👩💻در گذرِ روزهای طبابت؛ روایتهایی از تجربههای بالینی اعضای کانال طب اطفالسال ۱۳۹۰رزیدنت چشمپز…
انتشار: 2026/08/02 08:16 UTCدریافت: 2026/08/04 08:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 08:42 UTC
👩💻در گذرِ روزهای طبابت؛ روایتهایی از تجربههای بالینی اعضای کانال طب اطفالسال ۱۳۹۰رزیدنت چشمپزشکی که آن موقع من بودم، با عجله به بخش زنان و زایمان فراخوانده شد تا ته چشم بیماری را در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان زنان معاینه کند. بیمار مبتلا به سندرم HELLP بود (نارسایی عملکرد کبد و کلیه، فشار خون بالا و خونریزی)؛ از او قطع امید شده بود. در ماه هشتم بارداری، بیهوش، روی دستگاه تنفس مصنوعی و تمام بدنش آنقدر متورم بود که مثل یک بچهفیل شده بود (ببخشید بابت این تشبیه، اما واقعاً نزدیکترین توصیف همین است).اسمش خیلی خاص بود، از آن اسمهایی که فقط هر چند سال یکبار با آن روبهرو میشوی (یک اسم اصیل فارسی که قبلا کم شنیده بودم...«گلنار»).در حالی که با دلسوزی ته چشمش را معاینه میکردم و به سرنوشت «حتمی» او فکر میکردم، پزشک مسئول پروندهاش آمد، در حالی که آدامس میجوید، و درباره وضعیتش برایم توضیح داد؛ انگار با چنین بیمارانی زیاد سروکار دارد و میداند معمولاً آخرشان به کجا میرسد. 😓معاینه را تمام کردم و از بیمارستان زنان و زایمان خارج شدم و به سمت بیمارستان داخلی برگشتم؛ جایی که بخش چشم در طبقه چهارم قرار داشت. تمام مسیر را با ناراحتی به آن بیمار و سرنوشت حتمیای که انتظارش را میکشید فکر میکردم.دو هفته بعد، در درمانگاه چشم بیمارستان دانشگاهی بودم که یک پزشک کارورز وارد شد و گفت:«یک بیمار از بخش زنان برای پیگیری آمده است.»بعد پرونده بیمار را به من داد.به اسم نگاه کردم:«گلنار؟؟»با خودم گفتم: مگر میشود؟ این اسم اینقدر رایج شده؟ من که هر چند سال یکبار هم چنین اسمی نمیبینم... و همان بیمار بیچارهای را که دو هفته پیش معاینه کرده بودم به یاد آوردم. 😓به او گفتم:«بفرستش داخل.»بیماری لاغراندام، با چهره و رنگ پوست شفاف، بسیار زیبا، وارد شد؛ در آغوشش نوزادی زیبا و آرام بود.پرونده پزشکی را دوباره نگاه کردم...چشمانم خشک شد، قلبم به تپش افتاد. با ناباوری به او نگاه کردم، از روی صندلی پریدم و فریاد زدم:«گلنار؟! تو گلناری؟!»او با لبخند خندید؛ انگار به چنین واکنشی از همه پزشکانی که او را میدیدند عادت کرده بود.بعد گفت:«خدا برای من عمر بیشتری نوشته بود.» 😊یک یا دو ماه بعد، دوباره برای معاینه بیماری به بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان زنان و زایمان فراخوانده شدم و هنگام معاینه، یاد «گلنار» افتادم.در حالی که مشغول معاینه بودم، ناگهان صدای فریاد، همهمه و دویدن بلند شد. پرستاری که همراهم بود مرا رها کرد و با عجله بیرون رفت.معاینه را سریع تمام کردم و بیرون رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است.پزشکان بیهوشی در حال احیای قلبی فردی بودند که روی برانکارد افتاده بود و قلبش ناگهان از کار افتاده بود. او لباس اسکراب کادر درمان به تن داشت. به خاطر ماسک اکسیژن و تلاش پزشکان برای گذاشتن لوله داخل نای، چهرهاش را نشناختم.بعد از بیش از نیم ساعت تلاش برای نجاتش، فرمان الهی اجرا شد.دستگاه معاینه ته چشم را جمع کردم و خواستم بروم. نگاهی سریع به همکار درگذشته انداختم...چشمانم از تعجب گشاد شد و در جایم خشک شدم.«لا حول و لا قوة إلا بالله...»او همان پزشکی بود که مسئول درمان «گلنار» بود و من او را قبلا ملاقات کرده بودم.🚩🚩@TebeAtfal



