مردم زندگی میخواهند شب هریر بود؛ شبی که گویی صبح را از یاد برده بود. شمشیرها آنقدر فرود آمده بودن…
انتشار: 2026/08/12 08:17 UTCدریافت: 2026/08/16 11:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 11:07 UTC
مردم زندگی میخواهند شب هریر بود؛ شبی که گویی صبح را از یاد برده بود. شمشیرها آنقدر فرود آمده بودند که دستها دیگر توان بالا رفتن نداشتند و مردان، مرگ را نه در دوردست، که در نفسهای یکدیگر میشنیدند. سپاه شام به آخرین توان خود رسیده بود و در سپاه عراق نیز خستگی آرامآرام از تنها به دلها راه مییافت.در همان شب، اشعث بن قیس در میان مردان کِنده برخاست و سخن گفت. سخنش هنوز تمام نشده بود که جاسوسان معاویه کلمات اشعث را به آن سوی میدان بردند. معاویه شنید و گفت: «به پروردگار کعبه سوگند، درست گفته است.»او چیزی را در آن سخنان یافته بود که شاید از هزار شمشیر برایش گرانبهاتر بود: خستگی.فردا قرآنها بالا رفتند.و چه دشوار است نوشتن از روزی که قرآن را در برابر کسی بلند کردند که عمرش را با قرآن زیسته بود؛ در برابر مردی که هنوز صدای رسول خدا صلواتاللهعلیهوآله را در جان داشت؛ و تلختر آنکه کسانی از سپاه خودش به سوی او بازگشتند تا او را به همان کتابی فراخوانند که معاویه اکنون بر سر نیزهها نشانده بود.اشعث خشمگین برخاست و رو به امیرالمؤمنین علیهالسلام گفت:«ای امیرالمؤمنین! ما امروز نیز همانیم که دیروز بودیم... دعوت این قوم را به کتاب خدا بپذیر؛ تو از آنان به آن سزاوارتری.»چه جمله غریبی.«تو از آنان به کتاب خدا سزاوارتری.»گویی علی باید برای شناختن قرآن، گواهی اشعث را میشنید. گویی کسی باید دست او را میگرفت و راه کتاب خدا را نشانش میداد. گویی آن همه سال، آن خانه، آن پیامبر، آن شبهای مکه و مدینه، آن آیات و آن جنگها هیچگاه نبوده است.اما دردناکترین سخن اشعث هنوز باقی مانده بود.او نگفت حق با معاویه است. نگفت دیروز اشتباه کردهایم. حتی تصریح کرد که ما امروز نیز همان کسانی هستیم که دیروز در کنار تو بودیم.مشکل جای دیگری بود:«وَقَدْ أَحَبَّ النَّاسُ الْبَقَاءَ وَكَرِهُوا الْقِتَالَ.»مردم میخواهند بمانند.مردم میخواهند زنده بمانند.مردم دیگر جنگ نمیخواهند.و شاید همه مصیبت علی علیهالسلام را بتوان در همین چند کلمه ریخت.مردم زندگی میخواستند.اما چه کسی بیش از علی زندگی را دوست داشت؟ همان مردی که چاه میکند، نخل میکاشت، آب جاری میکرد، نان بر دوش میگرفت و شبانه به خانه گرسنگان میبرد؟ چه کسی گفته بود علی عاشق مرگ مردم است؟ چه کسی گفته بود او از خون خسته نشده است؟ مگر شمشیرهایی که آن شب فرود میآمدند بر تن فرزندان همان سرزمینی فرود نمیآمدند که او امیرشان بود؟اما گاهی «زندگی میخواهیم» دیگر فقط یک آرزو نیست؛ حجتی میشود برای رها کردن کسی که ایستاده است.و علی ماند در برابر مردمی که هنوز میگفتند با توایم، اما دیگر حاضر نبودند راهی را که با او آغاز کرده بودند تا پایان بروند. این شاید از دشمنی دردناکتر باشد.دشمن روبهرو میایستد و شمشیرش را نشان میدهد. اما رفیق میتواند کنارت بایستد، بگوید هنوز با توام، و درست در لحظهای که بیش از همیشه به ایستادنش نیاز داری، آرام بگوید: مولای من، مردم زندگی میخواهند....t.me/Fragenachdemsein0