عطار > جوهرالذات > دفتر اول > در خطاب کردن با دل در اعیان کل و گذرکردن از تقلید فرمایددلا بگذر ز خو…
انتشار: 2026/08/02 11:28 UTCدریافت: 2026/08/10 11:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 11:06 UTC
عطار > جوهرالذات > دفتر اول > در خطاب کردن با دل در اعیان کل و گذرکردن از تقلید فرمایددلا بگذر ز خود وندر فنا شوعیان انبیا و اولیا شوز دیده گوی وز تقلید مگرودگر اسرار آدم نیز بشنوتوئی آدم بحوّا بازماندیعجب در عزّت و در ناز ماندیبحوّا گر بمانی باز اینجایقین چون او تو جان درباز اینجاچو میدانی که خواهی رفت آخردمی مگذر تو از معنی ظاهرز حق یک دم مشو دور ای دل و جانوگرنه از بهشتت زود جانانکند بیرون بیک ره همچو ابلیسبگو تا چند خواهی کرد تلبیسچو بیرون گرکند اینجا بزاریسزد گر این زمان شرمی بداریبدان میگویمت تا گوش دل توگشائی این حجاب آب و گل تونمودِ آدم و حوّا بخوانیز تفسیر عیان اسرار خوانیچوآدم آن چنان صورت عیان دیدز شادی در میان یک دم بنازیدچو حوّا دید پیش خود نشستهدر غمها بروی او ببستهکه پیش و پس همه خیل فرشتههمه از فیض ربّانی سرشتهستاده جبرئیل و جمله حورانهمه در پیش آدم با قصورانخطابی کرد حق آنگه ابا اوکه چون میبینی آدم گفت نیکوتوئی دانا و رحمانی چگویمدر این میدان که سرگردان چو گویمصفات تست اینجا آشکارهمرا اینجا رسد عین نظارهتو بینائی و راز جمله دانیتو پیدا کردهٔ راز نهانیهمه مانده عجایب اندر این حالزبانم گشته اندر صنع تو لالتو آوردی در اینجا سرّ بیچوننمیدانم که این احوال مر چوننه خوابست اینکه میبینم عیانیو یا پندار این سرّ نهانیمنم اندر بهشت لایزالتشده اندر تجلّی جمالتز وصفت واله و شیدا شدستمز جام عشق تو حیران و مستمز صنعت عقل من حیران بماندستخرد انگشت در دندان بماندستز صنعت ماندهام در عین خوابیکه در پهلوی من یک آفتابینشاندستی کنون این از کجا بودکه ما را اندر این پیدا لقا بودکجا بد اول و این از که آمدکه عقل و هوش آدم جمله بستدمرا برگوی تا خود این چه بود استکه صنع تو مرا پیدا نمودستتعالی اللّه زهی دیدار یکتاکه گردی اندر این جنّت هویداتعالی اللّه زهی قدرت نمودیدر این صنعت چنین نمودیتعالی اللّه زهی انوار بیچونکه پیدا کردهٔ از کاف وز نونتعالی اللّه زهی نقاش مطلقترا باشد چنین راز اناالحقتعالی اللّه که آدم گشت حیرانجلالش را در اینجا وصف نتوانتعالی اللّه که آدم آفریدیورا در عین جنّت آوریدینمودی این زمانش جوهر خویشحجابم بر گرفتی جمله از پیشحجابم این زمان برداشتی بازکه دیدم من در این انجام و آغازحجابم این زمان رفته بیکبارکه آمد راز جانانم پدیدارحجابم این زمان شد جملگی دورکه میبینم ورا نور علی نورحجابم دور شد از روی دلدارچو دیدم گشتهام از جنگ بیزارحجابم دور شد تا راز دیدمنمودش اندر اینجا باز دیدمحجابم دور شد تا روی یارمحقیقت گشت اینجاگه شکارمحجابم دور شد میبینمش روینشسته این دمم جانان بپهلویحجابم دور شد از عین جنّاتکه میبینم کنون مستور ذرّاتجمال یار رویاروی دیدمنمود دوست در پهلوی دیدمجمال یار آنگاهی چنانمندانم تا که وصفش من چه خوانمجمال یار این حوران که باشندبه پیش رویت اینان خود که باشندجمال روی ما حور و قصورستجمال جان آدم پر ز نورستجمال یار عین جاودانستکه این از پیش آدم رایگان استجمال یار و دیدار نکوئیکه وصفش مینگنجد از نکوئیجمال یار آنگه پرلقایستکه درد جان آدم را دوایستجمال یار میبینم کنونمدر این جنّات اندر رهنمونمجمال یار میبینم بشادیمرا این عین جاویدان تو دادیجمال یار میبینم عیانیتوآوردی تو کردی و تو دانیجمال یار بی برقع پدیدستولی اندر لطافت ناپدیدستجمال یار روح جان فروزستکه در جنّات جانم رخ نمودستجمال یار دیدم رایگانیتو گویائی در این شرح و معانیجمال یار بس زیبا و خوبستولی در ذات ستّار العیوبستنمودی این زمان از پردهٔ رازمرا پیدا شده انجام و آغازنمودی این زمان دیدار خویشتعجب برداشتی ای جان زپیشتچو برقع برگرفتی ای دل و جانندارم طاقت خورشید رخشانندارم طاقت خورشید رویتاز آن چون ذرّهام حیران ببویتندارم طاقت عکس جمالتاگرچه دیدهام عین وصالتوصالت رخ نمود اینجامرا بیندل شیدای ما از جان ما بینوصالت میرباید جان آدمکه بنمودی چنین اعیان آدموصالت میرباید جوهر جاننمییارم که بینم رویت ای جانشدستآدم در این جنّات بیهوشزبان اینجا نیارم کرد خاموشدل و جان واله و حیران چه گویمدر اینجا گاه ای جانان چه گویمتوئی صانع درون جان آدمتو هم حوّائی و جانان آدمتلنگر خدایی🌸@TALANGOREKHODAYI

