ناسیونالیسم اسطورهی حال را با تاریخ ترسیم میکند. ذهن گزینشگر دارد و با ساز و کار حذف، برجستهساز…
انتشار: 2026/08/13 09:21 UTCدریافت: 2026/08/17 02:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 02:50 UTC
ناسیونالیسم اسطورهی حال را با تاریخ ترسیم میکند. ذهن گزینشگر دارد و با ساز و کار حذف، برجستهسازی، تطهیر، جرمانگاری، جرمزدایی، اغراق و حقیرسازی، و دشمنانگاری و دوستسازی تقابل خود و دیگری را عمیقتر نشان میدهد. ناسیونالیسم هم به تاریخ میاندیشد هم بیحافظه است. در کشف نشانههای خودی حافظهاش قوی است، اما در فهم حرکتهای متضاد تاریخ، کندذهن است. گذشته را به نحوی برش میدهد تا همه چیز به نفع او تمام شود. ناسیونالیسم گذشتهگرای حال اندیشه است. بنابراین مدام به زبان و اصلاح آن میاندیشد؛ زیرا زبان تنها اسطورهای است که از یک سو در حال است و از سوی دیگر ریشه در اسطورهها دارد. برای ناسیونالیسم زبان هم موزه است هم هویت. بزرگترین تناقضش در شناخت زبان این است که فکر میکند با اصلاح زبان در زمان حال میتواند اسطوره، تاریخ و گذشته را تغییر دهد. او ظاهرا فراموش میکند که زبان یک اقیانوس است و ناسیونالیسیم تنها یکی از ساحلهایش را میتواند ببیند. بنابراین اصلاح اقیانوس زبان، در ساحل ناسیونالیسم نوعی فراموش کردن تاریخ زبان است. یکی از شایع ترین بیماریهای ناسیونالیسم «سرهگرایی» است. منطقی که از سرشت اسطورهای اما متناقض و بیقاعدگی ناسیونالیسم گرفته شده است. از این جهت میتوان گفت یکی از تظاهرات نژادپرستانهی ناسیونالیسم در ایران، گرایش برخی نویسندگان به سرهگرایی است. گرایش به خلوص واژگانی، نوعی گرایش به خلوص نژادی است. سرهگرایی مثل نژادگرایی چیزهایی را با حذف، تطهیر و تصفیه، خالص میکند که اصالتا ترکیبی و مرکباند.هیچ نژاد، دین، علم و هنری خالص نیست؛ بلکه بر عکس، آنچه پیچیده، هوشمند و خوشساخت است از امر متضاد و بیگانه نیز سرشار است. همانطوری که تابوی ازدواج با محارم در اکثر فرهنگها تابوی مهمی است، ترکیب دو یا چند امر متضاد نشانهی ارتقا یافتن است. بنابراین در امر دیالکتیک وقتی دو ناساز با هم ترکیب میشوند امر ثالثی خلق میشود که از هر دو سازه تأثیر گرفته است، اما خود، چیزی یگانه است. ناسیونالیسم اگرچه در حفظ فرهنگها و هویتهای خودی، بسیار کوشیده است، اما منطق این اصرار را از ستیز با دیگری میگیرد بنابراین مبتلا شدن ناسیونالیسم به نارسیسم در واقع همان تبدیل کردن ایده ناسیونالیستی به واقعیت ایدیولوژیک است. و دقیقا همین عقده است که سبب میشود تا واژگان زبان خودی را تا حد فتیش ارتقا دهد. و از واقعیت ارتباطی و ایدهآفرین زبان دور شود. سرهنویس مینویسد تا واژگان از یاد رفته را مومیایی کند. متن سرهنویس همیشه در حد موزه باقی میماند. به همین دلیل هیچ خوانندهای نمیتواند از موزه شدن متن سرهنویس بگریزد. از این جهت کمتر خوانندهای به محتوای متن سرهنویس افراطی، توجه میکند. اگر خواننده، گرایشهای ناسیونالیستی داشته باشد همت او را میستاید و اگر مخالف باشد از جملهسازیهای و واژهآفرینیهایش خسته میشود. سرهنویسی در واقع ایدهاش را به خاطر تعصب ناسیونالیستی قربانی میکند. او مثل یک نازیست به کلمات مینگرد. زیرا کلمات باید ابتدا اصالت خود را ثابت کنند تا مجوز عبور به متن سرهنویس پیدا کنند. آیا فکر نمیکنید رفتار سرهنویس نوعی خشونت نمادین است؟ خشونتی که میتواند منجر به احضار فاشیسم در تاریخ شود؟ سرهگرایی نوعی وسواسی است که ناسیونالیست به آن گرفتار میشود. انسان وسواسی در فکر نجات خود از بیماری نیست بلکه از ترس آلوده شدن، جهان را چون بیمارستان میبیند. به همین دلیل به آب هم شک دارد اما نمی تواند آب را انکار کند زیرا اگر آب را انکار کند خود را نیز انکار کرده است. در انسان وسواسی نظم دقیقاً بازنمایی بینظمی است. او همه چیز را بازرسی میکند که آیا سر جای خود قرار دارد یا نه اما در ذهن او هیچ چیز سر جای خود نیست بنابراین حرکت انسان وسواسی یک استعارهی معکوس است. نمیتواند بینظمی درونش را تحمل کند به ناچار به شکل بیمارگون نظم، بهداشت و پاکی را دنبال میکند. در سرهگرایی هم نوعی ناسرهگرایی پنهان است. او زبان مادریش را آنقدر حقیر میداند که فکر میکند تنها اوست که به این زبان میاندیشد. بنابراین دن کیشوتوار خود را قهرمان مییابد تا زبان کشورش را از بیگانگان نجات دهد. انسان سرهگرا به شدت به قهرمان شدن میاندیشد.سرهگرایی هرگز نتوانسته است در تاریخ ردپایی در تأیید کارش پیدا کند. اگر نوعی سرهگرایی فارسی در هند آشکار شد به خاطر استعمار بریتانیا بود که فارسی را از مرکز به حاشیه برد. نه فردوسی سره گرا بود و نه اسدی توسی. و اگر نوعی گرایش به کلمات فارسی در شاهنامه وجود دارد به خاطره ایدئولوژی سرهگرایی نیست. در زبان فردوسی آرکائیسم بیمارگون وجود ندارد. آرکائیسم فردوسی با ساخت روایت او همگون است. @tabarshenasi_ketab



