صندلی های خاموش تا حالا به صندلی های خالی کنار گذرگاه ها، پارک ها و مسیر ها دقت کرده ای؟صندلی ای رنگ و رو رفته با پایه های زنگ زده، صندلی ای که سالهاست آرام و خاموش در گوشه ای ایستاده بی آنکه شکایتی کند، هر روز آدمی می آید، چند دقیقه ای می نشیند و می رود، اما او همانجا می ماند، انگار نگهبان خاطرات شهری است که هرگز نمی خوابد.صندلی ای که روزگار بسیاری به خود دیده است، زمستان هایی که برف شانه هایش را سفید پوش کرده، بهارهایی که عطر باران روی تن خیسش نشسته، تابستان هایی که زیر آفتاب داغ نفس کشیده و پاییز هایی که برگ های زرد، آرام روی دامنش خوابیده اند.و آدمها، آه از آدمها. چه بسیار انسانهایی که روی این صندلی ها نشسته اند .این صندلی ها بارهای سنگینی از ما را روی خود تحمل کرده اند اما مهربان و آرام فقط پذیرای ما بوده اند، راز های نهانی را با خود به دوش می کشند، از کلمات عاشقانه تا بحث های دو نفره آدمها، دلتنگی ها و بغض ها و تنهایی آدمها، قلم ها و کاغذ هایی که رویشان درد و دل ها نوشته اند، اشک و لبخند های پیر مرد ها و پیر زن ها، کودکانی که رویشان بالا بلندی بازی کرده اند و پرندگانی که لحظه ای روی آن نفس تازه کرده اند .صندلی ها خاموش ترین راویان این شهر اند، صندوقچه هایی پر از رازهایی که هیچ گاه به زبان نمی آیند .این بار که از کنار صندلی ای خالی در پارک و گذرگاهی گذشتی، عجله نکن، لحظه ای روی آن بنشین، چشمانت را ببند و به تمام کسانی فکر کن که پیش از تو همانجا نشسته اند، شاید این بار نوبت آن باشد که صندلی، داستان تو را هم برای همیشه در دل خود نگه دارد. اگر این صندلی می توانست حرف بزند، فکر می کنی اولین داستانی که تعریف می کرد چه بود؟#داستان @vagooyensan