👩💻در گذرِ روزهای طبابت؛ روایتهایی از تجربههای بالینی اعضای کانال طب اطفالوقتی پزشک، بیمار میش…
انتشار: 2026/07/29 08:42 UTCدریافت: 2026/08/01 00:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:01 UTC
👩💻در گذرِ روزهای طبابت؛ روایتهایی از تجربههای بالینی اعضای کانال طب اطفالوقتی پزشک، بیمار میشود... سرطان شاید بدن را ترک کند، اما بعضی زخمهایش هرگز از روح انسان پاک نمیشوندبیش از بیست سال، من در آن سوی تخت بیماران ایستاده بودم. هر روز با روپوش سفید وارد بخش میشدم، تصاویر رادیولوژی و نتایج آزمایشها را بررسی میکردم و با چند جمله تلاش میکردم نگرانی بیمارانم را کاهش دهم. وقتی حالشان بهتر میشد، این من بودم که با خوشحالی به آنها میگفتم: «میتوانید به خانه برگردید.»فکر میکردم دردشان را درک میکنم.اما اشتباه میکردم.میان دیدن رنج از نگاه یک پزشک و تجربه کردن آن با وجود یک بیمار، فاصلهای عمیق و غیرقابل تصور وجود دارد.وقتی سرطان وارد زندگی من شد، نقشها عوض شدند.دیگر من آن پزشکی نبودم که به دیگران آرامش میدهد؛ حالا خودم منتظر شنیدن نامم پشت درِ بخش سیتیاسکن یا رادیوتراپی بودم، در حالی که ترسی را در درونم پنهان کرده بودم که هیچکس آن را نمیدید.سختترین لحظهها از زمانی آغاز میشد که درِ اتاق درمان باز میشد.تنها وارد اتاقی سرد و ساکت میشدم؛ جایی که دستگاههای عظیم پزشکی بیهیچ احساسی اطرافم را فرا گرفته بودند. در پشت سرم بسته میشد و همه بیرون میماندند. آنجا فقط من بودم، دستگاهها و افکاری که وقتی انسان میفهمد زندگیاش به یک دستگاه و نتیجه یک آزمایش گره خورده، به ذهنش هجوم میآورند.همانجا بود که بیمارانم را واقعاً فهمیدم.فهمیدم چرا وقتی در ویزیت صبحگاهی به آنها میگفتم میتوانند از بیمارستان مرخص شوند، چهرهشان از شادی میدرخشید.آنها فقط از پایان درمان خوشحال نبودند؛ از بازگشت به خانه، آزادی، گرمای خانواده و احساس دوباره زندگی شادمان بودند.وقتی بیحرکت درون دستگاه سیتیاسکن دراز کشیده بودم، زمان از حرکت میایستاد. هر دقیقه برایم ساعت ها میگذشت. تمام زندگیام مانند فیلمی از برابر چشمانم عبور میکرد؛ کودکیام، پدر و مادرم، همسرم، فرزندانم، بیمارانم، وطنم، اتاقهای عمل و همه رؤیاهایی که هنوز فرصت تحققشان را پیدا نکرده بودم.اما دشوارترین بخش، رادیوتراپی بود.پیش از هر جلسه، سر و گردنم را با یک ماسک ترموپلاستیک که دقیقاً متناسب با صورتم ساخته شده بود، کاملاً ثابت میکردند. ماسک را محکم به تخت قفل میکردند، بهگونهای که حتی یک میلیمتر هم نمیتوانستم حرکت کنم.بعد در بسته میشد.من تنها میماندم.و دستگاه بهآرامی به دورم شروع به چرخیدن میکرد.هر جلسه فقط حدود پانزده دقیقه طول میکشید.فقط پانزده دقیقه...اما وقتی صورتت به تخت بسته شده، نمیتوانی سرت را بچرخانی، دستت را تکان بدهی یا کوچکترین حرکتی انجام دهی، این پانزده دقیقه به اندازه یک عمر طولانی میشود.گاهی احساس میکردم در اتاق درمان نیستم.انگار در سردابی تاریک... یا درون قبر خودم گرفتار شدهام.با گذشت جلسات، دستگاه را مثل سربازی که میدان نبرد را میشناسد، شناختم. صدای آن، حرکتهایش و لحظههای توقفش را از بر شده بودم. ثانیهها را میشمردم و تقریباً میدانستم چه زمانی پرتو بعدی به گردنم تابیده خواهد شد؛ تلاشی برای حفظ اندکی احساس کنترل بر شرایطی که مدتها بود از اختیارم خارج شده بود.سی جلسه درمان...سی بار رویارویی با ترس.سی تجربهای که در آن، دستگاه با سرطان من میجنگید، اما همزمان زخمهایی بر روحم میگذاشت که در هیچ سیتیاسکن یا امآرآی دیده نمیشوند.میگویند وقتی انسان بهبود پیدا میکند، همهچیز را فراموش میکند.اما واقعیت چیز دیگری است.سرطان شاید از بدن خارج شود.اما همیشه از خاطرهها بیرون نمیرود.حتی اگر بیماری روزی کاملاً از بین برود، خاطره اتاقهای سرد، ماسکی که محکم روی صورتم بسته میشد، صدای چرخش دستگاه و آن تنهایی عمیق، برای همیشه در وجودم باقی خواهد ماند.این زخمها را هیچ تصویربرداری پزشکی نشان نمیدهد.اما بر روح انسان حک میشوند.سرطان شاید بخشی از سلامتیام را از من گرفت.اما درسی به من آموخت که هیچ دانشکده پزشکی قادر به آموزش آن نبود.امروز وقتی به بیماری نگاه میکنم، دیگر فقط یک تشخیص، یک تصویر رادیولوژی یا یک برگه آزمایش نمیبینم.انسانی را میبینم که درگیر نبردی پنهان است؛ نبردی که در آن، گاهی ترس به اندازه خود بیماری دردناک است.شاید روزی کاملاً از سرطان رهایی پیدا کنم.اما هرگز از خاطراتی که در وجودم حک کرده، رها نخواهم شد.شاید به همین دلیل است که امروز پزشک دیگری شدهام؛پزشکی که میداند علم، جسم را درمان میکند، اما شفقت، همدلی، گوش سپردن و حضور صمیمانه، همان چیزی است که میتواند روح انسان را التیام ببخشد.🚩🚩@TebeAtfal




