👩💻در گذرِ روزهای طبابت؛ روایتهایی از تجربههای بالینی اعضای کانال طب اطفالوقتی بیماری در مطب رو…
انتشار: 2026/07/25 07:53 UTC
👩💻در گذرِ روزهای طبابت؛ روایتهایی از تجربههای بالینی اعضای کانال طب اطفالوقتی بیماری در مطب روبهروی من مینشیند و با شدت گریه میکند، چون برادرش یا دوستش او را ناامید و رها کردهاند، منابع و آموزشهای بالینی غربی از من میخواهند که نقاب درمانگر بیطرف را بر چهره بزنم.باید فاصلهای امن را حفظ کنم، موقعیت را با خونسردی تحلیل کنم، و به او کمک کنم مرزهای مشخص و محکمی برای روابطش ترسیم کند.اما دقیقاً در همان لحظه، آن «پسر محلهی لب خط شوش» درونم سرکشی میکند؛ کسی که با این باور بزرگ شده که اعتماد و دلبستن قانون روابط انسانی است، که برادر و رفیقشان را هرگز تنها نمیگذارند، و اینکه انسان در این زندگی جز با همدلی، همراهی و جمعبودن دوام نمیآورد.و اینجاست که بزرگترین احساس بیگانگی را کشف میکنم: نه بیگانگی بیمار با واقعیتش، بلکه بیگانگی خودِ درمانگر ایرانی.ما در کلاسهای روانپزشکی آموزش دیدهایم که مانند ظرفی خالی باشیم؛ احساسات خود را وارد نکنیم و در زندگی بیمارانمان درگیر نشویم.به مردم یاد میدهیم چگونه روابط پیچیده و درهمتنیده خود را به عناصر قابل اندازهگیری و ارزیابی تبدیل کنند؛ آنها را مانند دستورالعملهای خشک به مراحل ۱ و ۲ و ۳ تقسیم کنیم.اما فراموش میکنیم که خود ما درمانگران فرزندان فرهنگی هستیم که خطوط کاملاً صاف را نمیشناسد و به زوایای تیز باور ندارد.ما از هیجان، دخالت، و کنجکاوی انسانیِ گرم ساخته شدهایم.و وقتی تلاش میکنم یک پزشک کاملاً غربی باشم، در واقع نشانهای را در بیمار سرکوب نمیکنم؛ بلکه هویت خودم را سرکوب میکنم.تبدیل میشوم به کارمندی بوروکراتیک با روپوش سفید، که توصیههای آمادهای درباره استقلال فردی و رها کردن وابستگیها در جامعهای ارائه میدهد که با وابستگی متقابل نفس میکشد و تنهایی را بیشتر یک ننگ میبیند تا درمان.یحیی الرخاوی که یک روان درمانگر مصری بود ، این خطای اولیه را در مسیر بالینی را (مشابه وضعیت ما ایرانیان) درک کرده بود.رخاوی فقط به این دلیل نابغه نبود که جزئیات ذهن و آگاهی بیمار مصری را فهمید؛ بلکه به این دلیل بود که با آن درمانگر مصریِ پنهان درون خود کاملاً آشتی کرده بود.او حاضر نشد لباس فرهنگ خود را پشت در مطب از تن بیرون کند تا به موجودی بیهویت و تحریفشده تبدیل شود.او خشمگین میشد، احساساتش را نشان میداد و وارد گفتوگو و چالش میشد؛ با زبان نیل و گویش زندهی مردم کوچه و بازار.زیرا حقیقتی فراموششده را فهمیده بود:زندگی و داستانهای محلههای مصر و کشمکشهای روزمره مردم، حامل فلسفهای روانشناختی و پادزهری وجودی است که گاهی عمیقتر از تمام نظریههای سرد روانکاوی وارداتی از آن سوی دریاهاست.او همیشه میدانست که درمان با بیطرفی مصنوعی اتفاق نمیافتد؛ بلکه با گوشت و خون، با مشارکت شجاعانه در گلولای تجربه انسانی، بدون ادعای برتری بر آن رخ میدهد.اینجا تنش شدید بالینیای شکل میگیرد که ما پزشکان از اعتراف علنی به آن میترسیم:آیا واقعاً صادق هستیم وقتی از بیمار میخواهیم به نام سلامت روان، خود را از شبکه خانوادگی فرسایندهاش جدا کند؟آیا هنگام تکرار اصطلاحات ترجمهشدهای که با خاک این سرزمین هماهنگ نیستند و زخمهای آن را درمان نمیکنند، احساس خیانت نمیکنیم؟در جوامع ما، بهبودی یک نبرد فردی نیست که انسان تنها در سنگر خود بجنگد؛ بلکه فرآیندی برای ترمیم جمعی است.انسان اینجا تنها بیمار نمیشود؛ بنابراین نمیتواند تنها هم شفا پیدا کند.پزشک و درمانگر ایرانی میان دو نیرو گرفتار است:از یک سو علمی که از او میخواهد مانند ماشینی دقیق برای تحلیل باشد و روی زمینی بیطرف بایستد؛و از سوی دیگر، ریشههایی که او را وادار میکنند دست روی شانه بیمار بگذارد، اندوهش را با او تقسیم کند و با زبانی صادقانه که فروید هرگز در کتابهایش ننوشته بود به او بگوید:«اشکالی ندارد... فردا بهتر میشود.»این معضلی است که ادعاهای علمی ما را به چالش میکشد و تناقضهای حرفهای ما را آشکار میکند.آیا درمانگر باید از میراث عاطفی خود جدا شود تا حرفهای باشد؟یا اینکه همین حرفهایگری وارداتی، خود نقابی ساختگی است که پشت آن پنهان میشویم تا از روبهرو شدن با دردهای خودمان و کمبودِ همراهی و صمیمیت فرار کنیم؟و وقتی آخر روز درِ مطب را میبندم، نقاب پزشک را کنار میگذارم و این سؤال همیشه در تاریکی شب مرا دنبال میکند:آیا من یک روانپزشک هستم که ایرانی ها را درمان میکند؟یا یک ایرانیِ گرفتار هستم که با تمام توان و شاید با ناامیدی تلاش میکند نقش یک روانپزشک را بازی کند؟🚩🚩@TebeAtfal



