در ادامه نصائحنصیحتی از یک دوستحدود ۱۵ سال پیش، زمانی که رزیدنت یکی از بخشهای مراقبتهای ویژه بودم…
انتشار: 2026/08/03 12:19 UTCدریافت: 2026/08/04 08:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 08:42 UTC
در ادامه نصائحنصیحتی از یک دوستحدود ۱۵ سال پیش، زمانی که رزیدنت یکی از بخشهای مراقبتهای ویژه بودم، همراه با همکار دیگری که از من باتجربهتر بود شیفت میدادم. سبک کاری او با من تفاوت داشت و در طول شیفت چند بار با هم اختلاف نظر پیدا کردیم.روز بعد، طبق روال باید منتظر راند استاد میماندیم؛ چیزی که برای هر رزیدنتی شبیه یک عذاب بود. بعد از ۲۴ ساعت کار مداوم، که بسیاری از شبها حتی فرصت چند دقیقه خواب هم پیدا نمیکردیم، باید با ذهنی کاملاً متمرکز منتظر استاد میماندی، بیماران را ارائه میکردی و کوچکترین اشتباه یا فراموشی میتوانست با سرزنش یا حتی تحقیر همراه شود.آن روز تا ساعت ۱۱ صبح منتظر ماندیم، اما در نهایت خبر دادند که استاد نمیآید. طبیعتاً انتظار میرفت پس از تحویل بخش به همکار شیفت بعد، همه به خانه برگردیم تا کمی استراحت کنیم؛ چون روز بعد دوباره باید همان چرخه سخت را از نو آغاز میکردیم.همکارم رفت و من هم در حال آماده شدن برای رفتن بودم که پزشک ارشد به من گفت:«فعلاً نمیری، بمون تا چند تا پرونده رو با هم مرور کنیم.»منتظر ماندم، اما کسی چیزی نمیگفت. بعد از مدتی گفتم:«همکارم رفت.»منظورم این بود که منطقی است من هم بروم.پاسخش این بود:«او رفت چون استاد دیگری اجازه داد. اما من هنوز اجازه ندادهام تو بروی.»همان لحظه فهمیدم که هدفش صرفاً آزار دادن من است. برای اولین بار با چنین رفتاری روبهرو میشدم. گفتم:«اشکالی ندارد، من هستم.»و وارد اتاق شدم.واقعیت این بود که هیچ کار فوری بیرون از بیمارستان نداشتم، اما احساس اینکه کسی بدون هیچ دلیل موجهی بر زمانم مسلط شده و مرا مانند یک کودک تنبیه میکند، بهشدت آزارم میداد. در آن لحظه، مهمترین چیز برایم این بود که لذت دیدن رنج یا شکستن غرورم را به او ندهم.داخل اتاق ماندم. آنقدر خسته بودم که خوابم برد. ناگهان با صدای او بیدار شدم که میگفت:«بلند شو، میتوانی بروی.»به خانه برگشتم، بدون اینکه حتی به چهرهاش نگاه کنم.و حقیقت این است که تا امروز هم هنگام برخورد با او به چهرهاش نگاه نمیکنم. نه به خاطر آن چند ساعت اضافهای که ماندم، بلکه چون باور دارم آگاهانه و عامدانه از جایگاهش برای تحت فشار قرار دادن من استفاده کرد؛ فقط برای اینکه احساس کند توانسته است تحقیر یا شکست را در چهرهام ببیند.از همان روز تصمیمی گرفتم که خوشبختانه تا امروز به آن پایبند ماندهام.از زمانی که عضو هیئت علمی شدم، همیشه سعی کردهام راندها را زود و سر وقت شروع کنم. اگر به هر دلیلی تأخیر داشته باشم، حتماً تماس میگیرم و میگویم رزیدنتی که از شب قبل کشیک بوده، به خانه برود و من با رزیدنت شیفت جدید راند را انجام میدهم.راند باید در زمان مناسب آغاز شود؛ حتی اگر فقط استادیار حضور داشته باشد و استاد ارشد هنوز نرسیده باشد. بیمار باید زود ویزیت شود تا درخواست آزمایشها، تصویربرداریها و تصمیمهای درمانی بهموقع انجام شوند.اگر استاد ارشد دیر برسد، ضرورتی ندارد همه راند از ابتدا و با تمام جزئیات تکرار شود و وقت و انرژی همه هدر برود. همچنین منطقی نیست دو یا سه نفر پشت سر هم یک راند کامل انجام دهند، مگر در موارد بسیار پیچیده.قرار نیست تمام عمر رزیدنتها صرف راند و ارائه بیمار شود، در حالی که بسیاری از تصمیمهای درمانی بهدلیل همین تأخیرها اصلاً فرصت اجرا پیدا نکنند.اگر هم قرار باشد آموزشی بدهم یا مطلبی را توضیح دهم، زمان مشخصی برای آن در نظر میگیرم؛ یا پیش از شروع راند، یا حوالی ظهر. باید به وقت، سلامت، زندگی شخصی و خانواده همکاران جوانتر احترام گذاشت.و این توصیه من به هر کسی است که روزی در جایگاه بالاتر قرار میگیرد:تا جایی که میتوانید، مراقب کسانی باشید که از شما جوانتر یا کمتجربهتر هستند. قدرت و جایگاه، زمانی ارزشمند است که وسیله حمایت باشد، نه ابزاری برای تحمیل رنج.🚩🚩@TebeAtfal



