وقتی نمی دونی سقفی هست!سال ۱۹۳۹، برکلی. یک دانشجوی دکترا به اسم جورج دنتزیگ، یک روز صبح دیرش شده بو…
انتشار: 2026/08/04 06:49 UTCدریافت: 2026/08/12 04:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 04:50 UTC
وقتی نمی دونی سقفی هست!سال ۱۹۳۹، برکلی. یک دانشجوی دکترا به اسم جورج دنتزیگ، یک روز صبح دیرش شده بود و با عجله به سر کلاس رسید. وقتی رسید، استادش، یک لهستانی به اسم یرژی نیمن، از قبل درس راشروع کرده بود . رو تخته دو تا مسئله نوشته بود. جورج، خجالتزده از دیر آمدنش، سریع نشست و شروع کرد یادداشت کردن آن دو تا مسئله. فکر کرد حتماً تکلیف خونگیه دیگه.اگر سر وقت رسیده بود، میشنید که استادش داره میگه اینها دو تا مسئلهی حلنشدهی معروف آمارن؛ همونهایی که سالها بود هیچکس نتونسته بود حلشون کنه. ولی خب جورج این تیکه رو نشنید.رفت خونه. نشست پای اون دو تا. یهکم که روش کار کرد گفت با خودش «هوم، این یکی یهکم سختتر از معمولیاست»، ولی خب فکر کرد طبیعیه، بالاخره درس بالاتره. چند روز روش وقت گذاشت. یه جا گیر میکرد، از یه زاویهی دیگه دوباره امتحان میکرد.و بالاخره حلشون کرد. هر دوتاشون رو.با یهکم خجالت رفت پیش استادش چون تکلیفش دیر شده. استادش فقط یه نگاه کرد و گفت آره، این دوتا یهکم سختتر از حد معمول بودنها، نه؟چند هفته گذشت. یه یکشنبه صبح، ساعت هشت، یهو در خونهی جورج به صدا در اومد. استادش بود. با یه مشت کاغذ تو دستش، هیجانزده. گفت «من همین الان یه مقدمه برای یکی از مقالههات نوشتم. بخونش که بفرستم چاپ بشه.»جورج موند چی بگه. اصلاً نمیفهمید موضوع چیه.اون دو تا «تکلیف خونگی»، در واقع دو تا از مسئلههای حلنشدهی مشهور دنیای آمار بودن!جورج دنتزیگ بعدها استاد استنفورد شد و یکی از پایهگذارهای رشتهی تحقیق در عملیات لقب گرفت؛ همان چیزی که امروز در برنامهریزی، اقتصاد، حتی مسیریابی ماهوارهای ازش استفاده میشه.تو خیلی از داستانهایی که قبلاً شنیدیم، قهرمان ،با وجود ترس و تردید، بازم جلو میرفت. ولی جورج اصلاً نمیدونست باید بترسه. هیچکس بهش نگفته بود این کار غیرممکنه. برای همین اون سد نامرئیای که همیشه قبل از شروع تو ذهنمون شکل میگیره، همون صدایی که میگه «این خیلی سخته، من از پسش برنمیام»، اصلاً فرصت نکرد شکل بگیره.مسئله فرقی نکرده بود. هوش جورج هم یهو زیاد نشده بود. تنها چیزی که فرق داشت این بود که اون نمیدونست باید فکر کنه غیرممکنه.و این یک سؤال جالب پیش میاره. چند تا کار هست که ما هیچوقت شروعش نمیکنیم؟، نه چون واقعاً از پسش برنمیایم، بلکه چون یک نفر، یا حتی خودمون، یه جایی بهمون گفته «این سطح ما نیست»؟ چند تا برچسب مثل «من آدم ریاضی نیستم» یا «این کار تخصصیه، برای من نیست» جلومون رو گرفته، بدون اینکه حتی یک بار امتحانش کرده باشیم؟خیلی از سقفها فقط به این دلیل سرجاشون موندن که هیچکس امتحانشون نکرده.جورج اون سقف رو نشکست چون از بقیه قویتر بود، اون رو شکست چون اصلاً خبر نداشت اونجا سقفی هست!t.me/alpineclub_iran




