.حقارتنفصالِ بیبدلیلیامفصّالی بریدهدانِ کهکشانزبالهکُنِ وهم در پرخاشِ آبمحبت از مجرای تو میرس…
انتشار: 2026/07/24 00:55 UTCویرایش: 2026/08/01 00:06 UTCدریافت: 2026/08/07 20:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 20:55 UTC
.حقارتنفصالِ بیبدلیلیامفصّالی بریدهدانِ کهکشانزبالهکُنِ وهم در پرخاشِ آبمحبت از مجرای تو میرسد، صنمااولین یقینآخرین اشتباهراز را که نمیبینینخواهی دیدهرگز نخواهی دید راکه یادت داد؟هرگز که بودن در این پنهان میکنممهارتِ دیوانهترسِ دایرهای منظومهای دوردر آوندهای کوچکِ گیاهروزنههای سطح برگکه نور و آب در حیاتِ زخمیِ سینهای نباتیو سیاهچالهای عظیمکه خوراکِ نور برای فقیرترین دهان میبردیک دانه شن در تمامِ ساحلِ این اقیانوسبا مرزهای خاکیشاهدِ گمشدهایستکه میتوانم احضارش کنمبر این سادگی، این ادعاهمه را که میآیند میبینمهمهی حرفها، همه تپشها راکه کاش نبودمکاش نبودمکاش نبودمهرگزاز این قیاس که حیوان میکند در زمینتبدیلِ هر رفتار به درداین گیاهِ خالی بدون گل با ساقههای نحیف و برگهای معصوم در جهانِ نباتیتدریج در میلِ نبودن دارداو که زیباییاش شکلِ بیتفاوتیِ امراض استچشمهایش را در مجموعهی همهی نیستها میکنیمجموعهای که جزئی از خودش نیستبگو آیا مجموعهی همهی جانداران، جاندار است؟من شکلِ نبودنم، این اعتراف و قسمشکلی که ندارم به که میسپاریام؟در این موقعیتِ ذاتیکه نبودنم را فربه میکند، خوشحال میکند تو راکه یقین در نفرتم میکنی با عابرانو آنکه پیراهنت را لمس کرده بودو بادهای سیاه در مفاصلِ درد ریختآوندِ تنفسِ آب و عرقِ مسمومش در مشام توملکوتِ عطر را آزرده کردمن این زخم را مدیونمکه در عمیقترین لایهحدودِ بینهایتِ یک قلبِ کودکانه را کرانمند میکندنیاکانِ مرا از پشت این کثافات میتوانی اگر ببینی و اگر نمیتوانی برای گریه مکث کنمثل وقتی از زمستان بدت میآیدچه فرقی برای تو که یکی از کلاغها هم بمیرد؟چه اهمیتی دارد این مرگِ مبتذللاشهی یک فقیر؟ خبرِ تمایزِ محبت در مجموعههای تکراری در نامکردن و نهادنِ هیچدر شکست میرویمو میلِ فاحشهی تجربههای تبدیلِ کمالدر برانگیختگیِ زبالهی روحاینک تمام جانداران با یک وجهِ شبه میآیندتا تو را از سردرگمیِ تمایزهای بینهایت نجات دهندسعی در طبقهبندی، سعی در تغافل از این تعلیقِ خراب استپس آخرین گلِ سرخ را بین گلهی شغال و خوک میاندازیبس که درنده است میلِ مجموعهسازیِ دلدر خیکِ خون و استخوانآهاین پلکها که شوقِ شدن در توو رسیدن داشتندچه شوقِ مبتذلی، چه ازلیتِ بیهودهایچه شوقِ سیاهی، چه شوقِ حرامزادهای در این تحلیلِ معصومکه نامِ چهرهی تو شدشکلِ دندانِ همهی درندگان از بدو پیدایشای سفیدیِ معصوم که در مرکزِ هر غنچهایدر سیاهی بمان که باران و آفتاب، دغَلکارانندمیاندازی گلِ سرخ را در تباینِ کاملِ شکلو صفتِ واحدِ حیات در فضلهی درندگانچون رها شویمیپذیرم همانممهارتِ دیوانه میکند مشیتِ دلتا بیشتر نبینیدندانِ سفید در جمجمهی کفتاری را ببینو برای این سفیدیِ محض گریه کنکه در طهارتِ شن و آفتابِ کویرمیدرخشدسفید را گناهی اگر بود، همین ابرواریِ بیشکل استچه چاره پس؟سریع شعر را انکار کنکه پریشانت نکند حقیقتاز شاعران که حقیقتِ هر نبی را به ارث بردهاندفساقِ دلشکستهی دهرکه تمایزِ این عشق را پذیرفتهانددر این نمایشِ مضحکجز عجز در این گناهاین شوقِ حرام به دیدنِ تو گیج میشودپشت اینهمه پلکپس گل را باید میدریدیاین میلِ مخفیِ پرندههای پرتابدر دست تو که به مجموعهی جانداران طبیعی میسپاریمشیتِ عریانِ امتناعو خسرانِ دهرگلِ سرخِ غمگینِ سرنوشتاین اضافهی دستمال را بیامرز در شعرکه ادامهی میل در چیدن استو دغلکاریِ بهانه رامیلِ حافظه در فرارِ عهد در درونو تنوعپذیریِ حیوان در ارتکابِ شریعت راو امیدِ پیدا کردن که هر چه پیشتر میرودبیشتر نمییابد پس شاخهی آخر را در این پایانِ عمردر مجموعهی حیوان کنجنایتِ پنهانِ میل در ابدو مکرِ مکررِ نفسگل میپذیرد در شمایلِ تبدیلشوندهی ابر باشدبرای تو در جمعِ درندگان باشددهانی ندارد اماو شرمندهی تو و مجموعهی جلادهاستدر این جنایتِ عالیهمان نباشد چه کند که نبیند خاطرِ کدرت را؟اینک من از رگِ حیوان و آوندِ گیاه خواهم رفتچون به هر تپشِ قلبم بدهکارمو از مکانهایی که از پشتِ پدرانم تا زهدانِ مادرانم آمدهامامیدی هست در رجعتمو شکایتِ تو را به مادرِ نور خواهم کردبا پارهجگری فشرده در دستدیگر با تو حرفی نخواهم زدو هر قدمی که در این زمین و زمان بودهو فاصلهی بین ثانیهها و پلکزدنهای باشندگان راتصاعدِ نحویِ بودنهاهمه!لعنت به همه!چرا که بدین خواسته بودم به دیدنِ تودیگر اما چیزی نمیخواهمحتا در آن روزِ هزارانسالهکه زمان کندی داردحتا به پشت برنمیگردموقتی صدام میکنیبرنمیگردم حتاچه رسد به اینکهبخندم.#سید_حسین_خلیلی #دوم_مرداد1405