.العلم بالله والعلم بالفکرالعلم بالله تزیین و تحلیةٌوالعلم بالفکر تشبیه و تضلیلُوالعلم بالفکر اجمال و مغلطةٌوالعلم بالله تحقیق و تفصیلُوالعلم بالفکر اعلام مجردةوالعلم بالله تحویل و تبدیلُفلا تغرّنک اقوال مزخرفةٌفانّ مدلولها جهل و تعلیلُفالفیلسوف یری نفی الإلهِ بماتعطیه علتُه و ذاک تعطیلُوالأشعری یری عیناً مکثّرةًو ذاک علمٌ و لکن فیه تمثیلُ محیی الدین ابن العربیشناخت خدا [از طریق کشف و شهود]، آراستن و زیباییبخشیدن (به قلب) است،اما شناخت از راه فکر و استدلال عقلی، همانندسازی [خدا به مخلوقات] و گمراهکردن است.شناخت از راه فکر، اجمالی و آمیخته به مغالطه است،اما شناخت خدا [از راه شهود]، تحقیقِ کامل و روشن است.հ³شناخت از راه فکر، تنها آگاهیهایی خشک و انتزاعی میدهد،اما شناخت خدا، دگرگونی و تبدیل حال [سالک] را بههمراه دارد.پس سخنان آراسته و پرزرقوبرقِ [فلسفی] تو را نفریبد،که مدلول واقعی آنها چیزی جز جهل و علتتراشی نیست.فیلسوف بر پایهٔ آنچه استدلال عقلیاش اقتضا میکند، به انکار خدا میرسد،و این خود نوعی تعطیل [نفی صفات الهی تا سر حدّ نفیِ خودِ خدا] است.و اشعری، خدا را ذاتی میبیند که صفاتش کثرت یافته،این هم نوعی شناخت است، اما در آن تشبیهی [پنهان به کثرتِ مخلوقات] هست.محیی الدین عربی قدس الله سره.
.اگر آدمی را شادی در دل آید ..جزای آنست که کسی را شاد کردهو اگر غمگین می شود ..کسی را غمگین کردهاین ارمغان های آن عالم استتا بدین اندک، آن بسیار را فهم کنند.#فیه_ما_فیه.
این را مگو که بانوی اطهر شکسته است از آن هجوم بازوی حیدر شکسته است خود شاهد است حضرت زهرا در آن هجوم پهلوی مرتضی دو برابر شکسته است با چشم اشکبار به زهرا نگه کند نام خدا در آینهی تر شکسته است دیوار از مرارت او گشته روسیاه مسمار از خجالت او سرشکسته است…سلام و با اجازه این هم از بنده به این مضمونها بود، بگذارم: در آن نوبت که عشق از روی دیگر، رای دیگر زدکه کفر از سرکشی، شمشیر شک بر فرق باور زددر آن نوبت که ماه از دور وحدت، در تسلسل شدچه گویم؟ آسمان افتاد و خورشید از فلک پر زدچنان روح از تن میخانه، ساقی رفت و می، خون شدخُم از بیداد غم جوشید و فریادی به ساغر زدیقین، عشق است اگر تیغی فرود آمد در این عالَم که از عشاقِ عشق افتاد سر، تا سر، ز سر، سر زدسرودم بیش از این اما نگفتم هیچ از آن نوبتگلویم سوخت از برقی که بر مسمار، خنجر زدشکستند آخر از طغیانِ ظلمانیّت، آن در راکه جبریل از سرانگشتان نورانیّتش در زدبه چشم معرفت دیدم که نوک تیز مسمارشگذشت از سینهی صدیقه و بر قلب حیدر زد
این را مگو که بانوی اطهر شکسته است از آن هجوم بازوی حیدر شکسته استخود شاهد است حضرت زهرا در آن هجومپهلوی مرتضی دو برابر شکسته استبا چشم اشکبار به زهرا نگه کندنام خدا در آینهی تر شکسته استدیوار از مرارت او گشته روسیاه مسمار از خجالت او سرشکسته استاز خانهیی که وحی خدا هم بدون اذنوارد نگشته بود، کسی در شکسته استجبریل از مهابت آن ضربت عظیمگریان کنار ساقی کوثر شکسته استدر عرش قدسیان همه سرمست گشتهاند چون شیشهی شراب مُطهَّر شکسته است ابلیس با سپاه سیاه و همه توانپل را به سمت عالم برتر شکسته استبا قتل محسنی که به دنیا نیامدههم فرق و حلقِ اکبر و اصغر شکسته است۱۴۰۵/۰۵/۲۴مهدی یزدی