✅قسمت دویست و هفتادم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️کشتی گرفتن رستم و پولادوندهر دو پهلوان سرافراز و کینه ج…
انتشار: 2026/08/08 15:26 UTCدریافت: 2026/08/10 00:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 00:30 UTC
✅قسمت دویست و هفتادم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️کشتی گرفتن رستم و پولادوندهر دو پهلوان سرافراز و کینه جو به کشتی گرفتن روی آوردند و پیمان بستند که از هر دو سپاه کسی به یاری آنها نیاید. فاصله ی آنها با سپاهیان نیم فرسنگ بود و ستاره ها شاهدان آن جنگ بودند. پولادوند و تهمتن مانند دو شیر خشمگین به هم در آویختند و دست به سوی هم دراز کردند و هر دو جنگجو دوال کمر هم را گرفتند. وقتی شیده یال و کوپال رستم را دید، آهی سرد از جگر برآورد و به پدر گفت: "این پهلوانی را که رستم دیوبند می خوانی با آن نیرو و استادی سر آن دیو پهلوان را برخاک می آورد و بعد از آن از مردان ما جز گریز چیزی نخواهی دید. پس بیهوده با قضا و قدر ستیزه مکن!"افراسیاب گفت: "مغز من از این حرف ها پر است. برو تا ببینی که پولادوند در کشتی چگونه هنرنمایی می کند و آنچه می دانی به ترکی به او بیاموز و راهنمایی اش کن تا شاید پیلتن را از پا درآورد. به او بگو که وقتی او را برزمین زد با شمشیر او را از پای درآورد."شیده گفت: "پیمان شاه با او در جلوی سپاهیان چنین نبود. اگر پیمان شکن باشی و خیره سر، از دست تو یک کار پسندیده بر نمی آید. این آب روشن را سیاه مکن که عیب جویان بر تو خرده می گیرند."افراسیاب زبان به دشنام گشود و با بدگمانی بر پسر برآشفت و گفت: "اگر پولادوند آسیبی از این مرد بدنهاد ببیند، در این میدان کسی زنده نمی ماند و هنرهایت همه تباه می شوند."شیده عنان اسبش را گرداند و مانند شیری به میدان رزم آمد و به جنگ دو شیر مرد که مانند رعد می خروشیدند، نگاه کرد و به پولادوند گفت: "ای سوار دلاور اگر در کشتی او را بر زمین افکندی، با خنجر جگرگاه او را بشکاف. باید هنر و فن خود را به کارگیری، نه لاف زدنت را."گیو به افراسیاب نگاه کرد و آن همه شتاب را دید و آن حرف ها را شنید. اسبش را برانگیخت.وقتی بداندیش پیمان خود را شکست؛ گیو نیز باشتاب نزد رستم آمد و گفت: "ای جنگجو! فرمانت چیست؟ به چاکرانت بگو ببین که افراسیاب وقتی کار را برخود سخت دید کسی را فرستاد تا به او دلگرمی بدهد و و در کشتی او را به بکارگیری خنجر آموزش دهد." رستم گفت: "اکنون من مرد جنگ هستم و در این کشتی پایمردی می کنم. چرا می ترسید و دلتان از ترس به دو نیم شده است؟ هم اکنون سر این پولادوند دیو را از چرخ گردون برخاک می آورم. اگر در این جنگ قدرت ندارید، چرا بیهوده بر دلم شکست می آورید؟ اگر اکنون این جادوگر بی خرد از پیمان خداوند سرباز زند، شما از پیمان شکنی او چه باک دارید که او بر سر خود خاک می ریزد."رستم پس از این حرف چنگال چون شیر خود را دراز کرد و یال و کوپال آن نهنگ جنگی را گرفت و زور آورد و پولادوند را همچون چناری از جا کند و بر دست بلند کرد و بر زمینش زد و خداوند را ستود. فریادی از سپاه ایران برآمد و طبل زنان به راه افتادند. صدای کرنا و سنج و زنگ هندی به آسمان رسید که پولادوند کشته شده و مانند ماری بر روی خاک می خزد. رستم گمان کرد که پولادوند دیگر یک بند سالم در تن ندارد و تمام استخوان هایش درهم شکسته، رنگ از رخسارش برگشته است و روح از بدنش جدا شده و پهلوان جهان بر او چیره شده است. رستم به هر طرف و به سپاه توران و ایران نگاه کرد و سوار رخش دلاور شد و تن اژدها پیکر پولادوند را همان جا برجا گذاشت. وقتی آن پهلوان شیرگیر نزد سپاه آمد، دید که پولادوند مانند تیری از روی خاک پشت زین پرید و به سرعت فرار کرد و با دلی پرخون و صورتی پر آب نزد افراسیاب رفت. مدتی از هوش رفت و برخاک تیره دراز شد. وقتی تهمتن پولادوند را زنده و لشکرش را پراکنده دید، دل تنگی اش بیشتر شد و لشکر را پیش راند و گودرز را فراخواند و به او امر کرد تا دشمن را تیرباران و هوا را مانند ایر بهاران کنند. در یک طرفش بیژن و یک طرف گیو و گرگین و رهام پهلوان بودند. گویی آتش بر می افروختند و دنیا را با شمشیر خود می سوزاندند.به لشکر چنین گفت پولادوندکه بی بخت و بی گنج و نام بلندچرا سر همی داد باید به باد؟چرا کرد باید همی رزم یاد؟سپه را به پیش اندر افکند و رفتز رستم همی بند جانش بکفتبرگردان به نثر: سیدعلی شاهری@tahtemahal


