سه مناسبت، یک پیام برای توسعهنکته جالب مردادماه این است که سه مناسبت مهم و بههمپیوسته را در خود ج…
انتشار: 2026/08/06 12:47 UTCدریافت: 2026/08/15 01:18 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:18 UTC
سه مناسبت، یک پیام برای توسعهنکته جالب مردادماه این است که سه مناسبت مهم و بههمپیوسته را در خود جای داده است؛ از ۱۴ مرداد، روز ملی کارفرما آغاز میشود، ۱۷مرداد، روز خبرنگار را در بر میگیرد و در ۲۲ مرداد، روز تشکلها و مشارکتهای اجتماعی به اوج میرسد.شاید در نگاه اول این سه رویداد مستقل به نظر برسند، اما در واقع سه ضلع یک مثلث هستند که بدون هر کدام، توسعه پایدار شکل نمیگیرد.🔹 کارفرما با سرمایهگذاری، اشتغالآفرینی و خلق ارزش، موتور حرکت اقتصاد است.🔹 خبرنگار با آگاهیبخشی، شفافسازی و مطالبهگری، اعتماد عمومی و سرمایه اجتماعی را تقویت میکند.🔹 تشکلهای اجتماعی و صنفی نیز با ایجاد گفتوگو، همافزایی و مشارکت، پلی میان مردم، دولت و بخش خصوصی میسازند.هرچه این سه رکن هماهنگتر و همدلتر عمل کنند، مسیر توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور هموارتر خواهد شد.شاید قرار گرفتن این سه مناسبت در فاصلهای کمتر از ده روز، یادآوری ارزشمندی باشد که توسعه، حاصل تلاش یک فرد یا یک نهاد نیست؛ بلکه نتیجه همکاری کارفرمایان، رسانههای مسئول و تشکلهای اثرگذار است
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — ابوالحسن خلیلی
«دیار»؛ از رفتن تا بازگشتن، از خاطره تا تعلقامشب فرصتی دست داد تا در نهمین رویداد «روایت شب» با موضوع «دیار» حضور داشته باشم؛ شبی با روایتهایی متفاوت از وطن، سفر، مهاجرت، ماندن، بازگشتن و شاید مهمتر از همه، تعلق.منصور ضابطیان از سفرش به کانادا و خیابان یانگ گفت؛ از «تهران کوچک» و شباهتهای فرهنگی میان تهران واقعی و تهرانی که ایرانیان در مهاجرت بازآفرینی کردهاند. روایتی که این پرسش را به همراه داشت: آیا دیار الزاماً یک جغرافیاست؟ یا انسان بخشی از دیارش را در زبان، خاطره و فرهنگ با خود حمل میکند؟سردار سرمست با موسیقی آغاز کرد و با موسیقی ادامه داد. از درسخواندن در ایران، مهاجرت در بیستویکسالگی و سالهایی گفت که میل رفتن و تجربه «فرنگ» با او همراه بود؛ تا جایی که تعلق دیگری برایش پررنگ شد: تعلق به ماندن و بازگشتن به وطن.امیرحسین ماحوزی، هرچند به نظرم شروع چندان منسجمی نداشت، در ادامه با رجوع به داستانهای تاریخی و اسطورهای ایران و ادبیات فارسی، به وجه دیگری از همین مفهوم رسید: گاهی برای فهمیدن آنچه واقعاً به آن تعلق داریم، باید سفر کنیم.سحر دولتشاهی و غزل شاکری نیز وجه عاطفیتری از این نسبت را به صحنه آوردند؛ یادآوری اینکه همه تعلقها را نمیتوان تحلیل کرد. بعضی چیزها را پیش از آنکه بتوانیم تعریفشان کنیم، احساس میکنیم.و شاید اوج این شب، حضور محمود دولتآبادی بود.از توجه دوباره مردم به وطن گفت؛ از اینکه در سالهای طولانی زندگیاش کمتر دورهای را به یاد میآورد که مردم تا این اندازه متوجه خود و سرزمینشان شده باشند. او این توجه را فرصتی برای نگهداشتن وطن و دوباره اندیشیدن به «ایرانیبودن» میدانست.در پایان، شمس لنگرودی آخرین راوی شب بود؛ با نگاهی شاعرانه و نقادانه. به سخنان راویان پیش از خود بازگشت، بر برخی نقدی زد و سرانجام با خواندن اشعارش، شب «دیار» را به پایان رساند.اما چیزی که از این شب با من ماند، واژهای ساده و در عین حال سنگین بود: تعلق.تعلق فقط یک احساس شخصی نیست؛ آرامآرام ساخته میشود، در رابطهها ریشه میدواند و در لحظههای سخت خودش را نشان میدهد. از خانه شروع میشود، به کوچه و شهر میرسد و گاهی یک سرزمین را در بر میگیرد.این مفهوم برای من در دنیای سازمان هم آشناست. سالها درباره اعتماد، مشارکت، کار تیمی و احساس تعلق صحبت میکنیم؛ اما هیچ سازمانی صرفاً با قرارداد و ساختار تبدیل به یک «ما» نمیشود، همانطور که یک جامعه نیز صرفاً با مرزهای جغرافیایی به «ما» تبدیل نمیشود.«ما» زمانی شکل میگیرد که چیزی مشترک برای دوستداشتن، مراقبتکردن و مسئولیتپذیرفتن داشته باشیم.شاید به همین دلیل است که «دیار» فقط یک مکان نیست؛ یک رابطه است. رابطهای میان ما و جایی که به آن برمیگردیم، حتی اگر کیلومترها از آن دور شده باشیم.دیار برای ما کجاست؛ جایی که در آن ایستادهایم، جایی که از آن آمدهایم، یا جایی که اگر نباشد، احساس میکنیم بخشی از خودمان را گم کردهایم؟t.me/abolhassan_khalili
آهی… رفیق باوفایم«به تو گفتم نرو، میمیرم از غم، رفیق باوفایم…به من آهسته خندیدی و گفتی، مگر با رفتنم چیزی شود کم…رفیق، بنشین کنارم، ز مهرت بیقرارم،بی تو طاقت ندارم، حالا مرو از کنارم…»دو روز پیش، این ترانه از طریق فضای مجازی برایم ارسال شد. فرستنده آن، عباس حاجیزاده بود؛ رفیقی که بیش از سیویک سال پیش با او آشنا شدم.آن روزها، او قائممقام شرکت توسعه کشت دانههای روغنی و دبیر انجمن صنایع روغن نباتی ایران بود و من نیز بهعنوان یک کارشناس، فعالیت حرفهای خود را در این حوزه آغاز کرده بودم.رفاقت ما از همان روزهای نخست، بر پایه یک دغدغه مشترک شکل گرفت؛ توسعه کشت دانههای روغنی، تقویت تشکلگرایی و همراستا کردن صنعت بزرگ روغن نباتی برای رشد و شکوفایی کشور.حدود یک دهه از آشنایی ما گذشته بود که در انجمن صنایع روغن نباتی، مسئولیتی را بر عهده گرفتم که پیش از آن عباس عهدهدار آن بود. به نوعی، ادامهدهنده مسیری شدم که او برای توسعه فعالیتهای تشکلی در صنعت روغن نباتی آغاز کرده بود.پس از آن، عباس حاجیزاده در مسئولیتهای مختلف مدیریتی صنعت روغن نباتی، از جمله مدیریت شرکتهای بزرگ این صنعت، منشأ خدمات ارزشمند بود و تا زمان بازنشستگی، حضوری مؤثر و اثرگذار داشت.اما آنچه بیش از هر عنوان و جایگاه مدیریتی، او را در ذهن دوستان و همکارانش ماندگار کرد، پاکدستی، صداقت و امانتداری بود. اعتبار حرفهای خود را نه با سمتهای سازمانی، بلکه با خوشنامی و اعتماد دیگران به دست آورد و تا پایان عمر از آن پاسداری کرد.ویژگی ارزشمند دیگری نیز داشت که کمتر درباره آن سخن گفته میشود. هرگاه مسئولیتی را به پایان میرساند و آن را به فرد دیگری واگذار میکرد، تمام تلاش خود را به کار میگرفت تا آن مسئولیت را قویتر، منسجمتر و آمادهتر از آنچه تحویل گرفته بود، به جانشین خود بسپارد. مسئولیت را ملک شخصی خود نمیدانست؛ آن را امانتی میدید که باید به بهترین شکل به نسل بعد منتقل شود.من این ویژگی را بهخوبی در انجمن صنایع روغن نباتی تجربه کردم. زمانی که مسئولیت انجمن را پس از ایشان بر عهده گرفتم، نهتنها با همراهی و حمایت او روبهرو شدم، بلکه احساس کردم مسیر برای ادامه فعالیت هموار شده است. او از موفقیت جانشین خود احساس رضایت میکرد و باور داشت که موفقیت افراد، موفقیت یک صنعت است؛ نگاهی که امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داریم.اما آنچه میان ما ماندگار شد، تنها همکاریهای کاری نبود؛ رفاقت بود.در این سالها، بارها با هم بحث کردیم، اختلاف نظر داشتیم و گاهی بر سر شیوه اجرا ساعتها گفتوگو و حتی جدل میکردیم. اما هیچگاه این تفاوت دیدگاهها، خدشهای به دوستی ما وارد نکرد. شاید همین احترام متقابل، راز ماندگاری این رفاقت بود.دو روز پیش، عباس این ترانه را برایم فرستاد. آن روز هرگز تصور نمیکردم که تنها دو روز بعد، خبر درگذشتش را بشنوم.وقتی خبر را شنیدم، دوباره پیامش را باز کردم. یکبار، دو بار، بارها و بارها آن را خواندم.این بار، شعر دیگر فقط یک ترانه نبود؛ انگار به وداعی ناخواسته تبدیل شده بود.«به تو گفتم نرو، میمیرم از غم، رفیق باوفایم…»باورم نمیشد آخرین پیامی که از عباس حاجیزاده دریافت کردم، پیامی درباره رفاقت، وفاداری و دلتنگی باشد.امروز که آن ترانه را دوباره میخوانم، هر بیت آن معنای دیگری پیدا کرده است. گویی او، بیآنکه خود بداند، آخرین یادگارش را برای دوستی بیش از سه دهه به جا گذاشت.عباس حاجیزاده برای بسیاری، مدیری خوشنام و فعال تشکلی بود؛ اما برای من، پیش از هر چیز، رفیقی باوفا بود؛ رفیقی که آموخت میتوان در کنار مسئولیتهای بزرگ، انسان ماند، پاک ماند، مسئولیت را امانت دانست و دوستی را از هر جایگاهی ارزشمندتر شمرد.خداوند روحش را قرین رحمت کند و به خانواده، دوستان و همه همکارانش صبر و آرامش عطا فرماید.یادش گرامی و نامش ماندگار.t.me/abolhassan_khalili
مدیریت تشکلهای صنعتی؛ درسهایی از انتقال رهبری در VDMAوقتی از صنعت ماشینسازی آلمان سخن گفته میشود، نام VDMA (Verband Deutscher Maschinen- und Anlagenbau) همواره در میان معتبرترین و اثرگذارترین تشکلهای صنعتی جهان قرار دارد.این انجمن با بیش از ۳۶۰۰ شرکت عضو، بزرگترین تشکل صنعت ماشینسازی اروپا است و در حوزههایی مانند توسعه فناوری، استانداردسازی، تحلیل بازار، آموزش، حمایت از صادرات و شبکهسازی میان اعضا فعالیت میکند.یکی از مهمترین جلوههای فعالیت VDMA، حضور راهبردی آن در نمایشگاه interpack است؛ رویدادی که معتبرترین نمایشگاه جهان در حوزه فناوریهای فرآوری و بستهبندی به شمار میرود.اما اهمیت interpack تنها به نمایش ماشینآلات جدید محدود نمیشود. این نمایشگاه طی دههها به یک اکوسیستم جهانی انتقال دانش، نوآوری و شبکهسازی تبدیل شده است؛ جایی که هزاران مدیر، متخصص و شرکت از سراسر جهان گرد هم میآیند تا علاوه بر معرفی محصولات، درباره آینده صنعت، فناوریهای نوین، پایداری، اقتصاد چرخشی، دیجیتالسازی و روندهای بازارهای جهانی گفتوگو کنند.به همین دلیل، گفتوگوی اخیر ریچارد کلمنس، مدیر باسابقه انجمن ماشینآلات صنایع غذایی و بستهبندی VDMA، با یوهانس اشمید-ویدرزشایم، جانشین او، برای من صرفاً خبر یک تغییر مدیر نبود؛ بلکه فرصتی بود برای مرور چند اصل مهم در مدیریت تشکلهای صنعتی.آنچه از این گفتوگو آموختم:۱. تشکل، شرکت نیست.موفقیت یک تشکل صرفاً با بودجه یا تعداد اعضا سنجیده نمیشود؛ بلکه با میزان ارزشی که برای اعضای خود خلق میکند.۲. انتقال مدیریت، انتقال سرمایه دانشی است.بخش مهمی از سرمایه یک تشکل در روابط، تجربهها، اعتماد اعضا و حافظه سازمانی آن نهفته است؛ سرمایهای که باید به نسل بعدی منتقل شود.۳. شنیدن، مقدم بر تصمیمگیری است.مدیر جدید VDMA پیش از هر اقدام، زمان قابل توجهی را صرف دیدار با اعضا و شنیدن دغدغههای آنان کرده است. این همان چیزی است که مشروعیت تصمیمهای یک تشکل را میسازد.۴. نمایشگاه، تنها محل نمایش محصول نیست.interpack نمونهای موفق از این نگاه است که یک تشکل چگونه میتواند بستری برای انتقال دانش، ایجاد ارتباطات بینالمللی، توسعه بازار و شکلدهی به آینده یک صنعت ایجاد کند.۵. آینده، بدون حفظ سرمایههای گذشته ساخته نمیشود.سازمانهای موفق میان تجربه نسل قبل و نیازهای آینده تعادل برقرار میکنند؛ نه اسیر گذشته میشوند و نه آن را نادیده میگیرند.جمعبندیشاید مهمترین پیام این گفتوگو این باشد که قدرت یک تشکل، بیش از آنکه در ساختمان، بودجه یا حتی تعداد اعضایش باشد، در توانایی آن برای خلق ارزش مشترک، انتقال تجربه و تربیت نسل بعدی مدیران نهفته است.به نظر میرسد این تجربه میتواند برای بسیاری از انجمنها، سندیکاها، اتاقهای بازرگانی و تشکلهای صنعتی کشور نیز الهامبخش باشدt.me/abolhassan_khalili
خرید تضمینی گندم؛ آیا زمان عبور از یک سیاست چند دههای فرا رسیده است؟در روزهای اخیر، اظهارات وزیر جهاد کشاورزی درباره تأمین حدود ۱۵ درصد امنیت غذایی کشور از طریق واردات و تأکید بر سه اصل سلامت، کیفیت و قیمت در واردات کالاهای اساسی، بار دیگر موضوع امنیت غذایی را در کانون توجه قرار داد.همزمان، مرور آمار خرید تضمینی گندم ایران طی سالهای ۱۳۹۵ تا ۱۴۰۴، تصویری متفاوت از واقعیتهای بخش کشاورزی ارائه میدهد.این آمار نشان میدهد که خرید تضمینی گندم در یک دهه گذشته از ۴.۵ میلیون تن تا حدود ۱۲ میلیون تن در نوسان بوده است. بخشی از این نوسانات ناشی از خشکسالی و تغییرات اقلیمی است، اما بخش دیگری نیز به سیاستهای قیمتگذاری، زمان اعلام نرخ خرید، هزینههای تولید و نحوه مدیریت بازار بازمیگردد.در کنار این موضوع، بار مالی خرید تضمینی نیز به سرعت در حال افزایش است. دولت در سال ۱۴۰۴ حدود ۱۵۸ همت بابت خرید تضمینی گندم پرداخت کرده است و برای خرید حدود ۱۰.۵ میلیون تن در سال ۱۴۰۵، منابعی در حدود ۴۰۰ همت مورد نیاز خواهد بود.این روند، پرسشی جدی را پیش روی سیاستگذاران قرار میدهد.آیا همچنان باید دولت بزرگترین خریدار گندم کشور باشد، یا زمان آن رسیده است که نقش دولت از «خریدار» به «تنظیمگر بازار» تغییر کند؟در بسیاری از کشورهای توسعهیافته، دولت مستقیماً وارد خرید محصولات کشاورزی نمیشود، بلکه با استفاده از ابزارهایی مانند یارانه تولید، بیمه کشاورزی، قراردادهای کشت، بورس کالا، سامانههای هوشمند و حمایتهای هدفمند، هم از کشاورز حمایت میکند و هم رقابت سالم را به بخش خصوصی واگذار میکند.شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که در ایران نیز این پرسش بهصورت جدی مطرح شود:آیا میتوان با حفظ امنیت غذایی، از نظام «خرید تضمینی» به سمت «حمایت از تولید» حرکت کرد؟اگر پاسخ مثبت باشد، پیامدهای آن میتواند بسیار قابل توجه باشد:کاهش تصدیگری دولت؛افزایش نقش و استقلال بخش خصوصی؛کاهش رانت و واسطهگری؛هدفمند شدن هزینههای بودجهای؛افزایش بهرهوری در زنجیره تولید گندم؛و در نهایت، پایداری بیشتر امنیت غذایی کشور.این نوشته به دنبال نفی خرید تضمینی نیست؛ این سیاست در مقاطع مختلف نقش مهمی در حمایت از کشاورزان داشته است. اما تجربه یک دهه گذشته نشان میدهد که شاید زمان آن فرا رسیده باشد که دولت، مجلس، تشکلهای کشاورزی، بخش خصوصی و دانشگاهها درباره نسل جدید سیاستهای حمایتی گفتوگویی ملی را آغاز کنند.آیا آینده امنیت غذایی ایران در ادامه مسیر فعلی است یا در اصلاح هوشمندانه آن؟t.me/abolhassan_khalili


