در غروبِ شاهو، تقدیر چه ناگهان چرخید...شامگاه جمعه، ارتفاعات شاهو با هوای خنک و غروبی دلانگیز، نوی…
انتشار: 2026/08/01 06:39 UTCدریافت: 2026/08/03 04:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 04:02 UTC
در غروبِ شاهو، تقدیر چه ناگهان چرخید...شامگاه جمعه، ارتفاعات شاهو با هوای خنک و غروبی دلانگیز، نویدبخش شبی خوش برای خانوادهها و طبیعتدوستان بود. اما هیچکس گمان نمیکرد که در میان آن ازدحام بینظیر و شلوغی حاشیهی جادهها، تقدیر، سهمی جز اندوه برای چند خانواده رقم زده باشد. حضور بیسابقهی جمعیت، جادهها و تفرجگاهها را چنان انباشته کرده بود که بسیاری، ناگزیر به ارتفاعات بالاتر رانده شدند تا به سختی جایی برای اتراق بیابند؛ غافل از اینکه در همین گیرودار، واقعهای در پستپهها در حال رقم خوردن است که آرامش آن عصر را برای همیشه در اذهان حاضرین و هزاران پیگیرِ خبر، رنگ میبازد.در میان راههای پیچدرپیچ و شلوغ مسیر شاهو، متاسفانه یک دستگاه خودروی پراید که سه بانوی جوان و کودکی خردسال را در دل خود جای داده بود، به دلایلی نامعلوم از مسیر اصلی منحرف میشود. این انحرافِ ناگهانی، زنجیرهای از حوادث را رقم زد و در پی آن، راهبندانی شدید شکل گرفت که خبر از فاجعهای تلخ میداد. همراهانی که در رسیدن به ما تأخیر داشتند، مدام با آنها تماس برقرار نمودیم ودلیل تاخیر را جویا می شدیم؛ اما آنتِنِ تلفن همراه به سختی جواب میداد و هر لحظه قطع و وصل میشد. در لابهلای مکالماتِ ناقص، صدای شیون و ناله و واژههای مقطعی #تصادف... #کشته... به گوش میرسید و اضطرابی وصفناپذیر بر وجودمان مستولی گشت.لحظاتی بعد، خبرِ تلخِ فوت و جراحات شدید سرنشینان پراید، دلها را به لرزه انداخت. به سرعت محرز شد که هر چهار سرنشین آن خودرو، یا در دم و یا در مسیر انتقال، جان به جانآفرین تسلیم کردهاند. بسیاری از حاضران در آن محدوده، حتی از وقوع این حادثهی دلخراش بیخبر ماندند؛ چراکه تراکم جمعیت و وسعت منطقه، مانع از انتقال سریع خبر شده بود. اما به محض پوشش خبری در کانالهای محلی، خبر چون آتش در خرمنِ پیوندهای خانوادگی و دوستانه پخش شد. تلفنهای همراه یکی پس از دیگری به صدا درمیآمد وجویای احوال می شدند ....اغلب خانوادهها که چشم به غروب خوشمنظر دوخته بودند، ناگهان خود را در میان هیاهوی خبری یافتند که آرامش را از آنها ربود و داغی گران بر دل هایشان نشست، سه زن جوان که هر یک میتوانستند مادر، همسر، خواهر یا دختری باشند، و کودکی خردسال که تمام امید و معصومیت یک خانواده را با خود به خاک سپرد.و اینک، تلخترین بخش روایت این است که این عزیزان، قصد اتراق نداشتند؛ تنها میخواستند ساعتی هوایی عوض کنند و از فشار روزمره بیاسایند، و دقایقی بعد در جمع خانواده و بر سر سفرهای گرم، شام میل نمایند . اما دست تقدیر چنان شد که با سرنوشتی دیگر مواجه شوند؛ سرنوشتی که برای همه سخت و تاسفآور بود. غروبی که میرفت برای همه خوشایند باشد، در یک چشمبرهمزدن، رنگ عوض کرد و چنین تراژدی غمانگیزی را خلق نمود. این واقعه، تلنگری است به همه ما که در شلوغی جادهها و ازدحام لحظات، شاید کمتر به یاد آوریم که هر توقف و هر حرکت، میتواند آخرین باشد.هرچند واژهها توان بازگفتِ تمام ابعاد این اندوه بزرگ را ندارند، اما تصور اینکه سه بانوی جوان و کودک خردسال با نیتِ شادی و هوایی تازه، راهی سفری شدند که نه بازگشتی برایشان رقم خورد، دلی را میسوزاند که هیچ مرهمی نمیتواند آن را آرام کند. بیگمان، حاضرانِ آن غروب دلانگیز، هرگز فراموش نخواهند کرد که چگونه لبخندِ طبیعت، در سایهای از غم، برای همیشه در خاطرشان ماندگار شد.در خاتمه ضمن طلب آمرزش الهی برای این عزیزان سفرکرده، صبری جمیل و بردباری برای بازماندگان و وابستگان معلی از درگاه خداوند منان مسئلت مینماید. یادشان زنده، روانشان شاد و راهشان پرنور باد.محمدفاروق یوسفی@dangenoryav

