🇲🇺🔻کشتیراندن به خُشکی جانِ جهان دوش کجا بودهاینی غلطم! در دل ما بودهایآه که من دوش چه سان بودهامآه که تو دوش که را بودهایرشک برم کاش قبا بودمیچون که در آغوش قبا بودهایزَهره ندارم که بگویم تو رابی منِ بیچاره کجا بودهای...بسیاری از شعرها، کشتیهایی هستند که در پهنهی بیکرانِ خیال، بیآنکه شبحِ بندری را به خاطر آورند، از موجی به موج دیگر میغلتند. اما بعضی از شعرها زورقهایی کوچکاند که آرام در آغوشِ بندر خاموش نشستهاند. بندری از جنسِ خاطره، یا نگاه، یا غروب، یا حادثه یا حضورِ کوتاهِ آدمیزادی دیگرسرنوشتِ این قایقهای کوچک در دریا، به ماندگاریِ همان بندر بستگی دارد. اگر چراغ آن بندر هنوز در دوردستها روشن باشد، شعر همچنان راه میپیماید و هر بار موجی از احساس را به ساحل میآورد. اما اگر آن بندر در مهِ فراموشی فرو رود، قایق شعر نیز آرامآرام از آبهای خاطره دور میشود.شاید بعضی شعرها برای همهی آدمها نوشته نشده باشند. شاید برای دل یکنفر نوشته شدهاند، برای یک لحظهی یگانه، برای جایی که یک نفر، تنها یک نفر نقشهی راهش را میشناسد...#عبدالحمید_ضیایی#اقلیم_هشتم @abdolhamidziaei