یادمه مهرناز میگفت شاید باورت نشه اما در سیسالگی هم میشه احساسات جدیدی رو تجربه کرد که تا قبل از این نمیدونستی توی جهان وجود دارن. چیزی فراتر از غم و شادی و خشم و... و حالا من در ۳۱ سالگی، موندم چه کنم با این همه ناشناخته.
جهانبینیم جوری داره زیر و رو میشه انگار یه بوکسور حرفهای گوشهی رینگ گیرم آورده و بارها و بارها به سر بدون محافظم مشت زده. مغزم داره توی سرم جابهجا میشه. دارم انسان بودن رو با تمام نقصها و معجزههاش میفهمم. میجنگم. با خودم. با دیگران. با محیطم و با سرنوشت.
دوست بریتیش داشتن اینطوریه که وقتی داره حرف میزنه همهش استرس دارم وقت Listening آیلتس بگذره و گزینههای درست رو رد کرده باشم. خب مرگ. سگ دنبالت کرده مگه.