*نبرد سالمندی* من نرفتم سوی پیری، پیری آمد سوی من رو ندادم من به او، او خنده زد بر روی من هیچ رد…
انتشار: 2026/08/13 16:30 UTCدریافت: 2026/08/15 14:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 14:10 UTC
*نبرد سالمندی* من نرفتم سوی پیری، پیری آمد سوی من رو ندادم من به او، او خنده زد بر روی من هیچ ردپایی از خود بر زمین نگذاشتم او سراغم را گرفت و تکیه زد بر کوی من نه سلامی دید از من، نه پیامی، وین عجب وارد خانه شد و بنشست بر سکّوی من التفاتیهم نکردم، روی گرداندم از او جای خود، خوش کرد بر سر، دوست شد با موی من گام اوّل، ریزش باران مو دیدم از اوگام دوم، برف بنشانید بر گیسوی من وانگهی دست نوازش بر سر و رویم کشیدچین و خط انداخت بر پیشانی و ابروی من من جوانی کردم و با نقش و رنگ آراستم رنگکاری و تتو شد پیشه و الگوی من کمکمک نزدیک شد تا سوی چشمانم بَرد پیشکشکرد عینکی، یعنی شده دلجوی من حرف دَرگوشی زد و نیروی گوشم را، ربودبعد، مرزنگوش نوشیدن بشد داروی من من به راه خود شدم بی اعتنا و باامیدلیک آمد درد بنشانید بر زانوی من روزها از باغ گل بر سوی خارستان کشیدشب به نیش خار، شد پرپر، گل شببوی منهم زبانی کرد بامن تا به حلقم چنگ زد طُعمه شد صُوت و بیان و لحن و گفتگوی منخود گمانش بود، من قیدِ جوانی را زدمپس عصایی کرد هدیه، تکیهء بازوی من کار او تخریب بود و کار من، استادگی تا که مغلوبم شد و محبوس در باروی منهیچ پروایم نبود از او، همی پنداشت منکودکی هستم که او گشتهاست چون لولوی منمن تلاش افزودم و او هم تنش در زندگی کرد تغییر ازقضا، رفتار و خُلق و خوی من از قَدَر پرسید *سارا،* چاره و تدبیر چیست؟گفت تسلیمش مشو، پیکار کن، بانوی من لطف ایزد یاورم شد در نبرد زندگی چونکه هرشب میرود بر آسمان، یاهوی من *✍🏽 سارا شمیزی*لذت خواندن شعر را به یکدیگر هدیه دهیم............ایام شما بشادی@TA1516




