دختر دوستم گفت: عمو عروسکم تو حیاطه، عمه ساحل گفته تو باغ شبا هیولاست نرو.بردمش تو باغ همه جا رو نشونش دادم و گفتم دیدی هیولا نیست؟رسیدیم ته باغ، یه لحظه بچه رو گم کردم نور رو انداختم دم کلبه خرابه بچه با عروسکش ایستاده بود نگاهم میکرد، دستشو گرفتم برگردیم، پرسیدم تو تاریکی چجوری پیداش کردی؟ گفت مگه شما ندادیش بهم؟گفتم اره بیا بریم تو ویلا، گفت نه من به همینجا تعلق دارم تو برو،گفتم یعنی چی؟ بیا بریم بخوابیم، گفت ما شبا نمیخوابیم،دیدم دیگه داره ترسناک میشه، گفتم بیا بریم تو بابات نگران میشه گفت بابای من اینجا نیست تو آسموناست، گفتم عمو بیا بریم اینجا هیولا داره، گفت هیولا منم، یهو یه جیغ بلند زد، منم از ترس داد زدم همه با ترس پریدن بیرون،یهو گفت عمو شوخی کردم نترس نترس،با گریه بغلش کردم.قشنگ ریدم تو خودم:))))@wallmobi