🧩.[آثار مسابقه بزرگ زاویه دیـــــد]شرکتکننــــده شماره68✍| بخش روایت نویسی¹⁸ |📌شما میتوانید با ثب…
انتشار: 2026/07/20 06:15 UTC
🧩.[آثار مسابقه بزرگ زاویه دیـــــد]شرکتکننــــده شماره68✍| بخش روایت نویسی¹⁸ |📌شما میتوانید با ثبت لایک و ریاکشن در کانال تلگرام و صفحه اینستاگرام والعصر، در انتخاب آثار برگزیده هر بخش مشارکت کنید.گفتن مسابقه روایتگریهادبی بنویسگفتم مگه اون بلایی که سر من اومد مؤدب بود؟؟ صبح روز تشییع همه ساعت ۶ از خواب بلند شدن...من با تنبلی تمام حوالی ساعت ۱۰ از موکب زدم بیرون 🥲🖐دیدم بچه ها پایین برج میلاد دارن برای پارچه نوشته "دسته" درست میکنن! هیچی منم عاشق کار تاثیرگذار، رفتم کمکشون و شدم "مرد دسته به دست!"در شرایطی که داشتیم، با کلی زور 💪 پارچه نوشته رو محکم میگرفتیم تا چروک نیفته، عکاس نامرد عکسی جاویدان گرفت! عکسی که من در بدترین پوزیشن ممکن بودم و عکس ویو میلیونی خورد.. باور کنید اگه استایلم خوب بود عکس توی کانال اردو هم نمیرفت 😅...ولی جوری پخش شد که تا یکی دو روز داشتم به کامنتهای عبری و انگلیسی میخندیدم... پس از پایان مأموریت تاریخیِ نگه داشتن پارچه، راه افتادم آزادی... گفتم که به ماشین پیکر نمیرسیم حداقل بریم آزادی از برج و جمعیت عکس بگیریم. رسیدم اونجا دیدم خود ماشین پیکر داره میاد 😍... ذوق زده شدم و وایسادم که بیاد نزدیکتر اشک میریختم و شاهد جلو اومدن پیکر بودمگوشی رو برداشتم فیلم بگیرم ۵ ثانیه گرفت و حافظه ام پر شد😂 وسط جمعیت در حالیکه پاهایم از روی زمین بلند میشد و قاطی موج جمعیت این ور و اون ور کشیده میشدم، داشتم پاور صداگذاری شده استاد توی نوید رو حذف میکردم! گفتم قسمت نیس لابد!گوشی رو گذاشتم جیبم و داشتم از سیل جمعیت لذت میبردم...که یهو سیل منو برد! اولش؛یه نفر کنارم خورد زمین،ولی مثل دومینو همه خوردن زمین و من هم از اعضای رسمی آن مجموعه بودم! با کلی زور سرم رو آوردم بالا ... اومدم قدم بردارم دیدم پام اومد ولی کفشم نیومد 😬خدا سر گرک بیابون نیاره 😭..بیچاره زیر چندین کفش دیگه مونده بود،بعد از یک عملیات نجات کفش نفسگیر، تا خواستم راه بیفتم دیدم چفیه نارنجی رنگم ام زیر دست و پا داره بهم "دالی" میکنه... دست انداختم و بر داشتمش.فقط یه کوچولو توی گِل غرق شده بود...حالا نه تنها نمیتونستم سایه بونش کنم، بلکه باید یه جسم گِلی و خیس رو هم همرام برمیگردوندم که خیلی عذاب بود...القصه؛با پیکر وداع کردم، یخده به تیم مدیریت کننده مراسم ناسزا گفتم و شاد و شنگول برگشتم سمت برج میلاد ...خب خوشحال بودم دیگه یه عده ۶ صب زده بودن بیرونو پیکر رو ندیده بودن،منم تا ۹ خواب بودم و پیکر رو دیده بودم...همه چی خوب بود تا اینکه دیدم گوشی ام مدام زنگ میخوره، یعنی کی میتونه باشه این وقت روز؟؟ برگردم به شب قبل، اجناس گرون قیمت بچه ها رو جمع کردم بدم امانتداری ولی خب دلو زدم به دریا و تحویل یه دانشجوها دادم، ۱_اتوبوس میخواست راه بیفته، ۲_من آزادی بودم،۳_بچه ها منتظر اقلامشون بودن!این میشد یه تریاد که گوشی ام دقیقه به دقیقه ضربان تماسش میرفت بالا...خلاصه با ۲ تا موتور و کلی التماس و ... رسیدم به اتوبوس... ولی ضربان موبایل کم نشد،چون قبل راه افتادن من فکر میکردم فقط منم که دیر رسیدم بلافاصله بعد از رسیدنم گفتم اتوبوس راه افتاد...ولی بین خودمون باشه،تعداد ۱۰ نفر رو جا گذاشته بودم. 😂مسئول اتوبوس طراااز 🫡🖐بندگان خدا یه عده رو دم ایستگاه مترو سوار کردیمیه عده با اتوبوس های بعدی اومدن و یه عده هم کلاً نیومدن 😅... خوشحال که مدیریت بحران شد؛که یک دفعه برای بار هشتم با ساندویچ سرد مواجه شدم...🎲.•° از همراهی و حمایت ارزشمند شما سپاسگزاریم.@valasr_bmui ⃟⛳
![•|والعصر|•: •{﷽}•[گَر هَوای شکفتن داری ، بگذر از خود مرد میدان شو] -‘๑’- -‘๑’- -‘๑’- "دعـوتیـد به یک هـجرت تابـسـ❂ـتانهیِ جـهادی" ق](https://cdn4.telesco.pe/file/l3HEj6ln2CLf6b1GVfaZMKWerDiXgSfPWOijtSmxS_gYWfsrv0SZqE5RHxyolVznxzfZoFDHRsU2-cOy1Bm3sB39eRmptFf_7UlCE32BkUIDnXSVQ_l45myLsUgJElxd6yY7XYrsxCGLSECvftma4KVBY1p8fmNIPypirhR5z6ZdvBSKxJahiWNmOYkHsxtp9c7H30X_Hd3q5lIhbjJt-20rIeJt87tmkPgvuGZxm4HivjHMxLxOFnkPdSmDuWKZpSHs4bOqOuVG9FfOvtg6zNIZ3Y0H9UatwIWcsnESQKbKgulrYPDRgqKEYMRwMuBYCTIUT6fRI-qjwxh1TcpR8w.jpg)



