چانیول: وقتی کل شب رو شیفتِ نگهبانی نگهبانی میدی، روز بعدش مرخصی/استراحت بعد از شیفت داری و میتون…
انتشار: 2026/08/06 01:07 UTCدریافت: 2026/08/06 09:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 09:47 UTC
چانیول: وقتی کل شب رو شیفتِ نگهبانی نگهبانی میدی، روز بعدش مرخصی/استراحت بعد از شیفت داری و میتونی تمام روز رو راحت استراحت کنی. اون روز اتفاقاً همدورهایهام تمرینات خیلی سختی داشتن، دوش گرفتم و اومدم داخل، بهشون گفتم 'خسـته نباشین بچهها! حیف شد نمیتونم باهاتون بیام، چقدر بد شد!' و کلی مسخرهشون کردم و شوخی کردم. وقتی همهشون با هم رفتن بیرون، سکوت و خلوتیِ آسایشگاه خیلی کیفی داد و حسابی چسبید. با حال خوب آماده خوابیدن شدم. ساختمونی که من توش بودم قدیمی بود؛ بهجای تختخواب، تختهای سرتاسری چوبی (کفپوش چوبی) داشت. وقتی یکی روش راه میره صدای سنگین کوبکوب میده. با اینکه همه رفته بودن تمرین و طبق قاعده نباید هیچکس اونجا میبود، اما از آسایشگاه کناری صدا میآمد: کونگ... کونگ... کونگ... اما این صدا سنگینیِ وزن یک آدم بزرگسال رو نداشت، خیلی سبکتر و حالتِ پریدن و تقتق داشت. اون لحظه انقدر خسته بودم که فکر کردم لابد یکی داره رو زانوهاش راه میره، برای همین اهمیتی ندادم و دراز کشیدم. موقع استراحتِ بعد شیفت، چون بیرون روز و روشنه، پردهها رو کامل میکشیم و پتو رو تا بالای سر روی خودمون میکشیم و میخوابیم. اون روز شاید چون کمی قهوه خورده بودم خوابم نمیبرد. زیر پتو فقط چشمام رو بسته بودم. دقیقاً بالای سرم، صدای یک دختربچه خیلی کوچک (که حتی به سن دبستان هم نمیرسید) رو کاملاً شفاف شنیدم: "کیکی...' اما اون خندهای نبود که از روی شادی و خوشحالی باشه. انگار یکی عمداً دم گوشم با یکجور شرارت و قصدِ اذیت خندید! اگر کسی در رو باز میکرد و میاومد داخل، حداقل صدای کشیده شدن در کشویی میآمد، اما هیچ نشانهای نبود. اون روز تازه فهمیدم اینکه میگن 'آدم وقتی واقعاً شوکه بشه بدنش قفل میکن' یعنی چی. قلبم داشت مثل دیوونهها میزد و فقط یک فکر توی سرم دیدم اینطوری نمیشه، پتو رو یکدفعه زدم کنار و پریدم بالا، اما هیچکس نبود. اون آسایشگاه خالی به طرز غیرعادی تاریکتر و ساکتتر به نظر میرسید. اون صدای پای سبک و اون صدای خنده 'کیکی' بالای سرم... واقعاً اون صدا چی بود؟ و مهمتر از همه، حضور یک دختربچه توی پادگان سربازی چیزی نیست که بشه باهاش روبرو شد! مثلاً اگه توی پادگان روح یک سرباز رو ببینی میگی 'داری شوخی میکنی؟!'، چون فرد غریبه امکان نداره بتونه وارد پادگان بشه.دالبی: اونجا جاییه که نباید آدمی باشه، پس قطعاً روح بوده! اگه روح نباشه اتفاقاً اوضاع خیلی بدتره، چون اونوقت وضعیت اضطراری امنیتی اعلام میشه! برای همین آدم ترجیح میده روح باشه.چانیول: دقیقاً!دالبی: چانیولشی انقدر عالی تعریف کردی که من فقط محوش شدم و ریاکشن نشون دادم! خیلی عالی گفتی᎒ ❥ @toYeolie1127 ꒷


