بیستوهشت سال با کلمهمازیار اعتمادیبیستوهشت سال است که صبحها، پیش از آنکه شهر کاملا بیدار شود، ب…
انتشار: 2026/08/08 10:18 UTCدریافت: 2026/08/13 01:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 01:56 UTC
بیستوهشت سال با کلمهمازیار اعتمادیبیستوهشت سال است که صبحها، پیش از آنکه شهر کاملا بیدار شود، با یک پرسش از خواب بیدار میشوم:امروز چهچیزی قرار است از قلم بیافتد؟خبرنگاری از همینجا آغاز میشود؛از چیزهایی که گفته میشوند و چیزهایی که نمیگویند.از تلفنی که نیمهشب زنگ میخورد؛از صدایی که پشت خط مکث میکند و پیش از گفتنِ یک جمله، خوب اطرافش را نگاه میکند؛از برگهای که چند بار خوانده میشود، چند بار خط میخورد و سرانجام میرسد به یک تیتر.سالها گذشته است.کاغذها عوض شدهاند، دستگاهها عوض شدهاند، خبر از روی کاغذ به صفحه آمده و سرعت جهان آنقدر زیاد شده که گاهی خبر، پیش از آنکه فهمیده شود، کهنه شده است.اما یک چیز عوض نشده:مسئولیتِ کلمه.خبرنگار با کلمه فقط خبر نمینویسد؛گاهی برای آدمی که دیگر صدایش شنیده نمیشود، صدا میشود.برای اتفاقی که قرار است فراموش شود، حافظه میشود.برای روزی که فردا کسی خواهد گفت «چنین چیزی نبود»، شاهد میشود.و شاید همین شاهد بودن، سختترین بخش این حرفه باشد.چون همیشه حقیقت همان چیزی نیست که روی میز میگذارند.گاهی باید از میان چند روایت، واقعیت را بیرون کشید؛از میان هیاهو، سکوت را شنید؛و از میان جملههایی که همه شبیه هماند، آن یک جمله را پیدا کرد که بوی زندگی میدهد.خبرنگار باید بداند کجا بپرسد،کجا شک کند،کجا دوباره بپرسدو کجا حاضر نشود چیزی را فقط به این دلیل که «گفتهاند» باور کند.البته این حرفه، مثل هر جای دیگری، آدمهای خودش را دارد.کسانیکه خبر را با شایعه عوض میکنند؛حقیقت را با سفارش؛و قلم را با تریبون.کسانی که آنقدر برای خوشایند قدرت مینویسند که سرانجام خودشان هم فراموش میکنند روزی خبرنگار بودهاند.اما اینها، هرچه باشند، معیار خبرنگاری نیستند.خبرنگاری جاییست که هنوز میتوانی به صفحهی سفید نگاه کنی و از خودت بپرسی:«اگر هیچکس مرا تشویق نکند، باز هم همین را مینویسم؟»اگر پاسخ آری باشد،هنوز چیزی از خبرنگار در تو زنده است.بیستوهشت سال گذشته و من حالا بیشتر از همیشه میدانم که خبرنگاری نه شغلِ تریبونهاست، نه حرفهی تیترهای پُر سر و صدا.خبرنگاری، شغلِ دیدن است.دیدنِ آنکه در حاشیه ایستاده.دیدنِ دستی که در عکس دیده نمیشود.دیدنِ خانهای که پشت یک آمار پنهان شده.دیدنِ انسانی که در میان هزاران عدد، تبدیل به یک رقم شده است.و بعد، بازگشتن به میز و نوشتن.نه برای آنکه جهان را زیباتر نشان بدهی؛برای آنکه کمتر دروغ بگویی.شاید تمام تفاوت همینجاست.میان کسی که فقط مینویسدو کسی که میداند هر کلمه ممکن است روزی علیه او یا به سود حقیقت شهادت بدهد.امروز روز خبرنگار است.من برای خبرنگار واقعی دست تکان میدهم؛برای آنکه هنوز پرسیدن را بلد است؛برای آنکه هنوز از یک تیترِ دروغ شرم میکند؛برای آنکه میداند انسان، پیش از آنکه «سوژه» باشد، انسان است.و برای خودم؟بعد از بیستوهشت سال، هنوز نمیدانم خبرنگاری چه چیزی به من داده است؛اما خوب میدانم چهچیزی از من گرفته:خیلی از ساده باور کردنها را.حالا هر خبری برایم یک پرسش است،هر سکوت یک احتمال،و هر کلمه یک مسئولیت.شاید روزی دیگر نه من باشم، نه این صفحه، نه این روزنامهها و نشریات و نه این تیترها.اما اگر کسی سالها بعد، میان غبار آرشیو، ورقی را باز کرد و پرسید:«آن روزها چه گذشت؟»دلم میخواهد بتواند از میان کلمات ما، نه صدای صاحبان قدرت، که صدای آدمها را بشنود.و آن روز، اگر چیزی از این همه سال باقی مانده باشد،همین یک چیز کافیست:اینکه در روزگارِ بسیار کسان که میخواستند حقیقت را آنطور که دوست داشتند بنویسند،کسی هنوز پیدا میشد که حقیقت را آنطور که دیده بود، بنویسد.و شاید خبرنگار، در تمام معنای خودش،همین باشد:کسی که وقتی زمانه میخواهد چیزی را فراموش کند،نمیگذارد حقیقت بیصدا دفن شود.روز خبرنگار خجسته؛به آنان که قلم را نفروختند.


