یکی از کارگردان‌های مطرح سینما تعریف می‌کرد که پدرم در نوجوانی مرا پیش مش‌رجب - دوچرخه‌ساز محل‌مان- فرستاد تا تابستان‌ها پیش او کار یاد بگیرم.هفته‌ی اول، مش‌رجب کلی پیچ، مهره و واشر جلوی من ریخت و سه تا ظرف حلبی به دستم داد و گفت: «می‌شینی با سلیقه این‌ها رو جدا می‌کنی. پیچ‌ها توی این ظرف، مهره‌ها اون یکی، واشرها هم ظرف آخری... فهمیدی؟»گفتم: «چشم» و شروع کردم به کار.سرِ هفته کار که تمام شد، مش رجب گفت: «حالا پیچ‌ها رو جلوت می‌ریزی و از کوچک و متوسط و بزرگ جدا می‌کنی و توی این ظرف‌های کوچک می‌اندازی. بعد که تمام شد، مهره‌ها رو همین‌طور جدا می‌کنی و بعد نوبت واشرهاست.»چند هفته گذشت و هنوز خبری از آموزش دوچرخه‌سازی نبود. هر وقت بابام می‌پرسید، می‌گفتم: «فعلاً که فقط دارم پیچ و مهره و واشر سوا می‌کنم.»تا اینکه بالاخره کار جداسازی تمام شد. کم‌کم مش‌رجب مرا برد سرِ تعمیر دوچرخه.حالا سال‌ها از ماجرای دوچرخه‌سازی و مش‌رجب می‌گذرد و هنوز هم که هنوز است، فکر می‌کنم آموزه‌های او تأثیر عمیقی روی من گذاشته. حالا که کارگردان شده‌ام، هر وقت برای مرور فیلم، بازیگر، عوامل صحنه، موسیقی، نقدهای مختلف و تجربه‌هایم فایل‌هایم را مرور می‌کنم، یاد مش‌رجب می‌افتم و به روح پاک آن بزرگ‌مرد درود می‌فرستم.دوچرخه‌سازی در من، مثل برادران رایت به اختراع هواپیما نیانجامید، اما کم کم، وقتی قطعه به قطعه دوچرخه‌های مختلف را باز و بسته می‌کردم، درکی از اتصال‌ها، پیچ‌ها، مهره‌ها، واشرها و ... پیدا کردم.مهم‌تر از همه، من از مش‌رجب هنر فایلینگ را آموختم؛ همان جداسازی و دسته‌بندی را. و این هنر حالا در همه‌ی زندگی‌ام جاری شده است؛ هم در دارایی‌های فیزیکی‌ و هم در دارایی‌های ذهنی‌ام.🍎🍎🍎@THINKINGandLEARNING