سعدی؛ شاعر یا شاعرِ عاشق؟🪄وقتے میڪَن چرا سعدے؟!• همه بر سَر زبانند و تو در میانِ جانے 🩵• وجودم رفت…
انتشار: 2026/08/12 05:32 UTCدریافت: 2026/08/15 05:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:12 UTC
سعدی؛ شاعر یا شاعرِ عاشق؟🪄وقتے میڪَن چرا سعدے؟!• همه بر سَر زبانند و تو در میانِ جانے 🩵• وجودم رفت و مهرت همچنان هست• همه اسماند و تو جسمے، همه جسماند و تو جانے• حلوا به ڪسے ده ڪه محبت نچشیدهست• پیغامِ وصلِ جانان، پیوندِ روح دارد 🩵• بخدا اڪَر بمیرم، ڪه دل از تو برنڪَیرم• تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقے• تو در عالم نمیڪَنجے ز خوبے• به جانت ڪز میان جان ز جانت دوست تر دارم• من از فڪر تو به خود نیز نمیپردازم• چنان به موے تو آشفتهام به روے تو مست• تو در میان ڪَلها، چون ڪَل میان خارے• چو تو ایستاده باشے، ادب آنڪه من بیفتم• نظر از تو برنڪَیرم همه عمر تا بمیرم 🩵• به تو حاصلے ندارد غم روزڪَار ڪَفتن• ترسم چو بازڪَردے از دست رفته باشم• نخواهم رفتن از دنیا، مگر در پاے دیوارت• انڪَشتنماے خلق بودن، زشت است ولیڪ با تو زیباست• با ڪسے حال توان ڪَفت ڪه حالے دارد• ما را همه شب نمےبرد خواب؛ اے خفتهے روزڪَار دریاب• آمدے وه ڪه چه مشتاق و پریشان بودم• دل نهادم به صبورے ڪه جز این چاره ندارم• عمرے دڪَر بباید بعد از وفات ما را• سخنها دارم از دستت ولیڪن در حضورت بےزبانم• و شهرے ز غمت بیدارند• دیڪَر نرود به هیچ مَطلوب؛ خاطر ڪه ڪَرفت با تو پیوند• بر آنم ڪَر تو باز آیے ڪه در پایت ڪُنم جانے• ڪه هرچ از جان برون آید، نشیند لاجرم بر دل• مرا تو جان شیرینے، به تلخے رفته از اعضا• بیرون نرود عشق توام تا ابد از دل• ما را به جز تو در همه عالم عزیز نیست• تو بیا ڪز اول شب، در صبح باز باشد• نیم جانے چه بود تا ندهد دوست به دوست• وه ڪه جدا نمیشود، نقش تو از خیال من• همچنانش در میان جانِ شیرین منزلست• جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانے• دمے با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت• چه غم دارد ز مسڪینے، ڪه سر بر آستان داردو... #سعدی -ِ جان𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶