📝 یک حکایت از روضۀ خُلد، مجد خوافی اندر باب ظلم و ستممعروف است که در عهد عبدالله طاهر که در عدل یگا…
انتشار: 2026/08/11 09:40 UTCدریافت: 2026/08/15 01:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:13 UTC
📝 یک حکایت از روضۀ خُلد، مجد خوافی اندر باب ظلم و ستممعروف است که در عهد عبدالله طاهر که در عدل یگانه بود و خراسان را داشت، جماعتی عسسان در نیشابور، ده دزد را گرفته بودند و به زندان برده و پیش ملِک عرضه داشتند.در شب یکی از ایشان بگریخت، لذا از عتاب ملک ترسیدند و به جای وی، غریبی بیگناهی را بگرفتند و در زندان کردند. بیچاره از گوشۀ زندان، محرابِ نیاز ساخت و حاجت خود به بینیاز عرض کرد و میگفت: ای کز نیاز و حاجت و چاره مُنزّهیبشنو نیاز و حاجت و بیچارگی منمظلوم و بیگناهم و آواره از وطنرحمت کن و ببخش بر آورگی منعبداللّه آن شب سه بار به خواب دید که تخت او را نگونسار کردند. همان شب وزراء را جمع کرد و حال بگفت، گفتند: این خواب اَضغاث احلام (خوابهای پریشان) است. گفت: نه، بلکه از حال مظلومی اعلام است. تفحص زندانیان کردند و آن غریب را حاضر آورد. عبدالله از حال وی پرسید، بیگناه بود. گفت: مرا بحل کن (ببخش). گفت: کردم. گفت: هزار دینار بستان. گفت: به کسب حلال از تو مستغنیام. گفت: از من حاجتی خواه، گفت: چرا حاجت از ملکی نخواهم که از برای من در شبی سه بار تخت تو را نگونسار کند. عبدالله چون این سخن بشنود از تخت فرو دوید و در قدم درویش افتاد.داد از کسی مخواه که در انتظار دادجانت کند خراب و دل افکار و سینه خونداد از کسی طلب که کند بهر دادخواهتخت هزار شاه به یک آه سرنگونروضۀ خُلد، مجد خوافی، باب سیزدهم، در بیان ظلم و فساد آنt.me/adelsepehr

