▪️ #خاطرات_غارنشینی 13با ترس و لرز و به هزار زحمت نوک انگشتهای پایت به سنگی در کفِ رودخانه رسید. خیالت کمی آسوده شد و تازه فرصت کردی سربالا بیاوری و لبخند اطمینانبخشِ مرا ببینی. دلت کمی قرص شد و در حالیکه با دستهایت شانههای مرا گرفته بودی، قدم بعدی را برداشتی. با سرعتِ تو تا آنسوی رودخانه راه زیادی بود و حالا من سعی میکردم چشمهای نگرانم را نبینی. بعدها خیلی به این خاطره خندیدی، و به اینکه من از یک جایی به بعد تو را، عشقم را به دوش گرفتم و به سختی و نامتعادل دویدم. و من هیچ وقت به تو نگفتم که چیزی که میبایست در موردش نگران میبودی عمقِ رودخانه نبود؛ تمساحها بودند.امروز که دیگر در کنارم نیستی تا ببینی از غارنشینی به کجا رسیدهایم، به تجربه بر این باورم که همهی زمین شبیه همان رودخانهایست که مجبور شدم قبل و بعدش حقیقت را از تو پنهان کنم. دنیایی که در آن نقدِ زندگی را خرج میکنیم چندان عمیق نیست، ولی در سطحش جانوران متنوع و خطراتِ مهلکی حضور دارند؛ و ما، در حالیکه چیزی دربارهشان نمیدانیم پا به رودخانه میگذاریم و باید از آن بگذریم. #خاطرات_غارنشینی 📝 @Alireza_Mirmohamadi