دلم برای ننهم تنگ شد!دو هفتهست ندیدمشالان نشستم سر یه کلاس آموزشیهمهش دارن از مادر و بچه میگنمن…
انتشار: 2026/08/05 06:15 UTCدریافت: 2026/08/15 02:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:09 UTC
دلم برای ننهم تنگ شد!دو هفتهست ندیدمشالان نشستم سر یه کلاس آموزشیهمهش دارن از مادر و بچه میگنمنم که احساساتی!خلاصه که آی لاو یو ننه دلم برات تنگیده :(
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 2 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — خط خطی های شاعرانه
امروز، روزِ جهانی عاشقانِ کتابه...اگه تو هم عاشق کتابی،دوستِ خوبِ منی و روزت مبارک 💙
گفتند میآیی به خوابم لااقل یک شب...باور نکردم! از برم دیگر کلکها را!#طاهره_اباذری_هریس 🦋 | @TahereAbazariHerisi7
مامان هیچوقت لباس عروس نپوشیده بود،حتی روز عروسیش!یعنی عمه کوچیکه م نذاشته بود که بپوشه، گفته بود ما مادرمون مریضه و جا واسه این تشریفات نداریم فعلا و با همین بهونه ی الکی، یه عمر حسرت رخت سفیدِ عروس پوشیدنو گذاشته بود به دلِ مادرِ تازه عروسِ من!بچه تر که بودم، موقع بافتن موهام برام از اون موقعا می گفت که حتی نذاشته بودن بره آرایشگاه و براش مشاطه گر آورده بودن خونه...دست می کشید توی موهامو با خنده تعریف می کرد که چقدر دلش میخواسته روز عروسیش موهاشو شینیون کنه و تاج عروس بذاره، اما مشاطهگر پیر و اختصاصی خانواده ی پدری بلد نبوده و کلی با اتوی موی قدیمی کف سرشو سوزونده بوده تا موهای موج دارشو فرتر کنه!یه وقتایی که به شوخی می گفتم مامان بذار از نو برای تو و بابا یه عروسیِ مفصل بگیریم که لباس عروس و شینیون و تاج عروس و آرایشگاه و کلی مهمون و بزن بکوبم داشته باشه، می خندید و می گفت:دیگه خیلی دیره!میگفت:توی زندگیِ هر آدمی یه حسرتای کوچیکی هستن که هیچوقت از یاد نمیرن، هیچوقت آتیششون توی دل آدم خاموش نمیشه، دردشون فراموش نمیشه، تا ابد حسرت میمونن...می گفت: درسته الان دیگه اون جوون ۱۸ ساله نیستم که واسه یه لباس سفید اونقدر ذوق و شوق داشته باشم و برام مهم باشه اما بعد این همه سال، بار حسرتِ اون یه روز رو دوشِ دلمه هنوز!میگفت: بعضی حسرتا شاید خیلی کوچیک و سطحی به نظر بیان،اما اندازه ی یه اقیانوس عمیقن،غرق می کنن آدمو!راستشو بخوای این روزا بیشتر فکر می کنم به مامان و حسرتاش،به عمه ی کوچیکم و کاراش،به خودم،به تو،به حسرتای کوچیکی که تا ابد به دلم میمونن،به حسرتای کوچیکی که خیلی بزرگن...مثل جانم شنیدن از لبات،مثل ترکیب اسمم با صدات،مثلِ...مثلِ گرفتن دستات!#طاهره_اباذری_هریس#عاشقانههاییکهوشبر 🦋 | @TahereAbazariHerisi7
#پیام_ناشناس t.me/TahereAbazariHerisi7/34620 سلام صبح بخیر طاهرهی عزیز خوش به سعادتت که مامان داری و دلتنگش شدی میتونی بری ببینیش من خیلی سال میشه مامان ندارم و دلتنگش باشم نهایت بتونم برم سر مزارش دلم میخاس بود و صداش میزدم مامان! و یه بار…دور سرتون بگردم منشرمندهم که غمگینترتون کردمببخشیدانشاءالله روحشون در آرامش باشهصبرتون بیش
#پیام_ناشناسhttps://t.me/TahereAbazariHerisi7/34620سلام صبح بخیر طاهرهی عزیز خوش به سعادتت که مامان داری و دلتنگش شدی میتونی بری ببینیش من خیلی سال میشه مامان ندارم و دلتنگش باشم نهایت بتونم برم سر مزارشدلم میخاس بود و صداش میزدم مامان! و یه بار دیگه غذایی که پخته بود میخوردم@HarfBeManBot
شانه ات یک تنه درمانِ پریشانی هاستبی تو عسرم، تو حضورت خودِ آسانی هاستشمس تبریزیِ شعر و غزلم می دانی؟!حسرت داشتنت در دلِ تهرانی هاستسلسله موی پریشان تو صدها سالست...علت بی سر و سامانی سامانی هاستسیب من! بوی بهشتی که جهانم دارد...عطر جامانده ی تو در تن بارانی هاستآنقَدَر خوب و نجیبی که به جای یوسف...حسن بی وصف تو در خاطر کنعانی هاستقبله هم بین تو و کعبه مردد مانده...خنده ات آفت یک عمر مسلمانی هاستترس طوفان به دلم راه ندارد وقتی...شانه ات یک تنه درمانِ پریشانی هاست#طاهره_اباذری_هریس 🦋 | @TahereAbazariHerisi7