📍قصهی پیکرها…همهچیز در میناب در شتاب بود، یا شاید ما آنقدر ناگهانی و اتفاقی سر از شهر میناب درآو…
انتشار: 2026/07/19 06:14 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
📍قصهی پیکرها…همهچیز در میناب در شتاب بود، یا شاید ما آنقدر ناگهانی و اتفاقی سر از شهر میناب درآوردیم که تا چشم باز کردیم صدوپنجاه و چند گورِ خُرد پیش چشمانمان در هوایی که از دریا میآمد به ماندنِ ما نگاه میکردند. سرگردان بودیم و شتابزده که ناگهان خودم را نشسته روبهروی مادربزرگی دیدم که سه نوهاش را از دست داده بود. پنجاه روز بود که هر روز میآمد آنجا و گریه میکرد. پنجاه روز بود که نمیدانست غصهی بچههایش را بخورد یا نوههای در خاک خفتهاش را. پیرزن برایم از روز حادثه گفت، از لحظهای که دنیا رویِ سرش خراب شد. یک مادربزرگ را که سه نوه از دست داده باشد تا به حال در غروب یک قبرستان ندیده بودم و بلد نبودم با او حرف بزنم. صحبتمان که تمام شد میخواستم به او دلداری بدهم که گفتم: «ما همه سوگواریم مادرجان، خدا را شکر که شما نوههایتان را پیدا کردید و دفن کردید» و اشاره کردم به قبرِ خالی ماکان نصیری. انگار وسط فاجعه میخواستم به او تلقین کنم که حداقل وضع شما بهتر است که پیکری را پیدا کردهاید. نیمهشبی در قبرستان میناب وقتی داشتیم مصاحبه میگرفتیم یک نفر خاطرهی گم شدن پیکری را گفت: «پدرِ یکی از دانشآموزان برای تشخیص هویت میآید و پسرش را که جزو پیکرهای تکهتکه بوده، شناسایی میکند و به خانه میرود. اما ساعتی بعد یکی از پزشکان مرکز بدون آنکه بداند این پیکر شناسایی شده دوباره کیسهای را که فرزند آن مرد در آن قرار داشته است میبرد و در بخش پیکرهای بینام و نشان قرار میدهد و دوباره پیکر گم میشود و مجبور میشوند دوباره ساعت دو صبح پدر را با هزار ترس برای تشخیص هویت به پزشکیقانونی بکشانند. پدر با لبخند میان پیکرهای بینامونشان میگردد و فرزندش را پیدا میکند، او را در آغوش میگیرد، گریه میکند و بعد رو به کارمندان پزشکی قانونی میگوید: حتماً پسرم این ساعت دلش برای بازیکردن تنگ شده که من را به اینجا کشانده، اما لطفاً دوباره گمش نکنید.» ماجرای پیکرها تمامی ندارد، قصهی دیگر قصهی پیکر دانشآموزی است که برای وداع به زندان فرستاده میشود، جایی که زندانیان پیکر دانشآموز را روی شانه میگیرند و پدر دانشآموز نمیداند چگونه با فرزندش وداع کند و تمام بند سراسر گریه میشود و یکی از زندانیان جلو میرود به مأموری که مسئول انتقال پیکر بوده میگوید: «حداقل عجله نکنید و بگذارید ما هم که اینجا گیر افتادهایم، سوگواری کنیم.»✍️از متن روایتی از سفر به دل فاجعهی تلخِ حمله به مدرسهی میناب. به قلم سلمان نظافتیزدی. منتشر شده در اندیشه پویا ۱۰۱✨برای اطلاع از چگونگی تهیه و سفارش اندیشه پویا، به تلگرام ۰۹۰۲۶۰۵۱۴۱۰ پیام دهید.@andishepouya
