یاد اون شب افتادم که زنگ زدم به خالهم گفتم مامانبزرگ حالش بد شده بیا، چند دقیقه بعد در حالی که تو…
انتشار: 2026/08/15 09:52 UTCدریافت: 2026/08/16 00:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 00:45 UTC
یاد اون شب افتادم که زنگ زدم به خالهم گفتم مامانبزرگ حالش بد شده بیا، چند دقیقه بعد در حالی که تو راه بود زنگ زد گفت چی شد؟ گفتم «هیچی تموم شد، آمبولانس بردش دیگه نمیخواد بیای» و یه سکته به خالهم دادم در حالی که من منظور این بود «حالش خوبه، هیچیش نبود و قضیه تموم شد» :))))@Twittfarsi