به خودم نگاه میکنمتو آیینهس ولی نمیشناسمش اون عاشق بوداون ساده بوداون راضی بوداون دلنازک بود امااینی که تو آیینهس دیگه هیچکدوم از اینا نیستیه دیوار بتنی کشیده دورتادور خودش که کسی وارد قلبش نشهفهمیده باید سیاست داشته باشه حتی برای عزیزانش نقش بازی کردن براش عادی شدههیچی راضیش نمیکنه همهچی بهدردنخور و پوچ شدهانقدر غصهها رو تو دلش تلنبار کرده که مثل صخرههای سخت کنار هم فقط سیاهی و سختی رو نشون میدن گریه براش رویا شده اینجوری نبود اینجوری شدفاصله اون تا من مثل فاصلهی تهران تا اطار شدهتو اطار رو میشناسی؟همینقدر دور همینقدر ناشناخته#دلنوشته @zemestaaan