غـزل بانـوی مـهر آئین بنــازم روی ماهت را به عطر زلف مشکینت معطر کن پگاهت راکمان ابروی زیبا رو، دلم…
انتشار: 2026/08/14 17:26 UTCدریافت: 2026/08/16 11:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 11:14 UTC
غـزل بانـوی مـهر آئین بنــازم روی ماهت را به عطر زلف مشکینت معطر کن پگاهت راکمان ابروی زیبا رو، دلم را کم بکش هرسو به چشم خسته ام بنما،خـم زلف سیاهت رامن ازشهری غریبانه بسویت پرکشان بودم مگیر زین عـاشق بیدل نگاه جان پناهت رابگو تا کی اسیر زلـف مشکین تـو باشـد دلمزن با تیر مژگانت دل مـانده به راهت رانمی دانی چه می سازد فراقت با دل زارم به قـلب بی قـرارم ده ، نـگاه گاه گاهـت راتو باجورو جفاای گل چنان آزرده کردی دل به جان مادر گیتی، نمی بخشـم گـناهت رامن دیـوانـه دل تا کی شـوم شبگرد کوی توچرا اینگونه میخواهی گدای دلبخواهت راتوبا چشمان خونریزت،جهانم تیره تر کردیبه قـصد جـان تبدارم فـرستادی سپاهت رادل "ناصح "به کوی تو رود درجستجوی توبه امیدی که برچیـند غم و اندوه و آهت را
