*مردی که بر اشتباهات گذشتهُ خود گریست.* وقتی همسرم در بیمارستان زایمان کرد، و دختری رو به دنیا آورد…
انتشار: 2026/07/31 18:29 UTCدریافت: 2026/08/03 04:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 04:02 UTC
*مردی که بر اشتباهات گذشتهُ خود گریست.* وقتی همسرم در بیمارستان زایمان کرد، و دختری رو به دنیا آورد، حالم خیلی بد شد، جوری بد شد که از همون موقع تصمیم به جدایی گرفتم. همان روزهای اول بعد از تولد دخترم، بدون اینکه به او نگاه کنم و یا حتی برای یک مرتبه هم که شده او را در آغوش بگیرم، کارهای یک طلاق توافقی را با وجود اینکه همسرم را خیلی دوست داشتم انجام دادم. *همسرم هم، چون زنی قوی، زیبا و با غرور بود سریع پذیرفت و تمام برگه های طلاق را به شرط حضانت دخترم برای همیشه به او سپرده شود امضاء کرد.* تقریباً یه چند روز نگذشته بود که ما خیلی راحت از هم جدا شدیم.بعد از گذشت چند ماه از طلاق، من ازدواج مجدد کردم.سالهای متمادی گذشت و من بدون آنکه هیچ خبری از همسر قبل و دخترم بگیریم، پشت سر هم و با فاصله سنی کم،صاحب سه پسر شدم.زندگی را خیلی خوب و با غرور زیاد دنبال کردم. ظاهرآ همه چیز خیلی عالی داشت پیش میرفت.پسرام هم بعد از گذشت سالها، همه بزرگ شدند و خیلی زود تشکیل خانواده دادند، و هر سه تصمیم به مهاجرت گرفتند. هر سه پسرم، پشت سر هم برای ادامهُ تحصیل و زندگی، کشورهای آلمان ، استرالیا و کانادا را انتخاب کردند و خیلی زود عازم این کشورها شدند.هنوز چند سالی از مهاجرت فرزندانم به خارج از کشور نگذشته بود، که بیماری سختی سراغم آمد و حسابی منو زمین گیر کرد.مثل این بود که تاریخ مصرف اون دوران زندگی طلایی من هم داشت ماه های آخر خودش رو طی میکرد، و من هم آماده تسلیم مرگ می شدم.همسرم هر چقدر با پسرهام تماس گرفت و اونارو در جریان بیماری سخت من میگذاشت، و ازشون میخواست که برای دیدار آخر با من به ایران بیایند، هر کدوم شون به بهانه هایی، از در خواست مادرشون برای سفر به ایران طفره میرفتند.پسر بزرگم به مادرش گفت، دیگه زندگی همینه، هم بیماری داره و هم مرگ،باید باهاش کنار بیاین.پسر دومم گفت، که داره کارهای اقامت دائمش رو درست میکنه، نمیشه بیام ایران.پسر آخریم هم اینگونه گفت: که تازگی ها شغل خیلی خوبی پیدا کردم و نمیخوام با سفر کردن، از دستش بدم.این پاسخ ها که همه از بی مهری و بی تفاوتی فرزندانم حکایت داشت، درد و بیماری منو تشدید میکرد، و غم مرا دو چندان کرده بود، که آرزوی مرگ، بزرگترین آرزوی من شده بود.چند روزی از غم و درد بی امان من نگذشته بود که زنگ خونه زده شد.همسرم وقتی گوشی آیفون رو برداشت، یه دختر خانمی بود که به همسرم گفت که کار مهمی با من دارد، و اجازه دهد تا شخصاً خودش به عرض ایشان برسانم. وقتی همسرم اجازه ورود اون دختر رو از من خواست، منم گفتم اشکالی نداره بزار بیاد ببینیم چیکار داره.وقتی اون دختر نزدیک شد، دیدم یه دختر جوان و زیبا، شیک، متین و با شخصیتی، روبروی تختم ظاهر شد و با مهربانی و ادب، سلام کرد.*هنوز من هیچ کلامی نگفته بودم، با بغض گفت، چقدر عوض شدی، چقدر شکسته شدی،**پرسیدم، شما کی هستید، از کجا منو میشناسی، مگر قبلاً منو دیدی که این چنین میگی!!!؟؟؟**دختره با همون بغض و چشمان پر از اشک گفت، نه، من تا حالا شما رو ندیدم، ولی تمام عکس هاتون رو دارم، و ادامه داد، آخه من دخترت "مبینا "هستم.*با شنیدن این جمله، تمام وجودم، از آتش گُر گرفت، و تمام اون کارهای ناشایست و نامردی هایی که در حق این دختر و مادرش انجام داده بودم، مثل یک فیلم ویدئویی در فاصلهُ کوتاهی، از جلو چشمم رژه می رفتند و منو بیشتر شرمسار و خجالت زده میکرد.*بلند شدم و محکم اون رو در بغل گرفتم و درحالی که بلند بلند هرسه تامون گریه میکردیم، چندین بار به تکرار گفتم منو ببخش دخترم، منو حلال کن عزیزم. منو عفو خوشگلم.*بعد از یک ربع که، کمی آروم شدیم، احوال مادرش رو پرسیدم.مبینا گفت: متأسفانه مادرم چند ماه پیش به خاطر یه بیماری از دستش دادم،مادرم چندین بار در بستر بیماری اصرار داشت و ازم قول گرفت و بهم میگفت، اگر اتفاقی برام افتاد برو پدرت رو پیدا کن، و برای این کار هم، چندین آدرس بهم داد، و گفت، با این آدرس ها میتونی خیلی راحت پدرت رو پیدا کنی.خیلی از این خبر تلخ، حالم دگرگون شد و احساس گناهی سنگین، قلب و روحم را در بر گرفت، ولی الحق مادرش چقدر زحمت کشیده و چقدر خوب این دختر رو تربیت کرده است.دخترم مبینا دیگه برام شده بود یه رفیق با وفا و یه همدم همیشگی، که مثل پروانه، دورم چرخ میخورد و لحظه ایی از من جدا نمیشد، همش مواظب تغذیه و داروهای مصرفی من بود.مبینا کارمند عالی رتبهُ بانک بود، که فردای آن روز سریع به اداره سرپرستی بانک رفت و با گفتن این داستان و این اتفاق، درخواست یک سال مرخصی کرد، که سرپرستی بانک هم، چون عذرش موجه بود، راحت ازش پذیرفتند. با گذشت، روزها و هفته ها و ماه ها، هر چه که میگذشت، در کنار دختر خوشگلم مبینا حالم بطور معجزه واری، بهتر و بهتر میشد.

