🔴مرده شور بودم یک روز جنازه دختری رو می شستم که یهو چشمهاشو باز کرد و ...😨۳۵ سالم هست از،وقتی بچه ب…
انتشار: 2026/08/11 16:46 UTCدریافت: 2026/08/11 17:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 17:50 UTC
🔴مرده شور بودم یک روز جنازه دختری رو می شستم که یهو چشمهاشو باز کرد و ...😨۳۵ سالم هست از،وقتی بچه بودم از جنازه میترسیدم تا همان روزی که مجبور شدم بخاطر هزینه های درمان فرزندم که دچار سرطان شده بود تن بدم به تن فروشی ولی درست در لحظه آخر پشیمون شدم.بعد از اون یکشغل تو بهشت زهرا بهم پیشنهاد شد .با تمام ترس و لرزم رفتمو دیدم کار توی غسلخانه هستش نمیخواستم قبول کنم ولی بخاطر بچه م مجبور شدم هر چی،بود از تن فروشی خیلی بهتر بود روزی،که اولین جنازه رو شروع کردم بشورم دیدم چشمهای جنازه تکون خورد و پلک میزد از ترس بیرون دویدم تا خواستم فریاد بزنم یکی جلو دهنمو گرفت و گفت:ساکت باش بشورش....با شنیدن راز جنازه شوکه شدم 😨😰داستان واقعی حتما بخونید...ادامه داستان ⬆️


