چانیول: حدود ۱۵ سال پیش من و هیونگ شراکت کردیم و یک مغازه لباسفروشی زدیم. اون زمان وسایل دستدوم ر…
انتشار: 2026/08/06 02:57 UTCدریافت: 2026/08/06 09:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 09:47 UTC
چانیول: حدود ۱۵ سال پیش من و هیونگ شراکت کردیم و یک مغازه لباسفروشی زدیم. اون زمان وسایل دستدوم رو ارزون میخریدیم. همهچیز جور شده بود جز مانکن، چون کلاً خیلی گرونه. اما بعد کلی گشتن یک آگهی عجیب پیدا کردیم: ۴ تا مانکن کلاً ۳۲۰ هزار وون! سریع خریدیم و سپردیم با باربری برامون بفرستند.از خوشحالیِ پولی که اضافه موند، رفتیم کباب و مشروب خوردیم و مغازه رو بستیم. همونجا مادربزرگم که جنگیره زنگ زد. برخلاف همیشه که خشک و بیروح احوال مادرم رو میپرسید، اینبار نگران خودم شد و گفت: «چیزیت شده؟ اتفاقی نیفتاده؟» منم سرسری جواب دادم و قطع کردم. اما اون شب من و هیونگ یک خواب ترسناک و کاملاً یکسان دیدیم: توی یک دنیای بیآبوعلف تنها ایستاده بودیم؛ فقط مال من پسزمینهاش سفید بود و مال اون سیاه!فردا رفتیم مغازه و مانکنها رو چیدیم. دوباره مادربزرگم زنگ زد و گفت خواب دیده یک کیسه چاقو سمت من میاد و من بغلش میکنم! بعد گفت: «صدات مثل آدمهای مرده شده، نکنه چیزی وارد مغازه کردی که نباید میکردی؟» من تحویل نگرفتم و قطع کردم. کاسبی چند روز عالی بود تا اینکه یک روز اومدیم دیدیم دو تا از مانکنها با صورت افتادن رو زمین و سرشون خرد شده!به راننده زنگ زدم ولی قسم خورد دست نزده. چند روز بعد، هیونگ از پلههای مغازه پرت شد پایین و سرش شدید آسیب دید. وقتی بردنش بیمارستان، با وحشت دیدم قسمتی از سر هیونگ که شکسته، دقیقاً همون جاییه که سر مانکن خرد شده بود! از ترس، همون روز اون دو تا مانکن شکسته رو با چسب پهن بستم و بردم ته انبار قفل کردم.روز بعد اومدم دیدم مانکنها از انبارِ قفلشده اومدن بیرون و بدون هیچ چسبی سر جاشون ایستادن! به راننده زنگ زدم، گفت: «مگه انبار قفل نبود؟ من چطور درشون بیارم؟ اصلاً شما ۵ تا مانکن داشتید! ۲ تا چپ، ۲ تا راست، یکی هم وسط با یک صورت پهن که خودم جابهجاش کردم!» در حالی که ما کلاً ۴ تا مانکنِ بدون صورت داشتیم!همون لحظه از بیمارستان زنگ زدن که حال هیونگ بده. شب رو بیمارستان موندم و صبح که برگشتم، دیدم اون مانکنها دوباره برگشتن توی انبار قفلشده، اون هم با همون چسبها و لباسی که روز اول تنشون کرده بودم! ترسیدم و به مادربزرگم زنگ زدم. گفت: «توی وسایل قدیمی روح حلول میکنه و بدبیاری میاره، سریع بفرستشون پیش من تا بسوزونمشون.»همون روز هیونگ به هوش اومد. دم صبح با ویلچر آوردمش مغازه تا سر بزنه. همون موقع راننده باربری هم رسیده بود. راننده تا چشمش به هیونگ افتاد لرزید و گفت: «اون روز اون مانکن پنجم که وسط مغازه بود... دقیقاً چهره همین آقا رو داشت و من هلش دادم عقب!»دولبی: قیافهاش دقیقاً مثل هیونگ بوده؟!بله، برای همین من جا خوردم!در نهایت مانکنها رو فرستادیم پیش مادربزرگم و شرش کم شد، اما هنوز برام معماست که اون مانکن وسطی با چهره هیونگ واقعاً چی بود.دالبی: واقعاً صدات چون تن و بم بودنِ عمیقی داره، فوقالعاده به داستانهای ترسناک میخوره و خیلی بهش میاد᎒ ❥ @toYeolie1127 ꒷


