روایتی از دلتنگیِ بیپایان دختری که مادرش را از دست داده است.ترجمه:مامان، چرا از وقتی رفتی حتی جاده…
انتشار: 2026/08/02 10:13 UTCدریافت: 2026/08/03 15:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 15:07 UTC
روایتی از دلتنگیِ بیپایان دختری که مادرش را از دست داده است.ترجمه:مامان، چرا از وقتی رفتی حتی جادهها هم آهسته و با ناز و غم راه میرن؟گلهایی که کنار جاده روئیدن، با یه ناز خاصی عطر میدن… اما انگار همهش یاد تو رو زنده میکنن.زندگیه دیگه… اینجوری با غم و درد میگذره. چجوری بگم؟ برای چی باید لبخند بزنم؟خیالت هر شب میاد سراغم…اما بعد، آروم آروم با همون ناز مخصوصت محو میشی.مامان… صدای منو بشنو.الان تورو از کجا پیدا کنمجوابم رو بده صدات رو بشنوم.من از همه آرزوها دست کشیدم…فقط جوابم رو بده.چرا عکست از روی سنگ قبر، با یه نازِ آرام انگار داره به من نگاه میکنه؟مامان… من موندم و حیرونیِ دنیای بعد از رفتنت.گاهی یه نگاهی هم به این دنیاکن… یه سر بزن.زندگیمو، خونهمو… هرچی داشتم فدای تو.داغت، آروم و کمکم، قلبمو فشار میده و میسوزونه…