من تا دلت بخواد تو زندگی به گا رفتمولی هیچی اندازه اینکه دلم واسه خودم بسوزه، زمینم نزد.اون شبهایی که دلم واسه خودم سوخت، آخ من تک تک اون شبا رو یادمه. تا حالا دلت واسه خودت سوخته؟تا حالا شده بخوای از پوسته جسمت دربیای بری روحت رو بغل کنی، فقط باهاش گریه کنی، بهش بگی الهی بمیرم برات؟"ذهن کپک زده من...ッ"
پرسیدی خوبی؟ جواب دادم که خوبم. گفتم خوبم چون نمیخواستم بدونی غمگینم. نگفتم غمگینم، چون نمیخواستم بدونی دلتنگم.دلتنگی یه حسه. حسی که الزاما آدم نسبت به همه نداره. دلتنگی چیزی نیست که آدم مجبور باشه به زبون بیاره. برای کسی که تو رو بلده، صدای دلتنگی انقدر بلنده که میتونه اون رو بشنوه. مگه اینکه نخواد بشنوه. گوش کن! چطور میتونی این صدا رو بشنوی و طاقت بیاری؟من غمگینم، اما بازم اگه حالم رو بپرسی میگم خوبم. خوبم چون هنوز دلم برات تنگ میشه. خوبم چون هنوز خواب بوسیدنت رو میبینم. خوبم چون به چیزی جز برگشتن به آغوشت فکر نمیکنم."ذهن کپک زده من...ッ"
الان خوبم ولی دیگه نمیتونم عاشق کسی بشمالان خوبم ولی دیگه کسی باب میلم نیست الان خوبم ولی دیگه از ته دل نمیخندمالان خوبم ولی دیگه حال و حوصله کسی رو ندارمالان خوبم، خیلی خوب..."ذهن کپک زده من...ッ"