✅قسمت دویست و هفتاد و چهارم #شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️داستان جنگ رستم با اکوان دیو▫️خواستن خسرو رستم…
انتشار: 2026/08/15 14:36 UTCدریافت: 2026/08/15 21:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 21:05 UTC
✅قسمت دویست و هفتاد و چهارم #شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️داستان جنگ رستم با اکوان دیو▫️خواستن خسرو رستم را برای جنگ اکوان دیوسخنگوی دهقان چنین کرد یادکه یک روز کیخسرو از بامدادبسیار است گلشن چو باغ بهاربزرگان نشستند با شهریارچو گودرز و چون زنگه و گستهمچو برزین گرشاسب از تخم جمچو گیو و چو رهام کارآزمایچو گرگین و خراد نیکی نمایوقتی نه ساعت از روز گذشت، چوپان گله ی پادشاهی به درگاه کیخسرو آمد و نزد خسرو رفت و زمین ادب بوسید و به شاه فرخ نژاد چنین گفت: "گورخری در میان گله آمد که همچون دیوی که از بند بگریزد، می نمود. نفسش همچون شیر نری است و یال و کوپال اسب ها را از هم می درد. به رنگ خورشید است و گویی چرخ گردون او را با آب زرین شسته است. خطی از مشک سیاه از یال تا به دمش کشیده شده است. از نظر سرین و دست و پا گویی اسبی بلندقامت در آنجا ایستاده است. خسرو فهمید که آن گورخر نیست؛ زیرا گورخر در زور و قدرت از اسب برتر نمی شود؛ دیگر اینکه کیخسرو جهاندیده بود و از مردم آگاه نیز شنیده بود که آن چشمه جایگاه اکوان دیو است. همان که دنیا را پر از آشوب و غوغا کرده است و چوپان نیز گله اش را در آنجا نگه داشته و با امنیت گله را در آنجا رها کرده بود. پس به چوپان گفت آن گورخر نیست من این را فهمیدم و تو دیگر در آنجا نمان."آنگاه به پهلوانان چنین گفت: "ای نامداران باشکوه و مقام! اکنون پهلوانی چون شیر ژیان لازم است که از میان پهلوانان کمر همت ببندد."خسرو به هر کدام بسیار نگاه کرد؛ اما هیچ کدام از پهلوانان را برای این کار نپسندید. جز رستم پسر زال کسی شایسته ی این کار نبود؛ زیرا او در هر کاری فریادرس ایرانیان بود. پس نامه ای پر از مهر و محبت نوشت و از میان پهلوانان آن را به گرگین میلاد سپرد و به او گفت: "این نامه را برای پسر زال ببر؛ باید روز و شب همچون دود بتازی و در زابلستان نیز درنگ نکنی. از ما بر رستم درود فراوان برسان و به او بگو که هرگز آسمان گردون بی تو مباد! وقتی این نامه را خواند، بگو که فر و آرایش من از توست. رویت را به ما نشان بده و برخیز و بیا و وقتی نامه را خواندی، دیگر در زابل درنگ مکن."گرگین مانند باد و یا مانند گوزنی که از جان خود بترسد، رفت. وقتی به نزدیکی زابلستان رسید، سر پهلوانان را پیاده دید. نزدیک او رفت و برزمین افتاد و رستم از رنج راه دراز از او پرسید. تهمتن وقتی فرمان شاه را شنید، باشتاب به درگاه شاه آمد و خاک پای تخت او را بوسید و بخت بلندش را ستود و گفت: "ای شاه مرا خواستی و من اکنون آمدم تا ببینم رای تو چیست؟ کمر بسته ام تا ببینم چه فرمان می دهی؟ امیدوارم همیشه بهی و بزرگی با تو جفت باشد."وقتی خسرو او را دید، نواخت و کنار خود بر روی تخت نشاند و به رستم گفت: "ای پهلوان! همیشه با شادی و نیک نهادی زندگی کنی. روز روشن برای من از دیدن توست و بخت و اقبال من از روح بیدار تو بلند است. ای پیلتن کاری برای ما پیش آمد که من از میان این پهلوانان بزرگ تو را خواستم. اگر از فرمان من رنجی برای تو نیست، به خاطر تاج و تخت پادشاهی کمر همت ببند. چوپان گفت که گورخری در میان گله پدید آمده است."آنگاه هر چه از چوپان شنیده بود، همه را برای رستم گفت و بعد ادامه داد: "یک بار دیگر این رنج را برخود بپذیر و برو و خودت را در مقابل او حفظ کن که شاید اهریمنی کینه جو باشد.رستم گفت: "به بخت بلند تو، غلامان تخت پادشاهی تو هرگز نمی ترسند. نه شیر و نه دیو و نه اژدهای نر از شمشیر تیزم رهایی نمی یابند."برگردان به نثر: سیدعلی شاهری@tahtemahal
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- 🇮🇷تحت محل🇮🇷 · تطابق دقیق — ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ۲۱:۰۵
- کانال رسمی روستای اوزی · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۵۱
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند


