✅ قسمت دویست و هفتاد و یکم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️گریختن افراسیاب از رستمپیران به افراسیاب گفت: "رو…
انتشار: 2026/08/09 16:08 UTCدریافت: 2026/08/10 22:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 22:25 UTC
✅ قسمت دویست و هفتاد و یکم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️گریختن افراسیاب از رستمپیران به افراسیاب گفت: "روی کشور ما همچون دریای آب شده است. نگفتم که از رستم شوربخت نمی توان در این سرزمین آرام نشست؟ از خون جوانی که ناگزیر بر زمین ریختی، دل ما را با پیکان تیر زخمی کردی. حال برای چه ماندی در حالی که هیچ کس در اینجا باقی نمانده؟ پولادوند دیو رفت و لشکرش را برد و اکنون ایرانیان بیش از صدهزار سوار برگستواندار هستند و آنها را رستم شیرگیر پیش می راند. زمین پر از دشمن و آسمان پر از تیر می شود و سپاهیان از دریا و دشت و کوه حمله می کنند. وقتی از مردم کسی نماند، دیو را هم آزمودیم و این همه جنگ و پیکار و فریاد برآوردیم. حال که رستم آمد تو تاب مقابله با او را نداری و به جز گریختن از مقابل او راهی نداری. باید به سوی دریای چین رفت. اگر اکنون تو همچون گنجی بر روی زمین هستی؛ پس باید سپاه را همینطور صف کشیده در اینجا بگذاری و باخواص خود به سوی دریا بروی."افراسیاب همان کار را که او گفته بود کرد؛ زیرا دست همه را از آن جنگ کوتاه دید. درفشش برجای ماند و خودش باشتاب به سوی چین و ماچین تاخت. سپاه ایران مقابل سپاه توران آمد و زمین همچون ابری سیاه شد. در همین موقع، تهمتن فریاد زد و گفت: "نیزه و تیر و کمان را کنار بگذارید و با شمشیر و گرز بجنگید و هنرهایتان را نمایان سازید. پلنگ وقتی دست از جنگ بر می دارد که شکار را بر بالین خود ببیند."سپاهیان همگی نعره برآوردند و نیزه ها را بر روی کوه گذاشتند. چنان شد که در دشت و میدان جنگ از کشته جایی برای رفت و آمد نبود. یک قسمت از سپاهیان توران امان خواستند و قسمتی دیگر راه گریز در پیش گرفتند. گلّه بدون شبان و تار و مار شده بود. تمام دشت را پیکرهای بی دست و پا فراگرفت. در همین وقت رستم گفت: "کشتار بس است! هر لحظه یکی از زمانه بهره می گیرد. همگی جامه ی رزم از تن بیرون کنید و کارهای خوبتان را بیشتر کنید. اینقدر دل در این دنیای فانی مبندید؛ زیرا خردمندان سر از پای آن نمی شناسند. زمانی همچون اهریمنی به جنگ می آید و زمانی عروسی پر از رنگ و بو است. پس تو نیز خاموشی و آرامش را برگزین که هیچ کس نمی گوید نفرین بهتر از دعا است."آنگاه هر چیز که از دینار و جامه ی نابافته و غلامان و اسب ها و پیل سیاه بود، قسمتی را نزد شاه فرستاد و قسمتی را از تاج و مشک و عنبر خودش برداشت و دیگر چیزها را میان سپاهیان تقسیم کرد. آنگاه از شاه توران نشان خواست و سپاهیان در همه طرف از راه و بیراهه به جست و جویش پرداختند؛ اما هیچ کس نه بر کوه و نه دشت و نه آب، نشانی از افراسیاب نیافت.همه جشنگاه و هم ایوان اویبه ویرانی آن نهادند رویهمه شهر آباد او را بسوختجهانی ز آتش همه بر فروختبرگردان به نثر: سیدعلی شاهری@tahtemahal


