گذار از نقدِ قضایی به نقدِ ارتباطینقد ادبی و دگرگونی عقلانیت در جامعه✍سینا جهاندیده یکی از ریشهدار…
انتشار: 2026/07/29 10:51 UTCدریافت: 2026/08/01 08:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 08:47 UTC
گذار از نقدِ قضایی به نقدِ ارتباطینقد ادبی و دگرگونی عقلانیت در جامعه✍سینا جهاندیده یکی از ریشهدارترین سوءتفاهمها دربارهی نقد ادبی، یکی گرفتن «نقد» با «داوری» است. هنوز هم در بسیاری از محافل ادبی، منتقد کسی تلقی میشود که باید در پایان خواندن یک اثر، رأی نهایی خود را صادر کند: این شعر موفق است، آن شعر شکست خورده است؛ این رمان ماندگار است، آن دیگری فاقد ارزش است. گویی وظیفه منتقد، تعیین تکلیف اثر است، نه گشودن امکانهای تازه برای فهم آن.این تلقی، تنها یک خطای روشی نیست؛ بلکه بر نوعی عقلانیت استوار است که میتوان آن را عقل قضایی نامید. عقل قضایی، جهان را از منظر حکم میبیند. حقیقت، امری از پیش موجود است؛ تنها باید توسط فردی صاحب صلاحیت کشف و اعلام شود. در این الگو، اقتدار منتقد مهمتر از فرایند گفتوگوست و اعتبار نقد، بیش از آنکه از استدلال ناشی شود، از جایگاه گوینده سرچشمه میگیرد. اما پرسش این است که آیا ادبیات اساساً با چنین منطقی سازگار است؟اثر ادبی، شیئی نیست که معنای آن در درونش پنهان شده باشد و منتقد با مهارتی ویژه آن را استخراج کند. متن ادبی، هر بار که خوانده میشود، در افق تازهای از تاریخ، تجربه و زبان قرار میگیرد و امکانات معنایی دیگری را آشکار میکند. از همین رو، هیچ خوانشی آخرین خوانش نیست و هیچ تفسیری نمیتواند پرونده یک اثر را برای همیشه ببندد.هرمنوتیک فلسفی گادامر، این حقیقت را به یکی از بنیادیترین اصول فهم تبدیل کرد. فهم، بازسازی نیت مؤلف یا کشف معنای نهایی متن نیست؛ بلکه رخدادی است که در امتزاج افق تاریخی متن و افق تاریخی خواننده شکل میگیرد. متن در هر مواجهه، دوباره سخن میگوید و خواننده نیز هرگز بیرون از تاریخ و پیشفرضهای خود نمیایستد. بنابراین معنا، محصول یک رابطه است، نه یک کشف. اگر چنین باشد، منتقد دیگر نمیتواند خود را مالک حقیقت متن بداند. او تنها یکی از مشارکتکنندگان در رخداد فهم است؛ کسی که خوانشی را پیشنهاد میکند، نه اینکه حکم نهایی را اعلام کند. با این همه، اگر فهم همواره تاریخی و تفسیری باشد، آیا هر برداشتی از متن معتبر است؟ آیا هر خواننده میتواند هر معنایی را به اثر نسبت دهد؟در همین نقطه، عقل ارتباطی یورگن هابرماس افق هرمنوتیک را کامل میکند. هابرماس نشان میدهد که اعتبار یک ادعا، نه از اقتدار گوینده، بلکه از توانایی آن در حضور در گفتوگویی آزاد و عقلانی حاصل میشود. هیچ تفسیری صرفاً به دلیل شهرت منتقد یا جایگاه دانشگاهی او معتبر نیست؛ تفسیر زمانی اعتبار پیدا میکند که بتواند در برابر پرسشها، نقدها و استدلالهای دیگران از خود دفاع کند. از این منظر، نقد ادبی نه دادگاه حقیقت، بلکه عرصه کنش ارتباطی است.اما اهمیت این تحول تنها به تغییر روش نقد محدود نمیشود. آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته، این است که نقد ادبی خود یکی از نهادهای تولید عقلانیت در جامعه است. جامعهای که در آن منتقدان به جای صدور حکم، استدلال میکنند؛ به جای حذف، گفتوگو میکنند؛ و به جای اعلام حقیقت نهایی، امکان شنیدن تفسیرهای رقیب را فراهم میآورند، به تدریج همین منطق را به دیگر عرصههای زندگی فرهنگی و اجتماعی نیز منتقل میکند. به همین دلیل، نقد ادبی صرفاً درباره ادبیات نیست؛ تمرینی برای زیستن در جهانی است که حقیقت در انحصار هیچکس نیست و فهم، محصول مشارکت همگانی است. نقد، مدرسهای برای یادگیری شنیدن، پاسخ دادن، تجدیدنظر کردن و پذیرش امکان خطای خویش است. از این حیث، نقد ادبی یکی از مهمترین صورتهای تربیت عقل ارتباطی در جامعه است.از همین رو، تحول استتیک یک جامعه نیز صرفاً با ظهور شاعران و نویسندگان بزرگ رخ نمیدهد. هر تحول زیباییشناختی، همزمان نیازمند تحول در شیوهی خواندن، تفسیر کردن و نقد کردن است. نیما تنها شعر فارسی را دگرگون نکرد؛ شیوه خواندن شعر را نیز دگرگون کرد. شعر نو زمانی به نیرویی تاریخی تبدیل شد که افقهای تازهای از نقد و گفتوگو پیرامون آن شکل گرفت. هر دگرگونی بزرگ در هنر، همواره با دگرگونی در عقل نقاد همراه بوده است.از این منظر، تاریخ ادبیات را نمیتوان فقط تاریخ آثار دانست؛ بلکه باید آن را تاریخ تحول عقلانیت نقاد نیز دانست. آثار ادبی، جهانهای تازهای را میآفرینند، اما این نقد است که آن جهانها را وارد گفتوگوی عمومی میکند، نسبت آنها را با سنت و اکنون میسنجد و امکان ماندگاری یا فراموشی آنها را در افق فرهنگی جامعه فراهم میآورد.@tabarshenasi_ketab



