خانم قاف، قطار، قشمرئیس قطار برای چک کردن بلیطها میآید. مقصد همهی ما بندرعباس است. از زن میانسال…
انتشار: 2026/07/27 17:35 UTCدریافت: 2026/08/15 01:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:15 UTC
خانم قاف، قطار، قشمرئیس قطار برای چک کردن بلیطها میآید. مقصد همهی ما بندرعباس است. از زن میانسالِ تنهایی که در کوپه است میپرسد: «میخواهید کوپهتان را عوض کنید؟» خانم میگوید: «نه، همینجا راحتم.»خانم که بعدتر متوجه میشوم کارمند ادارهای در جزیرهی قشم است، مانتو پوشیده و روسریاش را طوری پیش آورده که حجابش کامل باشد. گفتوگوی من و مهندس جوان دربارهی جنگ توجهش را جلب میکند. ابتدا ترجیح میدهد سکوت کند. گمانم میخواهد بداند موضعمان چیست. وقتی خیالش راحت میشود که، به قول خودش، «آنطرفی» نیستیم، کمکم شروع به حرف زدن میکند.همان وقت است که رئیس قطار میآید و بلیطهایمان را چک میکند.زن چند بار با تلفن حرف میزند. حدس میزنم با همسر و فرزندش. گویا درگیر یک مشکل خانوادگی هستند. مادر با صدای لرزان دخترش را به آرامش دعوت میکند: «باهاشون بحث نکن، مادر. ولشون کن. اگه میخواستن بفهمن، تا حالا فهمیده بودن.»به همسرش هم چیزهایی شبیه همین میگوید و از اینکه جایش در قطار راحت است.میگوید دخترش در اینستاگرام علیه آمریکا و اسرائیل استوری گذاشته و یکی از فامیلهایشان به او تاخته است. گویا آن فامیل با آنها تماس گرفته تا از دخترش گله کند. و این شده آغاز یک جنگ خانوادگی.زن، زادهی خرمشهر است؛ شهری که بیشترین آسیب را در جنگ هشتساله دید. پس از آغاز جنگ، وقتی خرمشهر در آستانهی اشغال بود، پدر، همسر و فرزندانش را برمیدارد و به بندرعباس میرود. جنگ برای زن میانسالِ تنها از چهارسالگی شروع شد.«اولین بار چهار سالم بود که صدای انفجار شنیدم. نمیدونستم جنگ و توپ و تانک چیه. فقط میترسیدم. شبانهروز صدای انفجار قطع نمیشد. هر روز میدیدم که خونهها خراب شدن.»اما حالا دیگر خبری از ترس نبود.دخترک چهارساله، در آستانهی پنجاهسالگی، میرفت جنوب؛ هرمزگان، قشم. همان جایی که هر روز خبر بمبارانش میآمد. میخواست صبح روز بعد سر کارش باشد، پشت میز اداره بنشیند و مثل یک روز عادی رفتار کند؛ کار اربابرجوع را راه بیندازد.میگوید: «ما کف خیابون، پرچم به دست ایستاده بودیم که رفتن و تفاهم کردن. چه تفاهمی؟! زورمون میرسید، اگه کمی بیشتر طاقت میآوردن و سازش نمیکردن.»وسط حرفهایش چیزهایی هم دربارهی رها کردن حجاب میگوید. دلش از بیحجابی هم پر است و از اطرافیانش؛ خانوادهی دور و نزدیک، که انگار در بحبوحهی جنگ، دچار جنگ خانگی هم شده باشند.بغض میکند. اشکهایش بیصدا فرو میریزد. او، همسر و دخترش در میان فامیل تنها هستند. جنگ، دامن زن را رها نمیکند. همهجا هست.فکر میکنم کاش ساکت بودم. کاش در آن کوپهی کوچک حرفی از جنگ نمیزدم. میگذاشتم آن بیست ساعت را بیحرف و هیاهوی جنگ در خودش باشد. هرچند من هم اگر حرف نمیزدم، تلفنها رهایش نمیکردند.گفتم: «خانم، بحث نکنید. هیچکس با بحث کردن نظرش عوض نمیشه.»گفت: «من کاری ندارم. اونا ول نمیکنن.»و باز اشکهایش ریخت؛ مثل همان وقتی که از ترسهای کودکیاش میگفت.میخواهم بخوابم. خستهام.میپرسم: «شما کجا راحتتر میخوابید؟ تخت بالا یا پایین؟»میگوید: «نمیخوام. همینجا میشینم.»میگویم: «خب، اگر معذبید، به رئیس قطار میگفتید جاتون رو عوض کنه. شاید کوپهای برای خانمها باشه.»میگوید: «نه... نمیدونم اگه برم یه کوپهی دیگه، طرز فکرشون چطوری باشه. حوصلهی بحث ندارم.»باورم نمیشود؛ فقط به همین خاطر، به خاطر فرار از جنگ، حاضر است در یک کوپه با سه مرد غریبه بماند و تا صبح نشسته بخوابد، چون اینجا احساس امنیت میکند.صبح از خواب بیدار میشوم. همانجا کنار پنجره، نشسته، با چشمهای بسته.قطار به ایستگاه فین میرسد. منتظریم پیادهمان کنند، اما خبری نمیشود. قطار به سمت بندرعباس راه میافتد. پل انشعابی راهآهن را که شب قبل بمباران کرده بودند، طی بیستوچهار ساعت تعمیر کردهاند.قطار از محل انفجار میگذرد. کارگران مشغول کارند. کوپه خنک است. مردانی که آن بیرون هستند، لباسهایشان از عرق خیس شده است. مسافران واگن از کوپهها بیرون آمدهاند و آثار بمباران را تماشا میکنند. سرعت قطار کم است. چند نفر از کارگران چپیدهاند زیر سایهی ماشین راهسازی. عرق کردهاند و بطری آب را دستبهدست میکنند.محمود مسافر دیگر کوپهمان میگوید: «دمتون گرم، خسته نباشید.»بعد فکر میکند صدایش را نمیشنوند. بلندتر میگوید؛ و باز هم نمیشنوند.قطار سرعت میگیرد.از قطار که پیاده میشویم، موقع خداحافظی از خانم تنها میخواهم خودش را معرفی کند.نام خانوادگیاش را میگوید.نام خانوادگیاش با «قاف» شروع میشود. خداحافظی میکنیم. میخواست باید خودش را به قشم برساند و صبح سر کارش برود، پشت میز اداره بنشیند و کار اربابرجوع را راه بیندازد.#سفر_به_ساحل_حادثهعلیرضا آلیمین#بندرعباس@alirezaaleyamin
