٔ سنت اگزوپری اعتقاد داشتند در یکی از خانههای قدیمیشان گنجی هست که از اجدادشان باقی مانده. و خیلی چیزهای دیگر. اما در مورد گل اختلاف نظرهایی بروز کرد. بعضی کانتکستها میگفتند گل باید کونسوئلو باشد. کونسوئلو همسر آنتوان دو سنت اگزوپری بود. حتی یک بار یکی از دوستانشان از آنتوان پرسید گلِ شازده کوچولو کونسوئلو است دیگر؟ آنتوان گفت: بله. اما مسئله اینجاست که چنان سؤالی، حتی اگر جواب واقعیاش «نه» باشد، معمولاً باز هم با «بله» جواب داده میشود. البته آنتوان در یکی از نامههایش هم دوباره اشاراتی به کونسوئلو بودن آن گل کرده است. اما همچنان که گفتم کانتکستهایی هست که نمیگذارند این گل فقط کونسوئلو باشد. مثلاً همان شروع آشنایی شازده با روباه را بخوانید: صدا گفت: «من اینجا هستم. زیر درخت سیب.»شازده کوچولو گفت تو کی هستی؟ چقدر خوشگلی!»روباه گفت: «من روباهم.»شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن... من خیلی غمگینم.» من اینجا هستم. زیر درخت سیب... سیب در فرهنگ مسیحیت و یونان و روم قدیم نماد عشق رمانتیک است. در دو سال اول پناهندگی آنتوان به آمریکا زنش با او نبود. در این مدت نرد عشقش را با سیلویا میباخت. وقتی هم که شازده کوچولو در آمریکا چاپ شد، و آنتوان داشت به مأموریتی میرفت که از قضا آخرین مأموریتش شد، نسخهٔ دستنویس کتاب و نقاشیهایش را به سیلویا داد. سیلویا هم آنها را ۲۵ سال با خودش نگه داشت و آن وقت به موزه تحویلشان داد. عباس پژمان [ادامه دارد]@apjmn
۱- داستان یک هذیان زیباگفته میشود آنتوان دو سنت اگزوپری شازده کوچولو را در ضمن یک هذیان، که در صحرای کبیر از سر گذراند، دیده بود. در سال ۱۹۳۵ هواپیمایش در آسمان آفریقا نقص پیدا کرد و او مجبور شد در صحرای کبیر فرود اضطراری کند. اما طولی نکشید که ذخیرهٔ آب آشامیدنیاش تمام شد. آن وقت خودش و خلبان همراهش بر اثر کم آبیِ بدن بیهوش شدند. منتها شانس آوردند مردی بومی با شترش از آن طرفها رد میشد. این مرد هواپیما را از دور دید و آمد نجاتشان داد. گویا داستان شازده کوچولو بازنویسیِ هذیانی است که در عالمِ آن بیهوشی از ذهنش گذشت. نمیدانیم چه چیزهایی در آن هذیان دید و چه چیزهایی را بعداً از خودش به آن افزود تا به شکل این داستان درآمد. اما هر چه هست همه چیزِ داستان دقیقاً با تکنیکهای خوابها و هذیانها اتفاق میافتند. در زمانی که او این داستان را مینوشت خیلی وقت بود که زیگموند فروید این تکنیکها را شرح داده بود، و بیش از دو دهه بود که سوررئالیستها آثار خود را با این تکنیکها خلق میکردند. فروید معتقد بود بسیاری از تصویرهایی که در خوابها و هذیانها میبینیم نمادهایی از اتفاقات و اشخاص واقعی هستند که تغییر شکل دادهاند تا شناخته نشوند؛ و این تغییرشکلها همیشه با چند تا تکنیک مهم و ثابت صورت میگیرند.یکی از این تکنیکها، در نظریهٔ خوابهای فروید، ترانسپوزیسیون یا جابهجایی است. طبق این نظریه، خوابها بسیاری چیزها را با چیزهایی شبیه آنها نشان میدهند؛ یا جابهجا میکنند. مثلاً ممکن است زنی به شکل گل در خواب عاشقش ظاهر شود. برای اینکه خیلی اتفاق میافتد که زنها در عالم بیداری به گل تشبیه شوند. یا مثلاً ممکن است خوابها یک شخص باهوش و دانا را به روباه تبدیل کنند. یا با روباه جابهجا کنند. برای اینکه روباه حیوان باهوش و دانایی است. در شازده کوچولو هم ظاهراً سیلویا همیلتونِ دانا و کاردان است که به روباه تبدیل میشود. سیلویا صاحبخانهٔ آمریکایی آنتوان دو سنت-اگزوپری و آخرین معشوقهاش بود. برای نقاشیهای روباهِ شازده کوچولو هم همین سیلویا برای آنتوان مدل مینشسته است.اما ترانسپوزیسیون یک شکل دیگر هم دارد. در این شکل یک چیز ممکن است با چند چیز جابهجا شود. این هم باز در شازده کوچولو هست. خود سنت-اگزوپری در این داستان در قالب دو تا شخصیت ظاهر میشود؛ یکی در قالب راوی، دیگری در قالب شازده کوچولو. در قالب راوی به خاطر خلبان بودنشان ظاهر میشود، در قالب شازده به خاطر شاهزاده بودنشان. برای اینکه هم مثل راوی خلبان بود، هم مثل شازده کوچولو شاهزاده بود. عباس پژمان [ادامه دارد]@apjmn
هدف وسیله را توجیه میکندیک چیزی در مورد شهریار هست که آن را واقعاً کتابی علمی میکند. ماکیاولی در این کتابش برای هر رهنمودی که به شهریار لورنتسو میدهد دو تا اتفاق تاریخی هم مثال میآورد: یک مثال از تاریخ گذشته و یکی دیگر از تاریخ عصر خود لورنتسو و ماکیاولی. در واقع این مثالها نقش اول را در این کتاب بازی میکنند. بهطوری که میتوان گفت در واقع بر اساس اتفاقات این مثالهاست که او رهنمودها یا نظریاتش را بنا میکند. بنابراین نه خیالپردازی در کارش هست، نه آرزوها و آرمانهایش را در قالب نظریههای شیک، و دزانفاکته، به خورد لورنتسو میدهد. حتی اخلاق را که از قدیمالایام رسم بود پایهٔ سیاست باشد بالکل کنار میگذارد. آن کسی که گفته است هدف وسیله را توجیه میکند همین ماکیاولی است نه مارکس. منتها مارکسیستها هم به آن عمل کردهاند. هرچند باید منصف باشیم. فقط هم مارکسیستها نبودهاند که «هدف»شان تمام «وسایلشان» را توجیه کرده است! مگر اهداف رژیمهای اومانیستی، و مخصوصاً حکومتهای مذهبی، کم وسایلشان را توجیه کرده است؟! جالب است که از همان زمانها که علم سیاست پایهگذاری شد اصلاً قرار بر این بوده است سیاست شاخهای از اخلاق باشد! اما این شاخه خیلی کم از تنهاش تغذیه میکند، یا فرمان میبرد. در هر حال، ماکیاولی بدون هیچ احساس شرم و خجالتی، و در کمال صداقت، به شهریار لورنتسو توصیه میکند شهریار باید هم شیر باشد هم روباه! در واقع میگوید شهریار باید مثل شیر درنده و بیرحم باشد. یعنی تمام دشمنانش را در کمال قساوت بدرد و نابود کند. همچنین مثل روباه حیلهگر باشد. هر دروغی را مصلحت دید بگوید، هر کس را که صلاح دید فریب دهد، و غیره. و مثالهای بسیاری را هم از شرح حال حاکمان میآورد که در هر کدام از آنها که حاکم اخلاق را کنار گذاشته است به دشمنانش غلبه یافته است، و در هر کدامشان که خواسته است اخلاقی عمل کند شکست خورده است.یکی از توصیههای اساسی یا ساختاریاش هم در این کتاب این است که میگوید حاکم باید به ترس رعیت بیشتر از عشق او اهمیت دهد. منظورش ترس رعیت از حاکم و عشق آنها به اوست. میگوید ترس هیجان مهمتری از عشق است. این را هم راست میگوید! مردم خیلی راحت معشوقههایشان را عوض میکنند. اما خیلی به سختی میتوانند بر ترسهایشان غلبه کنند. اصلاً در مجموعهٔ هیجانهایی که در طی تکامل برایمان ایجاد شدهاند، ترس مقام بسیار مهمتری از عشق دارد. این را در یک جستار جداگانه بیشتر توضیح خواهم داد. عباس پژمان@apjmn

