اگر مثل خیلی چیزهای دیگر از این تسلیتهای پوچ و بیثمر هم خسته میشدیم بهتر نبود؟!شمالم تسلیتجنوبم تسلیتایرانم تسلیتبا این تسلاهای بیحاصل، و اغلب بدونِ درک و آغشته به سانتیمانتالیسم تا به حال چه کردهایم و چه نتیجهای گرفتهایم؟با چسباندن چسب زخم روی نقشه ایران،و نوار مشکی گوشهی پروفایلهایمان چقدر در بهبودی وطن موثر بودهایم؟فکر میکنیم چند تسلیت باقی مانده تا کار به خودمان برسد؟دقیقا به خودمان و عزیزانمان؟!چقدر مانده تا کسی باقی نماند برای عرضِ تسلیت به دیگری؟#یادداشتها 📝 @Alireza_Mirmohamadi
▪️ #خاطرات_غارنشینی 13با ترس و لرز و به هزار زحمت نوک انگشتهای پایت به سنگی در کفِ رودخانه رسید. خیالت کمی آسوده شد و تازه فرصت کردی سربالا بیاوری و لبخند اطمینانبخشِ مرا ببینی. دلت کمی قرص شد و در حالیکه با دستهایت شانههای مرا گرفته بودی، قدم بعدی را برداشتی. با سرعتِ تو تا آنسوی رودخانه راه زیادی بود و حالا من سعی میکردم چشمهای نگرانم را نبینی. بعدها خیلی به این خاطره خندیدی، و به اینکه من از یک جایی به بعد تو را، عشقم را به دوش گرفتم و به سختی و نامتعادل دویدم. و من هیچ وقت به تو نگفتم که چیزی که میبایست در موردش نگران میبودی عمقِ رودخانه نبود؛ تمساحها بودند.امروز که دیگر در کنارم نیستی تا ببینی از غارنشینی به کجا رسیدهایم، به تجربه بر این باورم که همهی زمین شبیه همان رودخانهایست که مجبور شدم قبل و بعدش حقیقت را از تو پنهان کنم. دنیایی که در آن نقدِ زندگی را خرج میکنیم چندان عمیق نیست، ولی در سطحش جانوران متنوع و خطراتِ مهلکی حضور دارند؛ و ما، در حالیکه چیزی دربارهشان نمیدانیم پا به رودخانه میگذاریم و باید از آن بگذریم. #خاطرات_غارنشینی 📝 @Alireza_Mirmohamadi
ترجیح میدادم فریبخوردهی دشمن باشم تا فریبخوردهی دوست؛ترجیح میدادم فریبخوردهی دوست باشم تا فریبخوردهی خویشتن؛ و شگفتی در این بود که گویا به هر حال حضور «فریب» ضرورت داشت! فریب باید میبود تا زندگی کمی قابل تحملتر باشد؛مثلِ یک حبه قند،در یک چایِ پُررنگِ تلخ.#یادداشتها 📝 @Alireza_Mirmohamadi