Mohammad Mokhtari – Mokhtari - Bikhabiبی خوابیچه فرق میکرد زندانی در چشم انداز باشد یا دانشگاهی؟ اگ…
انتشار: 2026/08/11 11:01 UTCدریافت: 2026/08/17 02:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 02:50 UTC
Mohammad Mokhtari – Mokhtari - Bikhabiبی خوابیچه فرق میکرد زندانی در چشم انداز باشد یا دانشگاهی؟ اگر که رؤیا تنها احتلامی بود بازیگوشانهتشنج پوستم را که میشنوم سوزن سوزن که میشود کف پاعلامت این است که چیزی خراب میشوددمی که یک کلمه هم زیادی ستدرخت و سنگ و سار و سنگسار و دارسایه ی دستی ست که میپندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد.چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟چه تازیانه کف پا خورده باشدچه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشیقرار جایش را میسپارد به بیقراریکه وقت و بی وقت سایه به سایه رگ به رگ دنبالت کرده است تا این خوابتظاهرات تورم را طی میکنم در گذر دلالانسر چهارراه صدایی درشت می پرسد: ويدئو مخرب تر است یا بمب اتم؟مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند صدای زنگ فلز در دندان های طلاو خارش کپک در لاله های گوشنصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است نه سینما و نه مهمانی در تاریخهجوم کاشفانی با تأخیر حضورهزار کس میآیند و هزار کس میروندو هیچ کس هیچ کس را به خاطر نمیآورد صدا همان که میشنوی نیستسگ از سکوت به وجد می آیدو دزد بر سر بام بلند سماع میکند با ماه زبان عزیزتر است اکنون یا دهان؟که سنگ راه دهان را هزار بار تمرین کرده است.صدا که میشکند حرف که چرک میکند جمله ها که نقطه چین می شوندپیری یا بچه ای که خود را میکشد تازه معنا روشن میشود.سگی که می افتاد در نمکزار و این نمک که خود افتاده است.خلاف رأی اولوالالباب نیستکه ماه رنگ عوض کرده باشد یا شب مثل آزادی زنگ زند.گچ سفید جای سرت را نشان میدهد که چند سالی انگار در این جا مینشستهای.و رد انکارت افتاده است بر دیواریا شاید نقشی مانده است از تسلیمتگزاره ای اصلاً ناتمام.و تازه این بیتابی که هیچ چیز آرامش نمی کنددر التهاب درهایی که باز میشوند و درهایی که بسته میشوند کتابهایی که باز میشوند و دستهایی که بسته میشوندو دستهایی که سنگها را می پرانندو سارهایی که از درختها میپرند درخت هایی که دار میشوند دهان هایی که کج میشوندزبانهایی که لالمانی میگیرندصدای گنگ و چشم انداز گنگ و خواب گنگو همهمه که می انبوهد میترکد رؤیا که تکه تکه می پراکند دانشگاهی که حل میشود در زندانی وچشم اندازی که از هم می پاشد خوابی که میشکند در چشم و چشمکه میخ میشود در نقطهای و نقطهای که میماند منگ در گوشه ای از کاسه ی سرکه همچنان غلت میخورد غلت میخورد غلت میخورد...تهران ۷۴/۵/۱۸#شعر ◼️ محمد مختاری| از دفتر وزن دنیا @mohammadmokhtary77



