قیمت بعضی از خونه های بالاشهر تهران از هزار میلیارد تومن هم عبور کرده.۱۳۰۰ میلیارد یا ۱۷۰۰ میلیارد…
انتشار: 2026/08/08 17:51 UTCدریافت: 2026/08/12 00:21 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 00:21 UTC
قیمت بعضی از خونه های بالاشهر تهران از هزار میلیارد تومن هم عبور کرده.۱۳۰۰ میلیارد یا ۱۷۰۰ میلیارد رو حتی نمیتونم تصور کنم چقدره؛ چه برسه بخوام بهش برسم.😐@SoulofDream✅
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 63 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — Soul of Dream️️
نامهای که هرگز نباید خوانده میشدکارآگاهی به دنبال نامهای بسیار مهم میگردد؛ نامهای که اگر به دست فرد نادرستی بیفتد، زندگیِ یک شخصیت قدرتمند نابود میشود.تمام اتاقها جستوجو میشوند. کشوها، دیوارها، کف اتاق و حتی ذرهذرهی وسایل بررسی میشوند؛ اما نامه پیدا نمیشود.سرانجام معلوم میشود نامه از همان ابتدا جلوی چشم همه بوده است؛ روی میز، در جایی کاملاً معمولی.کارآگاهان آنقدر دنبالِ مخفیگاه پیچیده گشته بودند که نتوانسته بودند چیزی را ببینند که بیش از حد آشکار بود.ذهن انسان گاهی نه بهخاطر ندیدن، بلکه بهخاطر «زیادی فکر کردن» فریب میخورد.بعضی حقیقتها در تاریکی پنهان نشدهاند؛ آنقدر روشن و عادیاند که ما از کنارشان عبور میکنیم.-«نامهی گمشده»؛ ادگار آلن پو@SoulofDream✅
بورخس میگفت:«بهشت را همیشه چیزی شبیه کتابخانه تصور کردهام.»شاید جهنم همجایی شبیه ذهنِ آدم باشدوقتی یک اتفاق را هزار بار بازسازی میکندتا در نسخهی هزار و یکم،بالاخره خودش را برنده ببیند.اما گذشته، بازیِ قابلِ ویرایش نیست.هرچه بیشتر در آن دست ببری،کمتر در اکنون حضور داری...@SoulofDream✅
آلبر کامو در «بیگانه»:«آن روز خورشید آنقدر تند میتابید که شلیک کردم. همین.»مورسو، قهرمانِ داستان، نه قاتل است و نه شرور. او فقط… بیتفاوت است. در ساحلِ الجزیره، خورشید به چشمانش میتابد و گرما کلافهاش میکند. یک مردِ عرب در آن حوالی است. مورسو بدونِ هیچ دلیلِ منطقی، بدونِ خشم، بدونِ نقشه، ماشه را میکشد. برای او نه «عدالت» معنا دارد و نه «گناه». کامو با این داستان میخواهد به ما سیلی بزند: دنیا به معنایِ پشتِ کارهایِ ما اهمیتی نمیدهد. ما فکر میکنیم قهرمانِ قصه هستیم، در حالی که شاید فقط یک مهرهی کوچک هستیم که در گرمایِ یک بعدازظهر، بدونِ دلیلِ منطقی، یک فاجعه خلق میکند. دنیایی که در آن «تصادف»، قدرتمندتر از «اراده» است...@SoulofDream✅
تراژدیِ «مصرفکننده» بودنفرانتس کافکا در «مسخ» نوشته:«آنگاه که گرگور سامسا از خوابی آشفته بیدار شد، دید که در تختخوابِ خود به حشرهای غولآسا بدل شده است.»این کلِ داستان نیست؛ داستانِ اصلی از همان لحظه شروع میشود. گرگور، یک فروشندهی فداکار بود که تمامِ بارِ مالی خانواده را به دوش میکشید. وقتی او تبدیل به حشره میشود، مهم نیست که روحش هنوز انسانی است؛ سیستمِ خانواده دیگر به او نیاز ندارد. او حالا یک «هزینه» است، نه یک «سرمایه». تلخیِ داستان اینجاست: وقتی کاراییات را در دنیایِ امروز از دست بدهی، حتی عزیزترینهایت هم طوری به تو نگاه میکنند که انگار سمی در اتاق پخش شده است. مسخ، داستانِ تبدیلشدن به حشره نیست؛ داستانِ «فراموش شدنِ انسان» در چرخدندههایِ بیرحمِ جامعه است...@SoulofDream✅
آلبر کامو در جایی مینویسد:بعضی انسانها نمیدانند چه میخواهند،اما با دقتِ عجیبی میدانندچه چیزی را نمیخواهند از دست بدهند.برای همین،نه کاملاً میمانند،نه واقعاً میروند؛فقط آنقدر در زندگیِ دیگرانحضورِ نصفهنیمه دارندکه هیچکس نتواندبهموقع زخمهایش را ببندد...@SoulofDream ✅
از عجایب انسان این است:ممکن است دروغی را که صد بار به دیگران گفته،سرانجام خودش هم باور کند؛اما حقیقتی را که فقط یکبار دربارهی خودش شنیده،تا پایان عمر نبخشد...- داستایفسکی@SoulofDream✅
