در شهری قدیمی، نعلبندی بود که همه او را استاد میدانستند. 🏡امیری نعلبند را برای رسیدگی به اسبهای…
انتشار: 2026/07/25 13:51 UTCدریافت: 2026/08/11 00:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 00:25 UTC
در شهری قدیمی، نعلبندی بود که همه او را استاد میدانستند. 🏡امیری نعلبند را برای رسیدگی به اسبهایش خواست. 🐎نعلبند را به خانه امیر بردند و اسبها را از مقابلش گذراندند.در آن میان نعلبند صدایی شنید و گفت:«همان اسب را نگه دار.» 🛑وقتی سُم اسب را بالا گرفتند، معلوم شد یکی از میخهای نعل شل شده است. 🔩امیر پرسید:«میگویند تو در کار خود استادی؛ حال بگو چرا همیشه نعل معیوب صدا میدهد؟» 🤔پیرمرد تبسمی کرد و گفت:«چون نعلی که همه میخهایش سر جایش است، محکم به سُم نشسته و بیصدا کار خودش را میکند. اما همین که یک میخ کم شود، شروع میکند به سروصدا. 🔊آدمها هم همینطورند.آن که واقعاً داناست، کمتر از دانش خود سخن میگوید. 🤫آن که واقعاً ثروتمند است، کمتر ثروتش را به رخ میکشد. 💰آن که واقعاً شریف است، کمتر از شرافت خود حرف میزند.اما هر جا دیدی کسی مدام فضیلت خود را فریاد میزند، خوب گوش کن؛ شاید آنجا یک میخ کم باشد.» 🧐امیر به صدای نعل لقشده گوش داد و با خود اندیشید که بعضی صداها، نشانهٔ قدرت نیستند؛ نشانهٔ کمبودند. 🌟از آن روز میان مردم افتاد که:«نعلی که صدا میدهد، یک میخ کم دارد.» 🔨