🟡ایران؛ نامی برای یک حافظه مشترک، نه زندانی برای تفاوتهاهرگاه سخن از هویت ایرانی به میان میآید، د…
انتشار: 2026/07/24 05:30 UTC
🟡ایران؛ نامی برای یک حافظه مشترک، نه زندانی برای تفاوتهاهرگاه سخن از هویت ایرانی به میان میآید، دو خطای بزرگ در کمین ماست: یکی خطای کسانی که هویت را با یکسانسازی اشتباه میگیرند و دیگری خطای کسانی که تفاوت را چنان مطلق میکنند که هرگونه حافظه مشترک تاریخی را انکار میکنند.اما تاریخ، پیچیدهتر از این دوگانههای ساده است.هیچ ملت مدرنی از یک قوم، یک زبان یا یک تبار خالص ساخته نشده است. تصور ملتهای یکدست، بیشتر یک افسانه سیاسی است تا واقعیت تاریخی. فرانسه امروز مجموعهای از هویتهای منطقهای، قومی و فرهنگی است؛ اسپانیا با تفاوتهای عمیق میان کاتالانها، باسکها و دیگر مناطق خود زندگی میکند؛ بریتانیا از انگلیسیها، اسکاتلندیها، ولزیها و ایرلندیها تشکیل شده است؛ ایالات متحده آمریکا اساساً کشوری مهاجرپذیر با دهها فرهنگ و زبان است. اما هیچکدام از این کشورها وجود تفاوتها را دلیل نابودی مفهوم مشترک کشور نمیدانند.مدرنیته سیاسی دقیقاً بر همین اصل بنا شده است: انسانها میتوانند تفاوت داشته باشند و در عین حال در یک قرارداد سیاسی و تاریخی مشترک زندگی کنند.ارنست رنان در سخنرانی مشهور خود درباره ملت، ملت را نه بر اساس نژاد و خون، بلکه بر اساس «خواست مشترک برای زیستن با یکدیگر» تعریف میکند. ملت، خاطره مشترک و اراده مشترک است؛ نه آزمایشگاه خلوص قومی.نیز نشان داد که ملتها اجتماعهایی هستند که از طریق زبان، روایت، حافظه و تجربه تاریخی شکل میگیرند. انسانها میلیونها نفر را که هرگز ندیدهاند، به عنوان «ما» تجربه میکنند، زیرا درون یک جهان معنایی مشترک قرار گرفتهاند.در این میان، زبان فارسی یکی از مهمترین ستونهای این حافظه تاریخی بوده است. فارسی فقط وسیله سخن گفتن نبوده؛ یک جهان معنایی ساخته است. زبانی که در آن فردوسی تاریخ و اسطوره را به حافظه بدل کرد، مولانا مرزهای انسان را از قوم و جغرافیا عبور داد، سعدی اخلاق گفتگو را سرود و حافظ پیچیدگی روح ایرانی را به شعر تبدیل کرد.اما دفاع از زبان فارسی به معنای نفی زبانهای دیگر نیست. اتفاقاً عظمت یک زبان زمانی آشکار میشود که بتواند با دیگری وارد گفتگو شود. فرهنگ ایرانی هرگز محصول یک صدای تنها نبوده است؛ ایران تاریخی مجموعهای از زبانها، قومیتها، آیینها و تجربههای گوناگون بوده است.گادامر، در فلسفه هرمنوتیک خود میگوید انسان همیشه در افق یک سنت تاریخی میاندیشد. ما از هیچ آغاز نمیکنیم؛ ما وارث یک جهان معنایی هستیم. بریدن کامل از این میراث، انسان را آزاد نمیکند؛ او را بیریشه میکند.از سوی دیگر، تبدیل هویت ملی به ابزار حذف دیگری نیز همان اندازه خطرناک است. بندیکت اندرسون، در بحث «شناخت متقابل» نشان میدهد که هویت انسان در خلأ ساخته نمیشود؛ ما خود را در رابطه با دیگری میشناسیم. جامعهای که بخشی از اعضای خود را انکار کند، در حقیقت بخشی از وجود خودش را انکار کرده است.مسئله ایران امروز شاید وجود قومیتها یا زبانهای مختلف نیست؛ مسئله، ناتوانی در فهم این حقیقت ساده است که تکثر دشمن وحدت نیست. یک باغ به دلیل داشتن گلهای متفاوت از بین نمیرود؛ باغ زمانی میمیرد که ریشه مشترک خود را فراموش کند.مرزهای سیاسی مدرن نیز بر همین واقعیت استوارند. جهان امروز بر اساس اصل دولتهای ملی و مرزهای شناختهشده بینالمللی سامان یافته است. احترام به مرزها به معنای انکار فرهنگها نیست؛ همانگونه که احترام به فرهنگهای محلی به معنای فروپاشی هر کشور نیست. انسان مدرن آموخته است که میتوان همزمان به یک فرهنگ محلی تعلق داشت و عضو یک جامعه ملی و جهانی بود.بحران اصلی زمانی آغاز میشود که هویت به جای آنکه پلی برای ارتباط باشد، به سلاحی برای نفرت تبدیل شود. آنگاه هم ناسیونالیسم افراطی و هم قومگرایی افراطی به یک نقطه مشترک میرسند: هر دو انسان را پیش از آنکه فردی آزاد و صاحب کرامت ببینند، به یک برچسب فرو میکاهند.ایران اگر در طول تاریخ باقی مانده است، نه به دلیل حذف تفاوتها، بلکه به دلیل توانایی جذب تفاوتها بوده است. این سرزمین قرنها محل عبور فرهنگها، زبانها و اندیشهها بوده و هویت آن دقیقاً از همین لایههای روی هم نشسته ساخته شده است.پس پرسش اساسی این نیست که «کدام قوم صاحب ایران است؟»؛ این پرسش از ابتدا پرسشی نادرست است. پرسش درست این است: چگونه میتوان میراث مشترکی را حفظ کرد که در آن همه ساکنان این سرزمین، با همه تفاوتهایشان، خود را صاحب خانه بدانند؟هویت ملی اگر زنده باشد، زندان نیست؛ خانه است. خانهای که اتاقهای فراوان دارد، صداهای بسیار دارد، اما سقفی مشترک دارد.و شاید بزرگترین خطر امروز، نه تفاوتها، بلکه فراموش کردن امکان همزیستی است.🖌فرید_کیانی🥀🥀....🟣@TalareAndisheH