✅ در این خانه کسی بود ...✍️ احمد مسجدجامعی | ویژه نامه اطلاعات | ۱۷ تیر ۱۴۰۵اردیبهشتماه بود؛ بیست…
انتشار: 2026/07/27 14:07 UTCدریافت: 2026/08/15 02:18 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:18 UTC
✅ در این خانه کسی بود ...✍️ احمد مسجدجامعی | ویژه نامه اطلاعات | ۱۷ تیر ۱۴۰۵اردیبهشتماه بود؛ بیستوپنجم اردیبهشت، روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، راهی مشهد شده بودم. فرصتی پیش آمد تا سری به محلههای قدیمی مشهد بزنم و از خانهای که روزگاری محل سکونت و زیست رهبر شهید ایران بود، دیدن کنم. دیدار آن فضای قدیمی، ناگهان سیلابی از خاطرات دور و نزدیک را در ذهنم جاری کرد. انگار آجرهای آن حیاط ساده، هنوز هم روایتگر سالهایی بودند که ایشان در آنجا، نه به عنوان یک مقام عالی، بلکه به عنوان یک روحانی پرتلاش و شهروندی دردمند، زندگی میکرد.خانهای در کوچه فریدونمسیرمان را به سمت محله «بازار سرشور» کج کردیم؛ کوچهی فریدون، جایی که خانه شخصی ایشان در آن قرار داشت. برای من که در کودکی، بارها در بازار سرشور قدم زده بودم، اینجا خاطرهانگیز بود. آن زمان، حسینیه اصفهانیها بنای مهم و پرآمدوشد این بازارچه بود که با همت مرحوم سبزواری، امام جماعت سرشناس مسجد گوهرشاد، برپا به شکلی که امروز میبینیم توسعه یافت.آنچه در بازدید از خانه شخصی رهبری دیدم، بازنمایی دقیق سبک زندگی «طبقه متوسط شهری» در دهههای سی و چهل بود. خانه حدود ۲۰۰ تا ۲۵۰ مترمربع، دارای دو بخش بیرونی و اندرونی، در پیوستگی باهم و با حیاطی باصفا و درختان میوههای معمول مشهد. بالکن سنتی که تابستانها محل نشستن و چای خوردن با مهمانان بود و زیرزمینی خنک با حوضچهای کوچک در میانش. در آشپزخانه و بخشهای دیگر، وسایل دیده میشد: از آبمیوهگیری برقی قدیمی گرفته تا چرخ خیاطی پایی، چراغ گاز، خوراکپزی و یخچالهای آن دوره، که همگی نشان از معیشتی ساده و بیآلایش داشت. زیراندازها، پردهها و پشتدریهای سفید که در آن سالها در خانهها هم معمول بود. سادهزیستی حاکم بر خانه، به دور از هرگونه تجملی بود. این برخلاف تصوراتی است که گاهی از زندگی روحانیون آن روزگار ساخته میشود.ییلاقات و گعدههای ذوقیتابستانهای گرم مشهد، ما را به ییلاقات خوشآبوهوای «وکیلآباد»، «جاغرق» و «طرقبه» میکشاند. عموی بزرگوارم، آیتالله محمدحسن مسجدجامعی، در آنجا اقامت داشت و این ییلاقات، صحنه گعدههای صمیمی و علمی با حضور رهبر شهید بود. عکسهای قدیمی، این حضور صمیمانه را تا اواخر دهه چهل به خوبی نشان میدهد.آن محافل، فراتر از بحثهای معمول فقهی یا تحلیلهای سیاسی و مباحث روز بود. برای روحانیون آن نسل، ادبیات و گفتوگوهای ادبی بخشی جداییناپذیر («طلبگی») بود. آن زمان روحانیت ساختار دولتی نداشت؛ معیشت از راه منبر، پیشنمازی، تدریس، معلمی، تألیف و ترجمه میگذشت و همین یعنی زیستن در دل مشکلات مردم. طلاب برای گرم کردن حجرههایشان در زمستانهای سخت، باید خودشان خاک زغال و نفت تهیه میکردند و با مشکلات کف جامعه عجین بودند.در یکی از آن روزهای تابستانی در جاغرق، قرار بر خواندن شعر بالا گرفت. پدرم با صدایی دلنشین شعری از «حافظ» خواند. سپس نوبت به رهبر شهید رسید. ایشان جوانی حدوداً سیساله و پرشور بود. شعری از «عماد خراسانی» را با صدایی رسا و گیرا چنان خواندند که طنین آن آواز هنوز در خاطرم مانده است. آن فضا، فضای انجمنهای ادبی خراسان بود؛ جایی که فقه و شعر با هم درمیآمیخت. ایشان قوری استیل خاصی بهدست چوبی داشتند که با شوق برای ما توضیح میدادند که چقدر طراحیاش هوشمندانه است که دست را نمیسوزاند و بیان، دمنوش میوههای تازه باغچه را دم میکردند.متن کامل یادداشت 👇🏼👇🏼👇🏼ettelaat.com/news/156118/%D8%A7%D9%86%D8%… @A_MASJEDJAMEI
