گفتی: «عاشقین؟!» و دلم گفت: «مگر شک داری؟» من که جز نامِ تو چیزی ننوشتم، یاری!هرچه از درد نوشتم، همه از عشقِ تو بود تو نوشتی: «خوش به حالش!» چه خبر داری؟!من نه آن شاعرِ پرمدعّیِ بازارِ سخن من فقط عاشقم و شعرِ منی؛ میفهمی؟من اگر شعر بگویم، تو غزلخوانِ منی من اگر بغض کنم، مرهمِ پنهانِ منیبا من از ماندنِ خود حرف بزن، جانِ دلم که نفسگیر شود بیتو نفسهای دلمرفتنِ تو به خدا خانهخرابم میکند فکرِ یک لحظه جدایی، دلِ من را میکندبه لبخندِ دو چشمانِ تو عادت دارم من به این حالِ خوشِ نابِ تو عادت دارمدستهایت را اگر از دستِ من برداری چه کنم با دلِ دیوانه و شبهای غمخواری؟قدرِ یک دم بنشین، شانه به شانه، کنارم که بدون تو جهان نیست به جز شامِ غبارمتو نپرس از منِ عاشق که چرا شعر شدم تو بخوان هر غزلِ من، که بدان بهرِ تواماگر از من بپرسی: «پس دلبرِ شعر تو کیست؟» مینویسم: تو! و این پاسخِ من آخرِ کار است. افشین_ایرانیبه مابپیوندید✨💕🏵❌ @Todelii ❌🏵