تبریز، رشت، بندرعباسخردهروایتهای سفر به جنوب جنگیسومین نفر از هم کوپهایها مردی است حدوداً پنجاه…
انتشار: 2026/08/01 18:30 UTCدریافت: 2026/08/15 01:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:15 UTC
تبریز، رشت، بندرعباسخردهروایتهای سفر به جنوب جنگیسومین نفر از هم کوپهایها مردی است حدوداً پنجاهساله. در اولین لحظه که میبینمش هیچ شباهتی به مردمان جنوب ندارد. کمی شبیه گیلانیهاست. من، بعد از خانم قاف وارد کوپه میشوم آقا محمود تلاش میکند چمدان خانم قاف را در حفرهی بالای کوپه جا دهد. چندجملهای میان او و خانم قاف ردوبدل میشود. آقا محمود لهجهی آذری غلیظی دارد میپرسم ساکن بندرعباس هستید. میگوید نه. ساکن رشتم. برای کار به بندرعباس میروم.لهجه ترکی، اقامت رشتی و مقصد بندری آقا محمود سر حرف را باز میکند. گویا سالهاست بهواسطه شغلش ساکن رشت شده است و مراودات کاری هم با بندرعباس و شهرهای اطرافش دارد. دفتر چهل برگی را باز میکند که پر از نوشتههایی است با خودکار آبی. زیر هرچند خط نوشته خطی کشیده تا از پارگراف کوتاه بعدی مجزا شود. انگار نام و مشخصات فردی را نوشته باشد با شماره تلفن و احتمالاً مبلغ بدهکاری یا بستانکاری. اینها نشان میدهد شغلش آزاد است. اما دریکی دو تلفن متوجه میشوم باکسی که او را رئیس خطاب میکند حرف میزند. نه از این رئیس گفتنهای تعارفی الکی. جوری حرف میزند که انگار رئیس سختگیری داشته باشد. کرنشگرانه گزارشهای کاری میدهد. و بعد تأکید میکند که امر امر اوست. در تلفنهای دیگر با طرف حسابهایش در بندرعباس حرف میزند. و قرار میگذارد که برای حسابوکتابها آماده باشند. فرصت نمیشود، یا پا نمیدهد درباره کارش سؤال کنم. میگویم: «دیدی جنگ شده راه افتادی حساباتو جمع کنی که خیالت راحت بشه» چیزی نمیگوید. میخندد. جذابتر از قومیت، سکونت و شغلِ آقا محمود، همین لبخند است. در تمام بیستوچند ساعتی که در آن کوپه بودیم لبخند مهربانانهای روی صورتش بود. لبخندش ربطی به حرفهای ما نداشت. شاید اگر در کوپه تنها بود هم با همین لبخند ساعاتش را میگذراند. اما عجیب اینکه؛ در تمام مدتی که من و آن دو دوست دیگر مشغول حرف زدن بودیم.آقا محمود هیچ اعلام موضع جدیی نکرد. دستآخر، هیچکدام از ما نفهمیدیم به قول خانم قاف «کدام طرفی است.» برایمان قابلدرک بود که نظر و موضع دارد. اما یکی به نعل میزد، یکی به میخ. تردید داشت یا حوصله نداشت. نمیدانم. من هم هیچ پاپیاش نشدم که حرف بزند. شاید اصلاً دلش میخواست سکوت کند و بشنود. شاید حرف ما در ذهن او تأثیر متفاوتی داشت. همینطور که بهحساب و کتابها رسیدگی میکرد پیش خودش میگفت: «هوم، حرف اینا هم بی ربط نیست.» یا کاملاً برعکس؛ «لعنت بهتون، چقدر چرتوپرت می گید.» لبخندِ مدام آقا محمود باعث شد احساس کنم حرف زدن ما، فارغ از اینکه چه میگوییم، برایش آزاردهنده نیست. در چند ساعت آغاز سفر دلم میخواست برای اینکه روایتم از کوپه کامل شود او را هم به حرف زدن وادارم اما بعد فکر کردم سکوت او هم میتواند دستمایهی نوشتنم باشد. اصلاً این همان چیزی است که به خانم قاف هم پیشنهاد دادم؛ «با آدمهایی که با شما تفاوتهای بنیادی دارند بحث نکنید خانم. بحث کردن چیزی رو در کسی عوض نمیکنه.» آقا محمود، ما بود. بخشی از ما که فراموشش کردهایم. بخشی از ما که سکوت میکند و لبخند میزند. بخشی از ما که زندگی میخواهد. آقا محمود اهل معاشرت بود. حرف داشت. موضع داشت. گاهی هم لابهلای حرفهای ما چیزی میگفت اما دلش نمیخواست لبخندش را با اخم عوض کند. سرش به کار و دلش به زندگی گرم بود. شاید اگر در وضعیت و یا جمعیت دیگری بود درباره سیاست و جنگ، حتی بیش از دیگران حرف میزد و نظر میداد. اما اینجا ترجیح داد سکوت کند. سکوتی که هر چه تماشا میکردی به نمیدانمهایت بیشتر اضافه میشد. وقتی به نقطهای از راهآهن رسیدیم که شب قبل توسط آمریکا بمبارانشده بود و کارگران طی کمتر بیستوچهار ساعت خط آهن را تعمیر کرده بودند، لبخند آقا محمود پهنتر شد. حالا دیگر نمیتوانست احساسش را پنهان کند. «دمتون گرم» این را به کارگران عرق کردهای گفت که صدایش را نمیشنیدند. انگار حتی این جمله هم یکجور سکوت صدادار بود. هیچکس جز ما چند نفر صدایش را نشنید.#سفر_به_ساحل_حادثهعلیرضا آلیمین #بندرعباس@alirezaaleyamin
