یک کوچه خون چکید و وطن تکهتکه شدزیرِ هجومِ چکمه، بدن تکهتکه شدبارانِ مشت، رویِ لبانش که مینشستدن…
انتشار: 2026/08/08 11:32 UTCدریافت: 2026/08/13 12:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 12:00 UTC
یک کوچه خون چکید و وطن تکهتکه شدزیرِ هجومِ چکمه، بدن تکهتکه شدبارانِ مشت، رویِ لبانش که مینشستدندانِ او میانِ دهن، تکهتکه شدآوارِ دشنه رویِ تنش تا که خیمه زدپیراهنِ تنیده به تن، تکهتکه شددر ازدحامِ هلهله و فحشِ بیاماندر حنجره، طنین سخن تکهتکه شدانگشترش به غارتِ اوباش رفت و بعد در خاک و خون، عقیقِ یَمَن تکهتکه شدلرزید قلبِ مادر و در قابِ گوشیاشهمراهِ پارههایِ بدن، تکهتکه شد!فریاد زد میانِ تماشایِ قتلگاه:«این قاسم است؟ جایِ حَسَن تکهتکه شد!»در کوچههایِ غربتِ این شهر، رویِ خاکآری «حمیدِ» قصهیِ من تکهتکه شد...#مهتاب_خاکیانی_حسین آبادیt.me/anjoman_torkamir

